آن مرد آمد- قسمت دوم

مامور خپل شهرباني با يك موتورسيكلت فكسني سررسيد. جز صداي ناله باد و خش خش دانه هاي برف صداي ديگري شنيده نميشد. گذر قديمي در سايه برف كبود و آسمان سنگين برفي گم شده بود. تابلوها را از نظر گذراند و به دنبال آدرس گشت كه چشمش به توده سفيد نشسته افتاد. اولين فكري كه در اين شرايط به ذهن ميرسد اين است كه مردي كه ساعتها زير برف بدون ذره اي تكان خوردن ثابت مانده باشد طبيعتن مرده است. اما مرد نشسته عجيب زنده مينمود. صاف نشسته بود و نوك انگشتان زانوها را لمس ميكردند. اما صورتش كه در زير لايه برف فقط نمايي مبهم از آن پيدا بود سنگي و آرام بود. چنان كه به خوابي سنگين فرو رفته. مامور شهرباني آرام و دودل مرد را صدا زد. اما پاسخش تنها سكوتي بود كه با صداي خش خش برف خراشيده ميشد.مامور شهرباني نگاهي مضطرب به اين سو و آن سو كرد. نگاه مرد نشسته در پشت پلكهاي بسته و لايه نازك برف خيلي سنگين بود. مامور شهرباني جرات دست زدن به مرد را در خود نديد. بي سيم برداشت و تقاضاي آمبولانس يا هرچيز ديگري كرد كه اين تنهايي دو نفره لاكردار را تمام كند…
آمدن آمبولانس يك ساعتي طول كشيد. مامور شهرباني در اين مدت لاينقطع سيگار كشيده بود و ثانيه اي چشم از مرد نشسته برنداشته بود. چيزي در مرد نشسته بود كه غريب و ترسناك بود. مامور شهرباني نميتوانست آن را حلاجي كند. مثل يك ماهي لغزان در آبي گل آلود از توضيح دادن ميگريخت.
آمبولانس از آن مدل هاي قديمي فولكس واگن بود كه در ميان توده برف هن و هن كنان به جلو مي آمد. نور چراغهاي گرد آمبولانس بر دو مرد كه مثل دو آدم برفي ايستاده و نشسته بودند پاشيد. مامور سريع توضيحي به پرستار جوان كه بر روي روپوش سفيد كاپشن پفي پوشيده بود داد و چند قدم عقب ايستاد. پرستار مرد را صدا زد. تكان داد. و لحظه اي مستاصل ايستاد. چراغ قوه اي آورد كه مردمك چشم را امتحان كند. اما چشمها به سان دروازه اي فولادين بسته بودند و به هيچ ترفندي باز نشدند. مرد نشسته آرام و منظم نفس ميكشيد و قلبش مينواخت و بدون شك نمرده بود. پرستار و راننده سعي كردند مرد را از جا بلند كرده و بر برانكارد بگذارند. اما مرد مثل مجسمه اي سنگي بر زمين دوخته شده بود. مامور هم به آنها پيوست و سه نفري شروع به كشاندن و هل دادن مرد نشسته كردند. شايد كه تكاني بخورد.
دقايقي گذشت و در آن سرماي سوزان عرق از پيشاني سه مرد جاري شد. اما تلاشهايشان نتيجه اي نداد و مرد همچنان چون درختي تنومند بر زمين ميخكوب شده بود. چاره اي جز درخواست نيروي كمكي نبود!

…تا صبح برف زيادي باريد. راهها بسته شده بود و درب خانه ها به سختي باز ميشد. با رسيدن صبح صداي خش خش پارو ها هم شروع شد. مردم توده هاي برف را از سقف خانه و حياط به كوچه ميريختند و راه بيشتري را بند مي آوردند. كسبه هم كه همگي واقعه شب گذشته را فراموش كرده بودند يكي يكي سروكله شان پيدا ميشد. اما صحنه اي كه ميديدند چيزي نبود كه انتظارش را داشتند. يك ماشين پليس در عرض خيابان پارك كرده بود. يك سرباز وظيفه با اوركت رنگ و رو رفته و پوتين هاي تابه تا نگهبان ايستاده بود. دور و بر محلي كه مرد شب گذشته نشسته بود را نوار ورود ممنوع كشيده بودند. دو مرد خوش پوش كه از تلويزيون آمده بودند با دوربين فيلم برداري و بند و بساط ايستاده بودند و با هيجان گزارش تهيه ميكردند. و سر آخر! مرد نشسته همچنان آرام و چشم بسته بر جاي بود و دست بر زانو از پشت پلكهاي بسته همه را ميپاييد…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: