مشعل

ساعت ۵ عصر ساب وی لبریز از جمعیت بود. هر بار که درها باز و بسته میشدند توده ی جدیدی وارد میشد، توده قدیمی را میفشرد، اتمهایش کمی در محل میجنبیدند و در فضاهای خالی اتمهای قبلی جا باز میکردند. ترکیب دستها و کیفها و بدنها مانند قطعات پازل به هم چفت میشدند. در هر ایستگاه چندنفری ببخشیدگویان خود را از توده به هم پیوسته میکندند و به سرعت با چندنفر تازه نفس جایگزین میشدند.

پسرک لاغر و ژولیده بود. کاپشن مندرس خاکستری بر تن و کلاه نخ نمای کاموایی بر سر داشت. یک کوله پشتی تیره چرک هم بر شانه داشت. با دو دست کشیده یک خرس عروسکی کوچک کثیف را همچون مشعلی در تاریکی در جلو صورتش نگاه داشته بود و در سکوت و به آرامی قدم برمیداشت. چشمهای خرس کوچک که در واقع دو گره کاموا بودند به جای چشمان پسر که سر را میان دو دست فرو برده و به پایین مینگریست به روبرو خیره شده بود. مثل چشمان ناخدایی که سکان کشتی را به دست گرفته و به شکافته شدن آبها در برابر دماغه کشتی زل زده است. در رفتار پسر چنان ابهت ناشناخته ای بود که مردمان ناخودآگاه برایش راه باز میکردند. توده خمیری در برابر خرس عروسکی و کشتی عظیم الجثه اش شکاف میخورد و راه باز میکرد، و در پشت پسر به هم می أمد و یک پارچه میشد. پسر چون راهبی تنها صلیب در دست در جهانی نفرین شده از شیاطین قدم برمیداشت و راه میگشود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: