آن مرد آمد- قسمت آخر

كسي نميداند كه زن از كجا پيدايش شد. اما روزي در ميان زائران مرد نشسته ظاهر شد و از آن روز صبح و شب همانجا ماند. ژوليده و خاك آلود بود. زيرلب مدام با مخاطبي ناديدني در گفتگو بود. از آن زنها كه عابران تميز با ديدنش راهشان را كج ميكنند و نگاهشان را ميدزدند. عابران تميز با جهانهاي گردگيري شده و چشمان اتوكشيده شان وقت و توان آن را نداشتند كه غبار ديوانگي و آلودگي را كنار بزنند و در پشت طره هاي موي گره خورده و صورت چرك اندود زيبايي و طراوتي نشكفته را در چهره زن تشخيص دهند. اما زن جوان و زيبا بود و ناظر دقيق در نگاه پرتمنايش به مرد نشسته در پشت نرده فلزي كه به تازگي به دور مرد نشسته كشيده بودند عشقي عميق و غمي جانكاه مي يافت.
از آن روز كه پيدايش شد در پشت نرده فلزي مينشست و زيرلب زمزمه ميكرد. در ميان كلمات نيم گفته و زمزمه هاي نامفهوم تنها ميشد اين ترجيع بند را به وضوح از راز و نياز تمام نشدني زن شنيد: ايندفعه ميرويم. ميبرمت. ميرويم…

روزها گذشت و زن هم چون مرد نشسته به بخشي از منظره ثابت گذر تبديل شد. زائران علاوه بر پيش كشي به مرد نشسته سكه اي هم در دامن زن ديوانه مي انداختند. خانمهاي مهربان براي او هم آرزوي شفاي عاجل ميكردند. اما به ياد ندارم كسي به سراغش رفته باشد و سر صحبت را باز كرده باشد. همانطور كه كسي به سراغ هيچ گدايي نميرود و پاي درددلش نمينشيند.

ماهها گذشت. برنج فروش مدتي بود كه مغازه را به شركتي زيارتي فروخته بود از گذر قديمي نقل مكان كرده بود. نانوا كارش سكه بود. پيرمرد حصيرباف همچنان چراغ گردسوز را در آغوش ميگرفت و از پشت شيشه مه گرفته دكان به دوردست خيره ميشد. زن ديوانه هم همچنان با دستان قفل شده به نرده سرد فلزي در گوش مرد نشسته زمزمه هاي عاشقانه ميكرد. اما روزي يك بلدوزر شهرداري و يك وانت كارگر سررسيدند. ظاهرن شهرداري نماي زيارتگاه جديد را با الگوي جديد گسترش فضاي شهروندي مغاير يافته بود. حال كه مرد بر جا ميخكوب شده بود قرار بود او را با قطعه زمين زير پايش منتقل كنند. در مورد مقصد اما اختلاف نظر فراوان بود. عده اي آسايشگاه رواني را پيشنهاد داده بودند و عده اي با اشاره به پديده عجيب عدم نياز مرد به آب و غذا موزه يا بايگاني فرهنگي. خلاصه هر جايي غير از گوشه خيابان كه هم مايه سد معبر بود و هم محل تجمع گدايان و مخل آرامش همشهريان.

كارگران مدتي منتظر ماندند و اين پا و آن پا كردند. منتظر نماينده ميراث فرهنگي و ناظران دانشگاهي بودند كه قرار بود بر كيفيت انتقال نظارت كنند. يكي دو ساعتي گذشت و هوا تاريك شد. اما از ناظران هم خبري نشد. سر آخر سركارگر بي حوصله با فحش به زمين و زمان به كارگران دستور داد وسايل را بگذارند و فردا صبح برگردند. كارگران هم بر روي توده بيل و كلنگ و نرده دور مرد نشسته پارچه برزنتي كشيدند و ناپديد شدند. زن اما در گوشه اي آرام نشسته بود و به منظره پارچه برزنتي خيره شده بود. شايد بشود گفت كه در چشمان غمگينش برقي از شادي هم درخشيد. و از ميان زمزمه هاي نامفهومش اين را ميشد واضح شنيد: ميبرمت. امشب ميرويم…

كسي از باقي داستان خبر ندارد. صبح كه كارگران رسيدند پارچه برزنتي را در گوشه اي كنار زده يافتند. نرده هاي آهني دور مرد نشسته خم شده بود و بر سطحشان ردي از خون خشكيده بود. مرد ديگر آنجا نبود. اما كمي آنسوتر بدن زن ديوانه بر زمين سرد شده بود. در حاليكه خون تازه از دستان خشكيده اش بر زمين جاري بود…
***
همان شب در همان نزديكي مادر و همسر زنداني تبعيدي در تاريكي جاده بياباني جان سپردند…

یک پاسخ to “آن مرد آمد- قسمت آخر”

  1. moon Says:

    دروع چرا، تا قبر آ آ آ آ
    نفهمیدم چی شد.🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: