رفیق

آن روز عصر جمالزاده مثل هر غروب خفه تابستانی دیگر پر از سر‌و‌صدا و دود و‌دم بود. در کوچه پس کوچه های درهم و شلخته یکی در میان خانه های دوطبقه قدیمی‌ساز و آپارتمانهای جعبه کبریتی بساز‌بفروشی مثل دندانهای لق و پوسیده با ناهماهنگی چیده شده بودند. کارگرهای ساختمانی مشغول جمع و جور کردن و آب‌پاشی کوچه بودند. کسی حواسش نبود که پیرمردی از پنجره یکی از همین خانه های قدیمی به توده های مصالح و شن و ماسه خیره شده است. پیرمرد از صبح حواسش به حیاط روبرویی بود که یکی دو ماهی بود که در آن ستونهای آهنی ضخیمی بر لاشه یکی از همان خانه قدیمی ها سر برافراشته بود. در آن کوچه بن بست دیگر همه ساختمانها نوساز شده بودند، غیر از منزل آقا یحیی و خانه بغلیش در ته کوچه. خانه بغلی مال خانواده ضیغمی بود که چند سالی بود هر کدام گوشه‌ای پراکنده شده بودند و کسی ازشان خبر نداشت. بنگاهی سر کوچه همین قدر میدانست که چند هفته پیش پسر بزرگ آقای ضیغمی ظاهرن از اروپا یا امریکا آمده بود و با سند وکالت و بقیه بند و بساط حقوقی خانه را برای فروش گذاشته بود و غیبش زده بود. سرنوشت منزل خانواده ضیغمی هم معلوم بود. همین روزها میامدند و به چشم برهم زدنی با پتک و بیل مکانیکی به جانش میافتادند و چند ماه دیگر از آن خانه توسری خورده قدیمی ۱۰-۱۵ آپارتمان ۳۰-۴۰ متری درمیامد که تنها اسمش به خانه و کاشانه میمانست. نه پنجره ای و نه حیاطی. نه حتی در هوای مسموم میدان انقلاب گلی و گیاهی در میامد که بشود بهشان دل خوش کرد. گلهای حیاط آقا یحیی چند سالی بود که خشکیده بودند. درخت توت قدیمی هم  از مرحمت خاک و سیمان خانه سازی همسایه ها  و گرمای خفه تهران بالاخره امسال تاب نیاورد و سوخت. آقا یحیی گوشه گیر و تنها بود. انقدر پیر نبود اما رفتارش مثل پیرمردها بود. عصایی داشت و عینکی، و موهای جوگندمی که یکی درمیان روی سرش مانده بود هر کدام به سویی نشانه رفته بودند! کسی از گذشته اش خبری نداشت. محله تازه ساز بود و از همسایه گرفته تا سوپری سر گذر همه یکی دو سالی بود که به منطقه نقل مکان کرده بودند. کسی ندیده بود که به خانه آقا یحیی زن و بچه ای رفت و آمد کند یا غیر از سلام و علیک معمولی با کسی حرف دیگری زده باشد. سرش به کار خودش بود! اگر کاری داشت!

آقا یحیی تصمیمش را گرفته بود! امروزسه روز بود که رفیقش غیبش زده بود. مدتی بود که به سراغش میامد. هر وقت میامد اول کمی غریبی میکرد و بعد که سر صحبت وا میشد دیگر کسی جلودارش نبود! خاطره پشت خاطره بود که میگفت و دوتایی به وجد می آمدند. آقا یحیی گاهی از خودش میپرسید این خاطرات را رفیقش از کجا میداند. هرچه فکر میکرد یادش نمی آمد که با او در کودکی همکلاسی بوده باشد و یا با هم دانشگاه رفته باشند و یا حتی با هم زندانی کشیده باشند! اما او میدانست، و چون میدانست حتمن حاضر بود و آقا بود که یحیی یادش نمی آمد. آن اوایل فقط خاطره میگفت. اما چند مدتی بود که شکل خاطراتش عوض شده بود. خاطره نبود! خود زندگی بود. انگار داستان زندگی همین امروز را مرور میکرد و میگفت. و آقا یحیی سراپا گوش میشد. رفیقش میگفت و میگفت. از حیاط خانه شان که پر از گل و درخت بود! از آسمانی که آبی آسمانی بود! از یک عالمه دوست و آشنایی که داشت! از منیره  که معلوم نیست این همه سال کجا بود و حالا پیدایش شده بود…آن اوایل وقتی رفیقش داستان هر روز را با آقا یحیی مرور میکرد، مورمورش میشد و معذب میشد. اما حالا صبح علی الطلوع برمیخاست و چای را دم میکرد و مینشست منتظر که رفیقش بیاید و داستان آن روز را برایش مرور کند. آقا یحیی ساکت مینشست و مسخ شده گوش میکرد. چنان محو داستان میشد که نمیفهمید کی شب شده است و بیصبر آنکه رفیقش فردا صبح بیاید و داستان فردا را بگوید به رختخواب میرفت…

آقا یحیی تصمیمش را گرفته بود! سر و صدای ساختمان سازی و خش خش بیل روی آسفالت و ریختن بار آجر بر زمین و فریاد زنگ دار میل گردها و دود و دم هوا حواسش را پرت میکرد. رفیقش یک روز نیامد، دو روز نیامد! آقا یحیی کلافه و ژولیده چشم به در نشست، بارها تا سر کوچه رفت و برگشت. رفیقش نیامد که نیامد. بدون داستانهای او دیگر نه از گل و باغ خبری بود و نه از منیره! آقا یحیی بود در تاریکی خانه، نشسته روی راحتی های کهنه زهوار دررفته که به صدای فریاد کارگران و خش خش بیل و هوار آجر گوش میداد تا که شب میشد و همانجا خوابش میبرد…

آن روز که کارگرها بساطشان را جمع کردند و رفتند، آقا یحیی کمی دیگر هم پایید تا هوا تاریک تر شود. بعد پاورچین پاورچین بیرون رفت و مستقیم به حیاط خانه نیم ساز روبرویی قدم گذاشت. پاره آجری برداشت و شلان شلان برگشت. بازهم رفت و برگشت و بازهم….یکی دو ساعتی کار آقا یحیی همین بود! میرفت و آجری برمیداشت و برمیگشت. شب به نیمه رسیده بود و جز غرش مبهم تهران و سروصدای محو ساکنان اپارتمانهای جعبه کبریتی در کوچه بن بست خبر دیگری نبود. آقا یحیی آخرین محموله سیمان را هم برداشت و به خانه رفت. مصالح را یکی یکی به طبقه بالا برد. جایی که اتاق خوابش بود و کمد لباسهای قدیمی که سالها بود به سراغش نرفته بود. ولی بوی نا از پشت در بسته اش هم تمام اتاق را پر کرده بود.

آقا یحیی از پنجره شروع کرد. ردیف به ردیف آجر چید و بالا رفت. ردیف آخر را مجبور شد پا بر صندلی لهستانی لق لقو بگذارد. حسی روشن مثل یک شعله نورانی در دلش روشن بود. از جایی که نمیدانست به دلش برات شده بود که برای آنکه رفیقش برگردد آقا یحیی باید همه چشم باشد و گوش! بدون حواس پرتی ها و آلودگیهای بیرون. خانه باید ساکت باشد و تمام گوش باشد تا صدا را بشنود. باید محیط را فراهم میکرد. نوری در دلش روشن بود که کار درست همین است. آقا یحیی به سراغ در رفت و ردیف به ردیف آجرها را بالا برد. وقتی آخرین ردیف را گذاشت  به سراغ کورسوی نور کوچه رفت که از خلل و فرج آجر و ملات هنوز دزدکی به درون میخزید. کورمال کورمال آخرین بازمانده ملات سیمان را برداشت و منافذ را یکی یکی پوشاند…

آقا یحیی معنی سکوت را حالا میفهمید. گرم بود ولی در عوض دنج و ساکت بود. در عمق تاریکی غلیظ و سکوت وهم زا، کم کم برق هایی جلوچشمش پدیدار شد. اول اشکال منحنی ناواضح و متحرک بود. کم کم شکلها کنار هم چیده شدند و معنی پیدا کردند. اتاق روشن شد و پرنور. آقا یحیی بود و رفیقش و منیره….

***

چند ماه بعد خانه آقای ضیغمی هم فروش رفت! بساز بفروش آمد و ظرف یکی دو روز کارها را راست و ریس کرد. ساعت ۱۲ شب بیل مکانیکی آوردند و غرش کنان شروع به کندن پی کرد. هیولا وار به درون میرفت و با تلی از خاک بر میگشت و بار کامیون میکرد. از خانه قدیمی حالا چاله ای عمیق مانده بود. بیل میکانیکی حمله میکرد و با توده خاک برمیگشت. تا نزدیک صبح کارش همین بود. میرفت و پی را عمیق و عمیق تر میکرد. حوالی ۲ صبح بود که کارگران خواب آلود و ساکنان خانه های جعبه کبریتی را صدایی مانند انفجار از خواب پراند. بیل مکانیکی کمی از پی خانه آقایحیی را هم کنده بود و ناغافل خانه به درون چاله برگشته بود و در ثانیه ای تبدیل به تلی از خاک شده بود…

فردا صبح ماموران شهرداری و پلیس به محل آمدند. مدارک نشان میداد خانه مخروبه چند ماهیست که خالی ست. قبض آب و برق پرداخت نشده بود و مدتی بود که قطع بود. از همسایه ها هم کسی ساکنان قبلی خانه را نمیشناخت. پرونده بسته شد و جهت اطلاع مالکین احتمالی اطلاعیه ای در روزنامه رسمی ثبت شد.

بیل مکانیمی شب بعد آمد و خرابه ها را بار کامیون کرد. فردا شب بار آهن میرسید و ستونها به هوا میرفت!

2 پاسخ to “رفیق”

  1. s0shiant Says:

    قشنگ بود. داستان مال خودتون بود؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: