آنجا و بازگشت دوباره

بالاخره سفر یک ماهه ایران هم به پایان رسید و ما دیروز عصر به تورونتو برگشتیم. خسته از جت لگ و زر و زر ۱۴ ساعته بچه های مسافر بغل دستی به بهانه ۲ ساعت استراحت ۱۰ ساعت خوابیدیدم! ساعت ۴ صبح هم با تصور ۱۲ شب کمی گیج زدیم تا بالاخره حساب زمان و مکان دستمون اومد و شست و شو و رفت و روب و بازگشت به زندگی!

دارم تجربه میکنم! احساسات نویی که هیچ وقت در زندگی نداشته ام! پارسال همین موقعها سفر ما شروع شد…

آن موقع مقصد تورونتو بود و مبدا تهران! آن موقع هم احساساتم برایم تازگی داشت! چهره‌هایی را به خاطر میسپردم که مبادا از یاد ببرمشان، و چهره‌هایی که در پستوی ذهن قایمشان میکردم که مبادا یاد نا به هنگامشان سستم کند و درد در دلم بکارد… اگرچه به طنز قرار دیدار بعدی را در تهران «سال دیگه، همین موقع، همینجا، تورونتو»! گذاشتم، خودم هم باورم نمیشد که امسال، همان موقعها و همانجا و در تهران همه را ببینم! خانه مان را ترک کردیم و آشنایان و وطنمان، به سمت غربت غرب! اگرچه همان موقع هم خوشحال بودم از این تصمیم. نه بخاطر اینکه ایران جای زندگی نباشد و غرب کعبه آمال باشد و از این حرفها! چون قصد کرده بودم که این جراحی را بر روی زندگی انجام دهم و لازم بود! چاره ای دیگر نبود، حتی اگر خطرات عمل به انجام آن نیارزد. برایش لازم بود!…همه آن احساسات را هم برای اولین بار تجربه میکردم و عجیب تازه بودند! غصه ها، اضطرابها، دلتنگیها، هیجانها و شادمانیهایش تازه بودند…حس آن موقع حس دل کندن بود و به سوی ناشناخته رفتن و این را من تازه تجربه میکردم…

امسال ولی مقصد و مبدا سفر مشخص نبود! وقتی بار میبستیم دلمان برای خانه تورونتویمان تنگ میشد! گلها را آب دادیم و به هزار ترفند خیسی یک ماهشان را تامین کردیم. خانه را خوب تفتیش کردیم و از شهر و درختان و پرندگان بیشمارش خداحافظی کردیم. این بار اما تصور دیدن دوباره آن چهره ها اضطراب برانگیز بود. آنها که قرار بود تکرارشان کنم و آنها که قرار بود از یادشان ببرم! و همه چه محکم در یادخانه ذهن خانه کرده بودند! نه کسی عوض شده بود و نه کسی از یاد رفته بود! همه همان بودند که قرار بود باشند! چنان شبیه که بعد از دیدار اول هر بار که میدیدمشان به این میماند که در این مدت هر روز در کنارشان بوده ام و جای دوری نرفته ام! و این احساس تازگی داشت! حس استواربودن بندهایی که یک سال ترسیدم که بگسلند و بندهایی که خواستم بگسلانمشان! حس دیدارهای شیرینی که از همان اول میدانی که چیزی به پایانشان نمانده! حس داشتن دوستان هرروزه ای که حال دبدنشان حادثه ای گرانبهاست! ذوقی که از عروسی بچه های قدیمی و آدم بزرگهای امروز میکنی (و همین دلیل کافی است که مطمئن شوی که واقعن نه یک هفته که یک سال، یک سال از آخرین بار که دیدیشان میگذرد!)، حس تجربه دوباره آبتنی در آب داغ دریا، باقلوای لبنانی، چلوکباب، بستنی سنتی، شیرینی خامه ای، دستپختهای نوستالژی آور مادرها و … حس این موقع حس دیدن و بودن و جاری شدن و نماندن بود،‌ حسی که ارزش ثانیه ها را میشناسد، معنای تمام شدن زود وقت را میداند، و میداند که چطور خاطره بسازد و از رفتن غمگین نیست، چون قدر لحظه ها را میداند و ارزش جاری شدن را…حسی که خوب میداند که هیچ غمی،‌هرچند سخت و جانکاه آدم را نمیکشد و آداب معاشرت با غصه ها و دلتنگیها را آموخته است… و این احساسات عجیب تازه اند…

تورونتو را دوست دارم. میتوانم بهش اعتماد کنم و دلم برایش تنگ شود. اعتمادی که هیچوقت به تهران نکردم. ابرهای پاره پاره پنبه ایش، باد همیشه وزانش، سبزی و بوی نم کشیدگی خانه هایش و همه حیواناتش را دوست دارم و دلم برایشان تنگ میشود… اما آداب دل بستن و گذر کردن و فنون رام کردن دل تنگی و فقدان را هم آموخته ام… و میدانم که روزی به اینجا هم دل میبندم و میروم به سوی جایی دیگر…

11 پاسخ to “آنجا و بازگشت دوباره”

  1. سمیرا Says:

    من ولی خیلی سختمه. عادت سختیه که بشینی و هی ببینی رفتن آدمایی که برات عزیزن. من نمی دونم چرا عادت نمی کنم. ولی خوش باشید زیاد هرجا هستید:)

  2. اشکان Says:

    آقا ما که ندیدیمتون.ان شاء ا.. دیدار در تورنتو به زودی.
    من هم وقتی داشتم از تورونتو برمی گشتم احساس می کردم دلم براش خیلی تنگ میشه .اولش سخت بود ولی باز هم عادت کردم

  3. نیشگون Says:

    دعای روز یکشنبه: خداوند همهٔ نیازمندان رو به این احساسات دچار بنماید!

  4. زانا Says:

    خوش اومدی رفیق! احساسات مشابهی رو تجربه کردیم! شاید با این تفاوت که من مونترال رو خیلی خیلی دوست دارم!
    دوست دارم ببینم سال بعد چی فکر می کنی، و سال های بعدش…

  5. آریا Says:

    «آداب دل بستن و گذر کردن و فنون رام کردن دل تنگی و فقدان» رو به من هم یاد بده، بدجوری ترس از این عمل جراحی رو دارم

  6. امیر ج Says:

    چه خوب که اینجوریه و جراحی به خیر گذست🙂
    ما که ندیدیمتون…دیروز تازه آزاد شدم .
    و صد البته جای خالیتون در روزمره ی غیر مجازی به شدت ملموسه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: