daddy!

مكان: تورنتو، Union Station

زمان: غروب يك روز تعطيل زمستاني

حدود ۲۰-۳۰ جوان در انتظار Street car ايستاده‌اند. سر و صداي چند دختر و پسر كه احتمالا به زبان روسي يا چيزي شبيه ان صحبت ميكنند از بقيه بلندتر است. در يك گوشه يك زن حدود ۳۰ ساله و يك دختر بچه ۴-۵ ساله ايستاده‌اند و ميخندند.

زن: تو واقعا زمستون اينجا رو دوس داري؟

دختر: آره خوب! Ice skating داره! سانتا داره..

زن با لبخند: دوس داري بريم يه شهر بزرگتر كه اونم مثل اينجا زمستون داشته باشه؟ مياي باهام؟ يه جاي دور؟

دختر شادي‌كنان: بريم! كجا هست؟ كي ميريم؟

زن: اما فقط ممكنه ديگه daddy رو نبيني! عيب نداره؟

دختر: خوب اونم ميبريم! كجا ميخوايم بريم؟ مگه چقد دوره؟

زن: بعد نگي دلم براي daddy تنگ شده ها! خيلي دوره! مثل نيوشا كه نميشه daddyشو ببينه! مياي؟

دختر با بي‌صبري: كجا هست آخه؟ بگو ديگه!

زن: م‌م‌م! مثلا واشينگتن! خيلي دوره از اينجا!

دختر: يعني اگه daddy بخواد بياد چقد طول ميكشه؟

زن: خيلي دوره ديگه! الان كه نه! Maybe in future!

حالا به daddy هيچي نگو! گفتم كه! Maybe in future (و روي maybe تاكيد كشدار ميكند)

streetcar ميرسد و جمعيت آن دو را در خود ميبلعد…

6 پاسخ to “daddy!”

  1. سامه Says:

    تو رو خدا از اون داستان باشه که تو چندنقطه شهر چند تا اتفاق مجزا میفته و بعد به هم ربط پیدا می کنن. اونجوری هاشو خیلی دوس دارم. باید همون موقع چند جای دیگه شهر هم سر می زدی یا مثله اون کارگاه خصوصیه تو پل استر حداقل چند روز دنبالشون می کردی.حیف شدا. ایشالا تجربه های بعدی!

  2. زانا Says:

    wow

  3. مهتاب Says:

    به نظرم باید گوشاتو میگرفتی تا حرفای مردمو نشنوی!میبینی دیگه قلبم ضعیف نیستاین آقاهه که کامنت اولو گذاشته آدم فهیمیه …اگه گفتی چرا؟

    ………………………………………………………………………………………

    گوشامو بگيرم؟ عمرا! يكي از بهترين لذتهاي زندگي يواشكي سر كشيدن توي زندگي غريبه‌هاست!!:)

    چون گفته تو تب داري؟

  4. آفتاب Says:

    وقتی داستان کوتاه را به جای خواندن، در خیابان میبینی! دستت درد نکنه!

    ……………………………………………………………………………….

    دست بازيگران درد نكنه!

  5. majid Says:

    سلام دوست عزیز
    وبلاگ بسیار جالب و باحالی داری.
    خسته نباشی . . .
    خوشحال می شم سری به من بزنی

  6. sababoy Says:

    حقیقت ندارد اگر بگویم صبح نمی شود، صورت تب دار مهتاب، وقتی تو نیستی. اما این را باور کن که وقتی تو هستی، نقطه کوچک رو به افق امید من، به سیاهی نا امیدی شب نمی رسد.

    It’s not true if I say moonlight won’t die with its red face when you’re not here. But believe it when you’re here, the little tiny hole of hope to horizon won’t catch the dark disappointment of night.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: