افسانه توشیشان. قسمت دوم

قسمت اول افسانه توشیشان را اینجا بخوانید.

***

ظرف مدت کوتاهی به مقصد رسیدند و ساقه بامبو بر روی ستیغ یک صخره بسیار بلند فرود آمد. ارتفاعشان چنان بالا بود که دب اکبر درست بالای سرشان میدرخشید. تنها صدایی که شنیده میشد وزش باد بر کاجهای روییده بر لبه پرتگاه بود.

پیرمرد از توشیشان خواست همانجا بنشیند و گفت: «من باید به دیدار پریان جنگلی بروم. اما تو باید همینجا بنشینی و منتظر بازگشت من بمانی. در مدتی که اینجا هستی ارواح خبیث بسیاری به دیدارت خواهند آمد. هرچه رخ داد کلامی نباید از دهانت بیرون بیاید. اگر کوچکترین صدایی از دهانت بیرون بیاید آرزویت برای بدل شدن به مرشد کوه نشین بر باد خواهد رفت. اگر آسمان هم به زمین بیاید کلمه ای سخن نگو!»

«فهمیدم. حتی اگر جانم را هم بدهم نباید کلامی بگویم!»

«درست است! خیالم راحت شد. حالا دیگر باید بروم!»

پیرمرد بر ساقه بامبو نشست و در چشم بر هم زدنی در آسمان شبانگاه ناپدید شد.

توشیشان بر صخره نشسته بود و به ستارگان خیره شده بود. ساعتی گذشت. و ناگهان صدایی در هوا پیچید.

«هوی! تو کی هستی که آنجا نشسته ای؟»

همانطور که پیرمرد دستور داده بود چون سنگ ساکت ماند. صدا دوباره بلند شد و با لحن تهدید آمیزی گفت:

«جواب بده. وگرنه خواهی مرد!»

صدایی از توشیشان درنیامد. ناگهان ببر بزرگی بر صخره پرید و نعره زد. در همان هنگام مار سفید بسیار بلندی در حالیکه زبان زهرآلودش را بیرون آورده بود به دور او خزید.

توشیشان همانطور در سکوت نشست و به روی خودش نیاورد. ببر و مار همزمان به سمت او پریدند و درست در آن لحظه که توشیشان احساس کرد الان جان از بدنش خارج میشود ناپدید شدند. توشیشان نگران بود که چه چیزی در انتظارش است. به ناگهان باد سختی وزیدن گرفت و ابر سیاهی آسمان را پوشاند. برق شدیدی در آسمان درخشید و غرش رعد صخره را لرزاند. سپس باران بسیار شدیدی همچون آبشاری باریدن گرفت. برق سرخ رنگی از ابر سیاه درخشید و به او برخورد کرد. توشیشان چشمانش را بست و بر زمین غلطید.

وقتی چشمانش را باز کرد آسمان دوباره صاف شده بود و دب اکبر بالای سرش میدرخشید. نفس راحتی کشید و عرق سرد را از پیشانی پاک کرد. به ناگاه خدای جنگجویی در زره طلایی در برابرش ظاهر شد و تبرزینش را به روی سینه توشیشان گذاشت و با لحنی متفرعن گفت:

«هوی! کیستی؟! پاسخ بگو تا جانت را نگیرم!»

توشیشان همچنان ساکت ماند.

«نمیخواهی حرف بزنی، نه؟ زود پاسخ بگو وگرنه سینه ات را سوراخ میکنم!» توشیشان همچنان سکوت کرد.

«اگر حرف نزنی همین الان تو را میکشم!»

خدای جنگجو این را گفت و تبرزین را در سینه توشیشان فرو کرد. توشیشان بر زمین افتاد و مرد…

ادامه در قسمت بعد!!

 

 

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: