پروانه ای به روی شانه

مسير تورنتو تا هميلتون با اتوبوس اكسپرس بين ٤٠ دقيقه تا يك و نيم ساعت راه است. ٤٠ دقيقه وقتي هوا خوب و ترافيك بر وفق مراد است. يك و نيم ساعت وقتي برف و باران باشد يا به دلايلي غيرقابل توضيح آزادراه ملكه در ترافيك سنگين غرق شده باشد. اگر مثل من صبحها از تورنتو به هميلتون و عصرها بالعكس سفر كنيد از يك برتري نسبي برخورداريد، چون خلاف جهت معمول ترافيك حركت ميكنيد. صبحها در حاليكه مسير پيش رو به سمت هميلتون نسبتن خلوت است، در مسير روبرو هزاران ماشين و سواركاران بي حوصله شان كه از شهرك هاي اطراف به سر كار ميروند در جا سنگ شده اند.
تركيب مسافران اتوبوس هم بسته به ساعت روز متفاوت است. مسافران صبحگاهي اكثرن دانشجو يا معلم هستند. اصولن دليل ديگري ندارد كه سر صبحي به هميلتون برويد مگر اينكه دانشجوي مك مستر باشي. عصرها اما گروه ديگري از مسافران به لشكر دانشجويان اضافه ميشود. خوشحالان تتوكاري شده گيتار به دست و خوشحالان پرسروصداي طرفدار تيم بلوجيز. خيلي هايشان انگار كه اولين سفر خارج از هميلتون را تجربه ميكنند! ساختمانها را با ذوق به هم نشان ميدهند و با سي ان تاور عكس يادگاري ميگيرند.
مسير راه هم حرف چنداني براي گفتن ندارد. تا چشم كار ميكند درخت و علفزار است كه جا به جا بوسيله مال هاي بين راهي نقطه گذاري شده. در نتيجه ٥-٦ دقيقه بعد از آنكه ديوارهاي تورنتو از ديدرس محو شد چشمها به طور اتوماتيك گرم ميشوند و مغزها تا خود هميلتون از كار مي افتند.
***
مرد ميانسال و شيك پوش بود. با پالتو سورمه اي و كراوات براق رنگي و كيف چرمي. با موهاي جوگندمي كه به طرز عجيبي همه سرجايشان بودند. دانشجو نبود. جلوي صف مسافران ايستاده بود و روزنامه تورنتو استار صبحگاهي را ورق ميزد. درب اتوبوس راس ساعت باز شد و مرد بدون اينكه چشم از روزنامه بردارد به سمت اتوبوس حركت كرد. در آخرين لحظه با مهارت يك آكروبات روزنامه را در كسري از ثانيه تا كرد و در جيب پالتو جا داد. از ميان صندلي هاي خالي آن كه جاي پاي وسيع تري داشت انتخاب كرد و در پالتو خود فرو رفت!
***
دختر دوان دوان چند ثانيه مانده به بسته شدن درب خود را به اتوبوس رساند و نفس زنان از پله ها بالا رفت. عينك كائوچويي سياه رنگي به چشم داشت كه با موهاي طلايي بلند كه با بي حوصلگي صبحگاهي در بالاي سر كلاف كرده بود كنتراست واضحي داشت. يك كوله پشتي به ظاهر سنگين بر پشت داشت كه با هزاران بج كوچك و بزرگ تزيين كرده بود. به پيروي از مد روز تين ايجرها يك لگينگ چسبان سياه و يك چكمه پلاستيكي گل دار هم پوشيده بود. طبيعتن صندلي هاي خالي چنداني نمانده بود. به سرعت مسافران را از نظر گذراند و يك جاي خالي را نشان كرد. كوله پشتي سنگين را كشان كشان زير پا جا داد و در كنار مرد ميانسال پالتوپوش نشست.
***
منظره بيرون مدتي بود كه ثابت شده بود. علف زار هاي بي انتها و آسمان پر ابر تيره گرگ و ميش دم صبح. و تك و توك درخت هايي كه در سرخي پاييزي شعله ور بودند. مرد روزنامه تا شده را روي پا گذاشته بود و سودوكو حل ميكرد. دختر اما ياراي مقاومت در برابر هواي رخوت آميز و زمزمه و لرزش خواب آور موتور را نداشت. آهسته آهسته چشم بر هم گذاشت. مغز كه بخوابد برق مكانيسمهاي كنترل كننده هم يكي يكي قطع ميشود. اول ماهيچه هاي گردن از كار مي افتند، بعد مرزهاي برساخته اجتماع يادمان ميرود، و سر به دنبال بالش نرم ميگردد. سر و شانه پيام ميفرستند كه بالش مناسب را يافته اند و مغز نيمه روشن مكانيسمهاي بيشتري را قطع ميكند و همه چيز پشت يك مه پنبه اي ضخيم گم ميشود…
***
نيم ساعتي بود كه سر دختر بر شانه مرد آرام گرفته بود. مرد سودوكو را كنار گذاشته بود و به منظره نامتناهي بيرون خيره شده بود. شانه را كمي به سمت دختر كج كرده بود كه سر دختر راحت تر باشد. اتوبوس به هميلتون نزديك ميشد و در سمت راست درياچه زيباي باغهاي گياهشناسي ظاهر شد كه زير نور محو خورشيد دم صبح نقره اي شده بود. راننده در بلندگو اعلام كرد كه ايستگاه اول به مك مستر نزديك است. ايمپالس صوتي مثل چاقوي تيزي مه پنبه اي را شكافت و مغز را كه مثل يك نگهبان تنبل سر پست خواب رفته بود از جا پراند. اول مرزهاي برساخته برگشتند و به ناگهان عضلات پشت و گردن ميخكوب شدند. دختر مثل فنر از جا دررفته صاف نشست و دست به سمت كوله پشتي سنگين دراز كرد. اتوبوس در ايستگاه ايستاد و دختر به ميانه خيل جوانهاي در حال پياده شدن پريد و از نظر گم شد.
مرد اما در همان حالت نشسته بود. شانه را هم كمي به سمت صندلي كناري كج كرده بود…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: