افسانه توشیشان. قسمت اول

قصه هایی هستند که در کودکی شنیده ایم. اما در پس پشتشان پیچیدگی و رازواری ای نهفته است که مثل یک سوال پاسخ داده نشده در ذهن کودکانه میمانند و تا بزرگسالی هر چندوقت یک بار بیرون می آیند و خود را به ما یادآوری میکنند. افسانه توشیشان یکی از آنهاست…

توشیشان (Tu Tze Chun) یک افسانه قدیمی چینی است که داستان نویس ژاپنی ریونوسوکه آکوتاگاوا (۱۸۹۲-۱۹۲۷) آن را به تصویر کشیده است. آکوتاگاوا شاید پدر داستان کوتاه در ادبیات ژاپن باشد. از او داستانهای زیادی به فارسی ترجمه شده که شاید آشناترینشان راشومون باشد که آکیراکوروساوا آن را دستمایه شاهکار سینمایی خود قرار داده است.

****

در یک غروبدم بهاری مرد جوانی در پشت دیوارهای دروازه غربی لوییانگ، پایتخت استان تانگ، ایستاده بود و با حواس پرتی به آسمان زل زده بود. مرد جوان توشیشان نام داشت. او فرزند خانواده ثروتمندی بود، اما همه ثروت خانوادگی را حیف و میل کرده بود و پس از آن در فقر و نداری غوطه ور شده بود. در آن زمانها لوییانگ یکی از پررفت و آمد ترین شهرهای جهان بود و کاروانها دائمن در مسیر شهر در رفت و آمد بودند. در آن شلوغی توشیشان به دیوار تکیه زده بود و با حواس پرتی به آسمان نگاه میکرد. نسیم خنکی وزید و هلال محو ماه در افق پدیدار شد. جریان افکار به مغزش هجوم آورده بود. «دارد شب میشود. از این بدتر نمیشود. گرسنه ام… و جایی ندارم که شب را در آن به سر برم…از این زندگی فجیع نفرت دارم…دلم میخواهد همین الان به درون رودخانه بپرم و خلاص شوم».

در آخرین پرتوهای خورشید غروبدم دروازه شهر سایه ای بلند بر زمین انداخته بود. به ناگاه پیرمردی چپ چشم در برابرش ظاهر شد و با لحنی غیردوستانه پرسید: «به چی فکر میکنی؟»

سوال پیرمرد چنان غیرمنتظره بود که توشیشان ناخودآگاه پاسخی صادقانه داد: «من؟ به اینکه امشب جایی برای خوابیدن ندارم. نگران اینم». و سرش را پایین انداخت.

«صحیح! برایت متاسفم!» پیرمرد پاسخ داد. سپس اندکی فکر کرد و به خورشید غروب در افق اشاره کرد. «میخواهم چیزی به تو یاد بدهم که برایت خوب است. در مقابل خورشید غروب بایست و به سایه ات نگاه کن. شبانگاه جایی که سایه سرت بر آن افتاده بود بکن. صندوقی پر از جواهر خواهی یافت!»

«واقعا؟!» توشیشان به ناگهان سر بلند کرد. اما با کمال تعجب هیچ اثری از پیرمرد ندید. در عوض ماه روشن در آسمان میتابید و چند خفاش بر فراز جمعیت عابران میپریدند.

***

توشیشان یک شبه تبدیل به ثروتمندترین مرد پایتخت شده بود. همانطور که پیرمرد دستور داده بود شبانگاه محل سایه سرش را کنده بود و جعبه ای پر از جواهر یافته بود.

خانه ای جدید خرید و زندگی مرفهی در پیش گرفت. از گرانترین شرابها مینوشید و لذیذترین غذاها را میخورد. در باغش گرانبهاترین درخت ها را کاشته بود، کبوتران در میان درختانش میپریدند. درشکه ای از جنس چوب درختان معطر داشت…و هرچیز دیگری که فکرش را بتوان کرد!

خبر ثروت بادآورده در شهر پیچید. دوستان سابق که در ایام نداری نیم نگاهی هم به او نمیکردند هر روز به او سر میزدند. به تدریج بر تعداد مهمانهای روزانه افزوده شد و مهمانیهای شبانه بزرگ و بزرگ تر شدند.

ثروت توشیشان ته کشید و به زودی دوباره به مردی فقیر بدل شد. آدمیزاد سنگدل است. دوستان قدیمی دوباره از او فاصله گرفتند و دیگر به سختی جایی برای خواب و حتی لیوان آبی برای نوشیدن پیدا میکرد.

غروبدمی دیگر توشیشان دوباره در کنار درواز شهر به دیوار تکیه زده بود و با حواس پرتی به آسمان زل زده بود. که ناگهان پیرمرد چپ چشم دوباره ظاهر شد و پرسید:

«به چی فکر میکنی؟»

مرد جوان در حالی که سر در گریبان فرو برده بود پاسخی نداد.

پیرمرد دوباره با لحنی آرامتر پرسید:

«به چی فکر میکنی؟»

«راستش را بخواهی من امشب جایی برای خوابیدن ندارم. نمیدانم باید به کجا بروم!»

«صحیح! میخواهم چیزی به تو یاد بدهم که برایت خوب است. در مقابل خورشید غروب بایست و به سایه ات نگاه کن. شبانگاه جایی که سایه سرت بر آن افتاده بود بکن. بار دیگر صندوقی پر از جواهر خواهی یافت!» و در چشم بر هم زدنی در میان جمعیت ناپدید شد.

توشیشان دوباره ثروتمند شد. همان سبک زندگی سه سال پیش را در پیش گرفت و ظرف مدت سه سال همه ثروتش را برباد داد و دوباره تبدیل به مردی فقیر شد.

***

«به چی فکر میکنی؟»

این سومین بار بود که پیرمرد چپ چشم بر مرد جوان که به دیوار غربی تکیه داده بود و به هلال ماه خیره شده بود ظاهر شد.

«من؟ به اینکه امشب جایی برای خوابیدن ندارم. نگران اینم»

«صحیح! برایت متاسفم. میخواهم چیزی به تو یاد بدهم که برایت خوب است. در مقابل خورشید غروب بایست و به سایه ات نگاه کن. شبانگاه جایی که سایه سرت بر آن افتاده بود بکن. بار دیگر صندوقی پر از جواهر خواهی یاف…»

درست قبل از آنکه پیرمرد سخنش را تمام کند توشیشان دست بلند کرد و پیرمرد را متوقف کرد.

«ممنونم آقا! ولی من دیگر جواهر نمیخواهم!»

پیرمرد با تردید گفت:«دیگر جواهر نمیخواهی؟ به نظر میرسد که از زندگی مرفه به تنگ آمده ای!»

«از رفاه خسته نشده ام. آنچه بیزارم کرده مردمان هستند!»

«جالب است؟ چرا از مردم خسته ای؟»

«بخاطر اینکه مردمان سنگدلند. تا زمانی که ثروتمندم به دورم میگردند. اما در دوران فقر و نداری از من روی بر میگردانند. وقتی دوباره ثروتمند شوم دوباره به دورم حلقه میزنند.»

پیرمرد لبخندی زد و گفت: «تو جوانی! اما در عین حال هوشیار هم هستی. به نظر میرسد از این پس سبک زندگی فقیرانه اما در آرامش را ترجیح میدهی.»

مرد جوان اندکی در سکوت حرفش را سبک و سنگین کرد و سپس به پیرمرد گفت:

«من میخواهم شاگرد شما باشم و از شما بیاموزم. من فکر میکنم که شما یک مرشد کوه نشین هستید. هیچ کس دیگر به جز مرشدان کوه نشین نمیتوانند مرا یک شبه تبدیل به ثروتمندترین مرد پایتخت کنند. لطفن مرا به شاگردی بپذیرید و هنرهای فراطبیعی خود را به من بیاموزید!»

پیرمرد ابرویش را بالا داد و کمی فکر کرد. سپس با لبخند گفت:

«بله! من یک مرشد کوه نشین هستم. وقتی تو را برای اولین بار دیدم احساس کردم که انسانی هوشیار هستی. برای همین تو را دوبار ثروتمند کردم. اگر میخواهی شاگرد من باشی میپذیرم!»

توشیشان با شادمانی چندین بار در برابر پیرمرد تعظیم کرد.

«نیازی به این همه تشکر نیست. حتی اگر شاگرد من باشی اینکه بتوانی یک مرشد شوی به خود تو بستگی دارد. در هر حال باید به کوه من بیایی. خوشبختانه همین حوالی یک ساقه بامبو یافته ام. در پشت من سوار بامبو شو. او ما را به کوه میرساند»

پیرمرد وردی خواند و ساقه بامبو به آسمان پرواز کرد و در آسمان تاریک و روشن غروب بهاری به سمت کوه روان شد…

ادامه در قسمت بعد!

 

یک پاسخ to “افسانه توشیشان. قسمت اول”

  1. H Says:

    قسمت اول: http://www.geocities.co.jp/HeartLand-Gaien/7211/kudos13/tosisyun.html

    قسمت دوم: http://www.geocities.co.jp/HeartLand-Gaien/7211/kudos14/tosisyun2.html

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: