حاجی!

عصر گرم و خفه تابستان. تهران ۱۲۴۰ قمری.

بساط ناهار را جمع کرده‌اند و مهمانها ساعتی است همه رفته‌اند. غلام‌بچه‌ها حیاط تفدیده را آب و جارو می‌کنند. نسیم ملایم و گرمی بوی خاک خیس و صدای خس خس جارو را به همراه یکی دو تا مگس سمج به داخل می‌آورد. حاج لقمان پشت میز کتابت چهارزانو نشسته و بساط دفتر و دستک حساب و کتاب را دور و بر خودش پهن کرده و به روشنایی مبهم بیرون که در تاریکی اناق چشم را می‌زند خیره شده. حواسش هر جا هست به حساب و کتاب نیست.

ناگهان انگار که چیزی به فکرش رسیده باشد به میان کاغذها خیز برمیدارد و از بین خیل نامه‌ها و قباله ها و حسابهای دخل و خرج یک کاغذ سپید پیدا می کند و با عجله چیزهایی می‌نویسد. اما دو خط ننوشته دست نگه می‌دارد و دوباره به سپیدی نور بیرون خیره می‌شود و باز شروع می‌کند. مکث می کند و در فکر فرو می‌رود. کاغذ را مچاله می‌کند و یک گوشه بین توده کاغذها می‌اندازد. و خیره می‌شود… و باز شروع می‌کند! یک کاغذ دیگر و یکی دیگر…

نیم ساعتی است که حاجی با کاغذ و قلم و مرکب کلنجار می‌رود. گرمای عصر به اوج خودش رسیده و کلافه‌کننده است. حتی نوکرها و اندرونی ها هم هر کدام گوشه‌ سایه‌ای پیدا کرده‌اند و چرت می‌زنند. حاجی کارش پیش نمی‌رود! قلم را می‌اندازد و به مخده تکیه می‌دهد. چشمها را می بندد شاید که این رخوت بعد از طهر کمی او را هم در بر بگیرد. اما باز از جا می‌پرد و شروع می کند. چیزی درون حاجی قلیان می‌کند و هزار تصویر در هم و ناجور از مخیله‌اش می‌گذرد. کاغذ دیگری برمیدارد… که صدای دخترانه ای خلوتش را به هم میریزد. منیره است! کلفت اندرونی.

-آقا! خانوم گفتن اگه میشه یه توک پا تا اندرونی برید دیدنشون.

-چی شده؟

-گفتن منوچهر خان مریض احوالن. شاید یه حکیم دوایی لازم باشه.

-خوب میام حالا!

-اجازه میدین؟

-برو! نه! صبر کن ببینم! بیا اینجا ببینم!

منیره دم در این پا و آن پا می‌کند!

حاجی به هیکل دخترانه  منیره که در پس زمینه سفید مبهم شده خیره می شود. دارد حرفی را که میخواهد بزند سبک سنگین می کند.

-دختر جان! اون امانتی که پریروز بهت دادم رسوندی؟

منیره سرخ و سفید می‌شود

-بله آقا!

-دادی به خود گلپر خانم؟

-بله آقا! به حضرت عباس دادیم!

-گلپر خانوم چیزی نگفت؟

-چی؟ نه! نه آقا! سرشان شلوغ بود. با خانمهای دیگه توی اندرونی صحبت می‌کردند! جواب ما رو ندادند.

-خوب؟ جوابی؟ کاغذی برای من نفرستاد؟

-نه آقا! به حضرت عباس!…

-خوب! برو

منیره بر می‌گردد و نفس عمیقی می‌کشد! قلبش هزار بار می‌زند و دستانش میلرزد.

-منیره؟

-بل بله آقا!

-به خانوم که چیزی نگفتی؟ نه؟

-نه آقا! به جان مادرم! به حضرت …

-خوب برو! نه صبر کن!

حاجی قلم برمی‌دارد و تند تند با مرکب آبی روی تکه کاغذی می نویسد. انگار آن چیزی که در این یکی دو ساعت به دنبالش بود را پیدا کرده. منیره مضطربانه به حرکات حاجی خیره شده است. حاجی کاغذ را تا می‌کند و در پشت آن مینوسد: خدمت حضور محترم عليه عاليه خانم گلپر! فدایت شوم! چرا کاغذ قبلی را که نوشته بودم جواب ندادی؟

-بیا جلو منیره!

منیره مثل گوسفندی که به مسلخ میرود با قدم های لرزان به سمت حاجی میرود.

-بیا! این کاغذ را امشب بده به گلپر خانم. فقط طوری بده خودش فقط ملتفت شود! فهمیدی؟

-بل بله آقا!

-احسنت! خانم نفهمه ها! سرت رو میدم این غضنفر گوش تا گوش ببره اگه دست از پا خطا کنی!

-چ چشم آقا!

دستهای کوچک و لرزان منیره نامه خشک نشده را از حاجی می گیرد.

-ضمنن! بیا! این یک قرانی هم مزدت! اگر گلپر خانم کاغذی داد فوتی به من برسان! ملتفت شدی؟

سکه یک قرانی در دستان منیره خیس می‌شود!

-حالا برو به خانم بگو آمدم! به این حسینقلی هم بگو بره حکیم صدا کنه ببینیم این منوچهر خان چرا احوال نداره

منیره به بیرون میدود و نامه و یک قرانی را در جیب می‌گذارد. فکر منیره هزار راه می رود و به امشب فکر میکند و گلپر خانوم و حاجیه خانوم و غضنفر و یک قرانی و …

* * *

اینجا رو ببینین! خبر تازه نیست! ولی به دوباره دیدنش میارزه!

لینک اصل خبر در BBC برای آنها که دسترسی دارند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: