افسانه توشیشان. قسمت سوم

قسمت دوم افسانه توشیشان را اینجا بخوانید.

***

روح توشیشان از بدن خارج شد و آهسته به سمت دوزخ پایین خزید.

پس از مدت کوتاهی به دروازه قصری بزرگ رسید. نگهبانان او را به بارگاه یمه (خدای مرگ) بردند که ردایی سیاه بر تن و تاجی زرین بر سر داشت.

یمه پرسید:

«بگو چرا آنجا بالای صخره نشسته بودی!»

توشیشان توصیه پیرمرد را به یاد آورد که گفته بود هرچه شد سخنی بر زبان نیاورد. پس ساکت ماند.

«فکر میکنی الان کجا هستی؟ اگر به زبان نیایی سهمگین ترین عذاب های دوزخ را بر تو نازل میکنم.»

اما توشیشان همچنان ساکت ماند. یمه نگاهی به او کرد و به نگهبانان دستور داد او را به تپه شمشیرها، دریاچه خونین، حوضچه آتش، دریای یخ زده و عذاب های دیگر بسپارند. سینه اش را شمشیرها سوراخ سوراخ کردند، صورتش را شعله ها سوزاندند، زبانش را بیرون کشیدند، پوستش را کندند، بدنش را در أب جوشاندند، مارها مغزش را مکیدند، عقابها چشمانش را خوردند، و…

اما توشیشان همچنان ساکت ماند. سرانجام نگهبانان او را به نزد یمه برگرداندند و گفتند «هر بلایی سرش آوردیم این مرد کلامی سخن نگفت!»

یمه گرهی به ابرویش داد و به یکی از نگهبانان گفت: «والدین این مرد در دوزخ بهایم هستند. بیاوریدشان»

اندکی بعد دو اسب را به بارگاه آوردند. توشیشان به چشمانش اعتماد نمیکرد. هرچند بدن آن دو مانند اسب بود اما صورتهایشان دقیقن مانند مادر و پدرش بود.

«اگر همین الان اعتراف نکنی که چرا آن بالا نشسته بودی پدر و مادرت را پیش چشمانت شکنجه میکنم»

توشیشان سخن نگفت. «عجب فرزند ناخلفی هستی. فکر میکنی اگر پدر و مادرت زجر ببینند ضرری به تو نمیرسد. نه؟»

«این دو حیوان را چنان تازیانه بزنید که گوشت و استخوانشان خمیر شود»

نگهبانان اطاعت امر کردند و با تازیانه های فولادی با بیرحمی به جان دو حیوان افتادند.

دو اسب، یا همان والدین توشیشان، شیهه های دردناک کشیدند و خون گریستند.

«هنوز تصمیمی به حرف زدن نگرفتی؟»

صحنه دلخراشی بود. والدینش از درد به زمین غلطیدند، گوشت بدنشان بیرون زد و استخوانهایشان شکست.

توشیشان چشمانش را بسته بود و توصیه مرشد را در ذهن تکرار میکرد که نجوای آهسته ای شنید:

«نگران نباش. مهم نیست که چه بر سر ما می آید. اگر تو خوشحال هستی دل ما هم شاد است. اگر نمیخواهی حرفی بزنی، نزن!»

صدا صدای آشنای مادرش بود. توشیشان حس کرد که راه نفسش بند آمده. ناخودآگاه چشمانش را باز کرد و مادرش را، اسب را، دید که بر زمین افتاده و از درد به خود میپیچد.

«مادرم حتی در زیر این شکنجه دردناک به فکر من است. مردمان در دوران ثروت به دور من میچرخیدند. اما در دوران بیچارگی کلامی هم با من سخن نمیگفتند. اما در عوض (آهی دردناک از سینه کشید) مادرم همیشه نگران حال من است»

توشیشان به سمت مادرش دوید. دستانش را به دور گردنش حلقه زد و فریاد زد: «مادر!»

تا این کلام از دهانش خارج شد تصویر جلوی چشمانش تغییر کرد. او به پایتخت برگشت در حالیکه در زیر أفتاب غروبدم با حواس پرتی به دیوار دروازه غربی تکیه داده بود. نسیم غروب، هلال ماه، و خیابان شلوغ درست همانگونه بود که قبلن دیده بود.

«چه فکر میکنی؟ حتی اگر شاگرد من بمانی هیچگاه یک مرشد کوه نشین نخواهی شد!» صدای پیرمرد چپ چشم بود که با لبخند سخن میگفت.

«نه! نخواهم شد. اما من به همین که هستم راضی ام.» توشیشان این را گفت و در حالی که اشک از چشمانش جاری بود دستان پیرمرد را در دست گرفت.

ءوقتی دیدم والدینم را دارند آنطور شکنجه میکنند نتوانستم ساکت بمانم»

«اگر ساکت میماندی، خودم…» پیرمرد به چشمان توشیشان خیره شد و گفت «اگر ساکت میماندی، خودم تو را میکشتم! مطمئنم که دیگر علاقه ای نداری که مرشد کوه نشین بشوی. از مال و ثروت هم که خسته شده ای. خوب! پس میخواهی چه بشوی؟!»

«هرچه که بشوم. میخواهم مانند یک انسان زندگی کنم» توشیشان این را گفت و لبخندی زد.

«آنچه را که الان گفتی همیشه به خاطر بسپار. من و تو دیگر یکدیگر را نخواهیم دید.» پیرمرد این را گفت و از او دور شد. اما چند قدم آن طرف تر به سمت او برگشت و با لبخند گفت:

«اوه! فکری به خاطرم رسید. خوشبختانه من خانه و مزرعه ای در دامنه کوه دارم. آن را به تو میدهم. برو و فعلن آنجا زندگی کن! الان فصل شکوفه های هلو است!»

🙂

 

 

 

 

 

 

2 پاسخ to “افسانه توشیشان. قسمت سوم”

  1. moon Says:

    خیلی داستان قشنگی داره این اسطوره.
    من قبلا کارتونش رو دیده بودم. ممنون از بازگوییش.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: