آن مرد آمد- قسمت اول

آن مرد در يك صبح سرد زمستاني آمد…

آفتاب بي رمق تازه سر زده بود و جريان كار و زندگي شروع ميشد. نانوا پخت صبحگاهي را تمام كرده بود و با دستان آردي چليپا شده به پيشخان تكيه زده بود. برنج فروش چاق بر سر نوع برنج با مشتري سمج كلنجار ميرفت. صاحب سالخورده مغازه حصيربافي از پشت شيشه بخارگرفته مغازه دودزده پيدا بود كه چراغ علاء الدين زنگزده را در آغوش گرفته است! بچه ها ميان برفهاي خيس تازه باريده به دنبال هم ميدويدند و تك و توك ماشينها برف هاي گل آلود را زير چرخها به اطراف ميراندند.
در آن موقع روز خيلي ها بايد آمدن مرد را ديده باشند. آفتاب سوخته بود و ته ريش داشت. ميانسال بود و لاغر اندام با موهايي كم پشت. از آن آدمها كه رفتن و آمدنشان توجه بني بشري را جلب نميكند. بنابراين عجيب نيست كه كسي آمدن مرد را به ياد ندارد.

اولين بار توجه نانوا به حضور مرد جلب شد، كه البته احتمالن چند ساعتي از زماني كه مرد در پياده رو بر روي برف هاي گل آلود نشسته بود ميگذشت. چهار زانو نشسته بود و دستها را بر زانو گذاشته بود. پشتش صاف و گردنش كشيده و چشمانش بسته بود. نانوا به خيال آنكه مرد گدايي تازه كار است زير لب ناسزايي گفت و مشغول خمير گرفتن براي پخت ظهرگاهي شد.

آفتاب پاييزي غروب نشده زورش تمام شد و هوا رو به تاريكي رفت. سوز زمستاني وزيدن گرفته بود. باد زمستاني چند مشتري باقيمانده را هم با خود برد. آن موقع بود كه حضور مرد نشسته توجه كسبه را جلب كرد. نانوا و برنج فروش و كفاش سر گذر و چيني فروش آن طرف تر، صاحب گاراژ سر محل، و سر آخر پيرمرد حصيرباف به دور مرد نشسته حلقه زدند. آرام صدايش زدند. بلندتر صدا زدند. با دست تكانش دادند. يكي لگد آهسته اي هم نثار ساق پايش كرد. اما مرد همچنان با چشماني بسته و گردني كشيده بر جاي نشسته بود. دست آخر برنج فروش ايده اي بكر به ذهنش رسيد. كركره مغازه را بالا كشيد و با شهرباني تماس گرفت كه براي بردن گداي مزاحم ماموري بفرستند. كاسبان خوشحال از اتخاذ تصميم درست در چشم بر هم زدني ناپديد شدند و سر در گريبان و دست در جيب به خانه دويدند.

برف آغاز به باريدن كرد. مرد همچنان دست بر زانو نشسته بود و سوز استخوان سوز بر صورتش مي نشست و آرام آرام در پشت لايه برف پنهان ميشد…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: