داستان هویچی گوش بریده-قسمت آخر

قسمت سوم را اينجا بخوانيد.
***
كسى درب پشتى را باز كرد، از باغ گذشت، به آلاچيق رسيد و درست روبروى او ايستاد.
صدايى خشن گفت: «هويچى!». هويچى نفس را در سينه حبس كرد و بى حركت بر جا خشك شد!
صدا با خشونت بيشترى فرياد زد «هويچى!»، و براي بار سوم با لحنى وحشت آور نعره زد:
-«هويچى!»

اما هويچى چون سنگ بى حركت نشسته بود. صدا زمزمه كرد:
-«خبرى نيست! اينطور نمى شود، بايد ببينم مردك كجاست!»

صداى قدمهاى سنگينى به سمت آلاچيق شنيده شد. قدمها مستقيم به سمت هويچى آمدند و درست روبروى او ايستادند. سپس براى مدتى طولانى سكوت مرگبارى حاكم شد. هويچى حس ميكرد قلبش دارد از جا درمى آيد.

صداي خشن درست زير گوش هويچى زمزمه كرد:
-«بيوايش كه اينجاست! اما از بيوانواز…فقط دو گوش مانده!…پس بگو چرا پاسخى نمى آمد. دهانى ندارد كه پاسخى بدهد… من هم اين دو گوش را به نشانه اجرای دستور به نزد اربابم ميبرم!»…

در همان لحظه هويچى حس كرد كه دو دست آهنين دو گوشش را گرفت و به ضربه اى از جا كند! با وجود درد غيرقابل تحمل از هويچى صدايى درنيامد. صداى قدمها از آلاچيق دور شد، از باغ گذشت و محو شد. مرد نابينا از دو سوى سرش جريان مايع گرمى را حس ميكرد، اما جرات تكان خوردن نداشت…

آفتاب نزده روحانى بازگشت و سراسيمه به سمت آلاچيق دويد. اما پايش بر روى مايع لزجى سر خورد. ناگهان فريادى از وحشت كشيد، چرا كه در زير نور فانوس دريافت كه مايع لزج در واقع خون است. سپس هويچى را ديد كه در حالت مديتيشن نشسته و خون از دو گوشش همچنان جاريست!
-«هويچى بينواى من! چه بر سرت آمده؟ آسيب ديده اى؟!»

با شنيدن صداى رفيقش هويچى احساس امنيت كرد. ناگهان به گريه افتاد و ماجراى ديشب را هق هق كنان بازگو كرد.

-«هويچى بيچاره! همه ش تقصير من است! اشتباه نابخشودنى من!… بر تمامى بدن تو متن مقدس نوشته شده بود، غير از گوشها! آن قسمت كار را من به دستيارم سپرده بودم! چه اشتباهى كردم كه خودم سرآخر همه جا را از نظر نگذراندم! بايد هرچه سريعتر به فكر درمان زخمها باشيم! بخند دوست من! خطر از سرت گذشته است! آنها ديگر مزاحم تو نخواهند شد!»

به مدد پزشكان زخمهاى هويچى به زودى التيام يافت. ماجراى وى به سرعت دهان به دهان پخش شد و به زودى معروفيتى گسترده يافت. نجبا و اشراف از همه جا براى استماع اجراى هويچى به آكاماگاسكى ميرفتند، و به وى دستمزدهايى کلان ميدادند. در نتيجه هويچى به زودى مردى ثروتمند شد! اما بعد از آن واقعه همگان وى را به نام ميمى-ناشى هويچى يا «هويچى گوش بريده» ميشناختند!

***

مقبره هویچی گوش بریده در شیمونوسکی

3 پاسخ to “داستان هویچی گوش بریده-قسمت آخر”

  1. (یه زمانی) بید مجنون Says:

    سلام به دوست قدیمی
    ببین کی باید من آدرس یه دوست قدیمی رو پیدا کنم (دقیقا سر کار و وقت کاری)
    به هر حال از دیدنت دوباره وبلاگت خوشحال شدم دوست خوبم

  2. لیلا Says:

    به نظر من هوئیچی توسط روحانی معبد تسخیر شده. چرا باید در خدمتش باشه و بنوازه تا دیدارکنندگان بیشتری به معبد بیان ولی نواختن در چنان بیخودی ایی که باران و گورستان رو بارگاه باشکوه حس کنی تسخیره و ترسناکه و درست نیست و باید فرد رو ازش نجات داد؟ باز اونا در طول روز بهش کاری نداشتن و نهایتن به دو تا گوش ازش راضی شدن. ولی روحانی تمام زندگی هوئیچی رو میخواست و تازه فضول ساعت استراحتش هم بود. اینکه ادعیه ی نوشته شده برای تسخیر هوئیچی بوده بیشتر محتمل به نظر میاد. روحانی به ساتوری و پرواز روح هوئیچی حسادت داشته. واقعن خجالت داره.

    (صرفن جهت ثبت در تاریخ.)

  3. moon Says:

    سپاس برای منتشر کردن این داستان. هنوز کوایدان برای من یکی از بهترین هاست.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: