داستان هویچی گوش بریده- قسمت دوم

قسمت اول را اینجا بخوانید.

***

-«هایی (بله آقا)! من کورم. شما را نمیبینم!»

مرد غریبه با لحنی ملایم تر پاسخ داد: «نترس! من برای تو پیامی آورده ام. سرور من که یک فرد بسیار والامقام است به همراه گروه بزرگی از اشرافیان هم اکنون در آکاماگاسکی اطراق کرده است. ایشان علاقه داشت از محل نبرد دان-نو-اورا بازدید کند و امروز از آن مکان دیدن کرد. با توجه به مهارت تو در نقالی داستان نبرد، ایشان هم اکنون مایلند که اجرای تو را بشنوند. پس سازت را بردار و الساعه به همراه من به اردوی ایشان بیا.»

در آن زمانها اوامر یک سامورایی چیزی نبود که بشود به راحتی با آن مخالفت کرد. هویچی صندل هایش را به پا کرد، بیوایش را برداشت، و به همراه مرد غریبه عازم شد. غریبه در طول مسیر با مهارت او را راهنمایی میکرد، هرچند مجبور میشد که بسیار سریعتر از معمول قدم بردارد. دستان مرد غریبه مانند آهن سخت بود و سرو صدای جهاز و یراقش نشان میداد که زره پوش و مسلح است. شاید یک نگهبان سلطنتی بود. ترس هویچی حالا برطرف شده بود و خود را بسیار خوش اقبال یافت، چرا که از حرف مرد غریبه که سرورش فردی «بسیار والامقام» است این طور برداشت میکرد که حداقل باید یک دایمیو (نماینده شوگون) و یا یک فرد طراز اول باشد. سامورایی به ناگهان ایستاد و هویچی حدس زد که باید در مقابل یک دروازه بزرگ باشند. عجیب آن بود که هویچی هیچ دروازه بزرگی را غیر از درب ورودی معبد آمیداجی در آن بخش شهر به یاد نمی آورد. سامورایی فریاد زد: کایمون! (درب را باز کنید). صدای باز شدن چفت ها شنیده شد و آن دو داخل شدند. از یک باغ گذشتند و در مقابل ورودی دیگری متوقف شدند. سامورایی به فریاد اعلام کرد: هویچی را آورده ام! سپس صدای تپ تپ قدمهای سریع شنیده شد. درب های کشویی باز شد و باران گیرها کنار زده شد. هویچی صدای همهمه زنانی را شنید که از لهجه شان میشد حدس زد که باید اشرافیانی اهل همان اطراف باشند. فرصت چندانی برای حدس و گمان نداشت. از تعداد زیادی پله سنگی بالا برده شد و در آخرین پله از او خواسته شد که صندل ها را از پا به در کند. دستی زنانه او را راهنمایی کرد و از میان راهروهایی پایان ناپذیر با کف چوبی واکس زده و تعداد غیرقابل شمارشی از ستونهایی سنگی و کف پوش های لطیف به درون سالنی بزرگ برد. در آنجا هویچی احساس کرد گروه عظیمی از بزرگان گرد آمده اند. خش خش کشیده شدن دنباله لباس های ابریشمین بر زمین مانند صدای باد در جنگل بود. هویچی صدای همهمه حاضران را شنید، که با صدایی آرام در گوش هم زمزمه میکردند. حال و هوا به مانند دربار یک پادشاه بود.

به هویچی امر شد که راحت باشد. و در مقابل خود بالشتکی برای زانو یافت. هویچی در جای خود مستقر شد و سازش را کوک کرد. صدای زنی برخاست که احتمالن یک روجو یا مدیر داخلی امور دربار بود. زن او را به نام خواند و گفت:

-«امر میشود که تاریخ هایکه با نوای بیوا نقل شود!»

از آنجا که نقل تمامی داستان شبهای متمادی طول میکشید هویچی پرسید:

-«از آنجا که نقل تمامی تاریخ سری دراز دارد، سروران من به کدام بخش بیشتر تمایل دارند؟»

زن پاسخ گفت:

-«داستان نبرد دان-نو-اورا را بخوان. چرا که اندوه آن بسیار عمیق است!»

پس هویچی شروع به نواختن کرد و حدیت نبرد تلخ گون دریا را به آواز خواند. نوای بیوایش به مانند صدای پاروها، حرکت کشتی ها، کشیده شدن کمان ها، فریاد مردان، ضربه شمشیرها بر کلاه خودها، و سقوط بدنها به درون آبها بود. هرگاه سکوت میکرد از دو سوی خود صدای زمزمه تحسین آمیز حاضران را میشنید: «عجب هنرمند چیره دستی!»، «هرگز در این قلمرو نوایی به این گیرایی خوانده نشده است!»، «در تمامی امپراطوری هنرمندی چون هویچی نیست!»…این باعث شد که اعتماد به نفس بالاتری پیدا کند و نوایی به مراتب زیباتر از پیش را ساز کرد. و صدای تحسین ها بیشتر و بیشتر شد. آنگاه که در پایان ترانه به قتل عام بی گناهان و بی دفاعان رسید، آنجا که زنان و کودکان از دم تیغ گذشتند، و آنجا که نیی-نو-آما (مادربزرگ امپراطور نوزاد) در حالی که امپراطور را در آغوش داشت به میان آبهای تاریک پرید و غرق شد، صدای گریه و مویه دلخراش حاضران به آسمان برخواست. حاضران چنان ضجه ها میزدند و چنان با درد میگریستند که مرد نابینا را ترس فراگرفت!

اما کم کم صدای مویه ها آهسته تر شد و پس از آرامشی که در پی آمد هویچی صدای آن زن مدیر را دوباره شنید:

-«هرچند ما آوازه مهارت تو در نواختن بیوا و چیره دستی بی مانند تو در نقل مصیبت را شنیده بودیم، هرگز گمان نمیکردیم که تو اینچنین ماهر و توانا باشی! سرور من از شنیدن صدای تو بسیار خرسند شده اند و مایلند به تو پاداشی در خور اهدا کنند. اما پیش از آن، ایشان مایلند که در طول شش شب آینده که پس از آن سفر ایشان پایان میابد هر شب برنامه ای این چنین را اجرا کنی. فردا شب در همین ساعت در این مکان حاضر باش. نگهبانی که امشب به دنبال تو آمد فردا نیز خواهد آمد…مساله دیگری هم هست که دستور دارم تو را از آن آگاه کنم. دستور است که در طول مدت سفر سرور من از دیدار خود با ما با هیچ کس سخن نگویی، چرا که سرور من به طور ناشناس سفر میکنند. ایشان امر فرموده اند که هیچ سخنی درباره این شب ها گفته نشود. اکنون آزادی که به معبد برگردی!»

هویچی تشکر کرد. پس از آن دستی زنانه او را به سمت درب ورودی راهنمایی کرد. نگهبان همانجا منتظر بود و او را به آلاچیق معبد بازگرداند و به وی بدرود گفت.

نزدیک سحر بود که هویچی به معبد بازگشت. اما روحانی از غیبت او آگاه نشده بود. چرا که شب گذشته دیروقت که برگشته بود حدس میزد هویچی باید در اتاق خود خوابیده باشد. در طول روز هویچی کمی استراحت کرد. اما از ماجرای شب گذشته با کسی سخن نگفت. پس از نیمه شب باز هم سامورایی به دنبالش آمد.هویچی برنامه ای با همان موفقیت شب پیشین اجرا کرد. اما در شب دوم غیبت او تصادفن برای روحانی آشکار شد. فردا صبح مرد روحانی هویچی را خواست و با لحنی ناراضی اما مهربان پرسید:

-«ما دیشب خیلی نگران تو بودیم، دوست من هویچی! بیرون رفتن برای تو نابینا در آن ساعت دیر از شب بسیار خطرناک است. چرا قبل از رفتن به من اطلاعی ندادی؟ من میتوانستم یکی از خدمتکاران را به همراه تو بفرستم. دیشب کجا بودی؟»

… (ادامه در قسمت بعد!)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: