داستان هویچی گوش بریده- قسمت سوم

قسمتهای قبل را اینجا و اینجا بخوانید.

-دیشب کجا بودی؟

هویچی مرموزانه پاسخ داد: مرا ببخش دوست من! باید در مراسمی خصوصی حاضر میشدم و متاسفانه هیچ زمان دیگری غیر از نیمه شب برای آن مناسب نیست!

مرد روحانی از پنهان کاری هویچی بیشتر متعجب شد تا آزرده خاطر. قضیه غیر عادی بود. روحانی میترسید که مرد نابینا توسط ارواح شیطانی تسخیر شده باشد. سوال دیگری نپرسید، اما به خدمتکاران دستور داد پنهانی رفتارهای هویچی را بپایند و اگر دوباره بعد از تاریکی هوا از معبد خارج شد وی را دنبال کنند.

شب بعد هویچی پس از نیمه شب از معبد خارج شد. خدمتکاران فانوس ها را روشن کردند تا قدم به قدم وی را دنبال نمایند. شبی بارانی و بسیار تاریک بود و تا خدمتکاران به خود بجنبند هویچی از نظر ناپدید شده بود. هویچی مطمئنن بسیار سریع حرکت میکرد و این مساله با توجه به نابینایی وی و وضعیت بد جاده بسیار غریب بود. مردان با عجله قدم در راه گذاشتند. به سراغ همه خانه هایی که هویچی معمولن سر میزد رفتند، اما کسی خبری از هویچی نداشت. سرانجام وقتی  ناامیدانه از مسیر ساحل به معبد بازمیگشتند نوای بیوایی ازسوی قبرستان آمیداجی آنها را برجا میخکوب کرد. غیر از شعله های رقصنده ای که معمولن در شبهای تاریک در آن حوالی دیده میشد مسیر قبرستان در تاریکی مطلق فرو رفته بود. مردان به سمت قبرستان شتافتند و در آنجا در زیر نور رنگ پریده فانوس ها هویچی را دیدند که زیر باران در مقابل مقبره آنتوکو تنو نشسته، بیوا مینوازد و مصیبت نبرد دان-نو-اورا را به صدای بلند میخواند. در پشت سرش، در دو سویش و در اطراف مقبره شعله های مردگان همچون شمع هایی در تاریکی میرقصند. پیش از آن هیچگاه چنین تجمع گسترده ای از اونی-بی به دور میرنده ای شکل نگرفته بود.

-«هویچی سان! هویچی سان! تو تسخیر شده ای! هویچی سان!»

مرد نابینا گویی صدای خدمتکاران را نمیشنید. با شدت و حدت بیشتری بر ساز خود زخمه میزد و داستان نبرد دان-نو-اورا را با صدایی رساتر و فریادی بلند تر میخواند. خدمتکاران او را تکان دادند و در گوشش فریاد زدند:

-«هویچی سان! هویچی سان! همین الان با ما به خانه بیا!»

هویچی با خشم پاسخ داد:

-چنین رفتاری در مقابل حضار والامقام تحمل نخواهد شد!

با وجود آنکه قضیه بسیار غریب بود اما خدمتکاران از لحن هویچی به خنده افتادند. از آنجا که واضح بود که روح هویچی توسط نیروهای اهریمنی تسخیر شده است او را کشان کشان به معبد بردند. در آنجا لباس های مرطوب وی را به دستور روحانی عوض کردند. سپس روحانی در مورد رفتار غریب وی توضیح خواست! هویچی در ابتدا از پاسخ دادن طفره رفت. اما پس از مدتی وقتی مطمئن شد که رفتار غیرعادی وی منجر به خشم روحانی مهربان شده پنهان کاری را کنار گذاشت و ماجرای آن چند شب را از زمان ملاقات با سامورایی تعریف کرد. روحانی پاسخ داد:

-«هویچی! دوست بیچاره من! تو در معرض خطر بزرگی هستی. چقدر بد شد که مرا زودتر از ماجرا باخبر نکردی! بی شک مهارت بی رقیب تو در موسیقی تو را در این مخمصه انداخته است! حتمن تاکنون دریافته ای که در این چند شب تو به هیچ خانه ای نمیرفته ای! بلکه وقت خود را در قبرستان هایکه و در برابر مقبره آنتوکو-تنو میگذراندی که خدمتکاران تو را همانجا زیر باران یافتند. همه آنچه به خاطر میاوری جز ندای مردگان نبوده و توهمی بیش نیست. وقتی یک بار تن به خواسته شان بدهی قدرت آنها بر تو مسخر میشود. بعد از واقعه امشب، اگر دوباره درخواستشان را اجابت کنی آنها تو را پاره پاره میکنند. هرچند در هر حال دیر یا زود به دست آنها نابود میشدی…متاسفانه من امشب نمیتوانم در نزد تو بمانم، چرا که برای اجرای مراسم دیگری دعوت شده ام. اما پیش از رفتن لازم است بدنت را به وسیله متن مقدس از نیروهای اهریمنی محافظت کنم.»

پیش از غروبدم روحانی و دستیارش لباس از تن هویچی به در آوردند و به وسیله قلم موی خطاطی سوترای مقدسی به نام هانیا-شین-کیو را بر سینه و پشت، سر وصورت و گردن، دست ها و پاها، حتی کف دست ها و پاها و همه جوارح بدن وی نگاشتند.

پس از آنکه این مراسم پایان یافت روحانی رو به هویچی کرده و گفت:

-«امشب، پس از عزیمت من به آلاچیق برو و همانجا بنشین. دوباره به سراغت خواهند آمد. اما هرچه شد کلامی نگو و از جای تکان نخور! به حالت مدیتیشن در سکوت بی حرکت بنشین. اگر صدایی از تو دربیاید یا کوچکترین تکانی بخوری تکه و پاره خواهی شد. واهمه نکن. و لحظه ای وسوسه نشو که کمک بخواهی، چرا که امشب هیچ کس به فریاد تو نخواهد رسید. اگر آنچه را به تو آموختم مو به مو اجرا کنی خطر از سرت خواهد گذشت و چیزی برای ترسیدن وجود نخواهد داشت.»

شبانگاه، وقتی روحانی و دستیارش بیرون رفتند هویچی به آلاچیق رفت و مطابق دستورات روحانی به حالت مدیتیشن آرام نشست. بیوایش را هم کنار دستش گذاشت. تمام تلاشش را میکرد که مبادا با سرفه یا صدای نفس بلند توجهی را جلب کند. ساعتها بدین منوال گذشت…

سرانجام صدای قدمهایی را شنید که به او نزدیک میشدند…

(ادامه در قسمت بعد!)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: