سیب بزن!

«سیب بزن!»…حوا گفت!

.

.

«شر نشه واسمون»…آدم گفت!

.

.

«ای وای! ای وای! بچه ها اومد!»…مار گفت!

.

.

«سلام بچه هااا…ا؟ اون چیه تو دستتون؟ سیب خوردین؟ تهنایی؟…»…خدا گفت!

.

.

«نامردا…تهنا خورا…منو بگو که فکر میکردم با هم رفیقیم…نامردا…تهناخورا…»…خدا گفت!

.

.

«بچه ها! یک…دو…سه! هپی برث دی توووو یووووو!» …سه نفری گفتند!

.

.

«ا؟ تولدمه؟ سوپریز شدم که!…مهربونا مهربونا…»…خدا گفت!

.

.

و چهار نفری در کنار هم به خوبی و خوشی در باغ عدن زندگی کردند…تا خود ابد!

.

.

.

و دو نفری گاهی وقتها سیبی میزدند و شادی میکردند و مار نگهبانی میداد…

یک پاسخ to “سیب بزن!”

  1. زانا Says:

    خدا هم خداهای قدیم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: