برف و بازهم برف!


برف ميباره…

نه مثل برفهاي خاطرات بچگي كه يه شب شروع ميشد و زير نور چراغ خيابون ميرقصيد و شيطنت كنان به زمين مينشست. فردا صبحش كه از خواب پا ميشديم سكوت بيرون از پشت پرده هم تو ميومد! با اضطراب پا ميشديم و به سمت پنجره ميدويديم. وقتي سفيدي زمين و خاكستري آسمون خوب تو چشممون ميزد تازه خيالمون راحت ميشد! برف يه حادثه بود كه سالي يه بار شايدم هر چندسال يه بار رخ ميداد و شادمون ميكرد. برفي كه تو رطوبت شمال به ظهرم نميكشيد!

برف اينجا رقص كنان نمياد! مثل تير از آسمون ميباره و مثل شن ريزه صورتتو ميخراشه! يه حادثه نيست! بخشي از زندگيه. بخشي از محيطه كه چشمت كم‌كم بايد بهش عادت كنه و چاره اي نداري جز اينكه وجود دائمشو در ميدان ديدت بپذيري! مياد و ميمونه و ميباره و ميباره!

دلم هوس صبح برفي تجريش كرده! با خيابوناي گل آلود و شلوغ پلوغش! با مسافركشاي حريصش كه هي تو گوشت داد بزنن دركه دارآباد جمشيديه!

دلم هواي اون كافه اول راه دارآباد كرده كه تا يكم بالا ميري و تازه گرمت ميشه ميون موندن و رفتن گيرت بندازه و تو رودرباسيش يه املت خودتو مهمون كني! با اون افغانياي بامزه‌ش كه طوري شماره‌تو داد بزنن كه انگار اسم شناسنامه‌ايته!

هواي اون سرپاييني زيگ‌زاگش و اون چشمه يخ‌زده دورترش كه بايد همت كني تا بهش برسي!

هواي هتل اوسون و شب پرستاره ش. با اون آقاي پهلوانش كه نميفهمي آخرش خوشحاله يا بداخلاق!

هواي ظهر شلوغ تجريش و ميوه‌هاي رنگ و وارنگش. اكبر مشدي و عمه ليلاش! بستني صعلب و سمنوش! و اون آيس پك من‌درآورديش! و خستگي و رخوت موقع برگشت كه توي اتوبوس بيهوشت كنه!

دلم چندتا آدم پايه ميخواد و يه كوه برفي! ابي رو از ته دل فرياد زدن و كم آوردن! سر روشن كردن آتيش و كباب كردن جوجه كلنجار رفتن و سرخوشانه خنديدن!

دلم يه اردو ميخواد. كه تمام راه همه تو اتوبوسش واستاده باشن و از سرو كول هم بالا برن! چنان از دنيا و بيرون فارغ باشن كه انگار هرچي هست توي همين اتوبوسه و هزار بار «وقتي دلگيري و تنها…» رو فرياد بزنن…

22 پاسخ to “برف و بازهم برف!”

  1. سمیرا Says:

    سلام منم که خوندم نوشته تو اول فک کردم بهت نمیاد بعدم دیدم که با عرض شرمندگی خودمم دلم برا خیلی از اونایی که گفتی تنگ شده. خیلیم شاید ربطی به دوری نداشته باشه.. همه سرشون شلوغه انگار و دورن نه لزوما فیزیکی. مواظب خودتن باشید. دوستون داریم:)

  2. آفتاب Says:

    رضا جان. فکر میکنم همه جا این جوریه. نه فقط ایران! تو تعطلات همه ش آدم خوشیارو میبینه نه جرئیات زندگی. به هر حال با وجود این من همین الانم تو تهران اگرچه نوستالژیک نیستم چون نوستالژی با دوری پیش میاد و دور نیستم ازش! اما تمام سعیمو میکنم که تمام جزئیاتی رو که در اختیار دارم ببینم و به عنوان قدر دونستن ازش نهایت لذتو ببرم! از نیمروهای لذیذش بگیر تا وقت برف باریدنش تو پارک ملت یا حتی فارسی صحبت کردن ملت با لهجه های مختلف دوست داشتنیشون!
    فکر هم میکنم اگه دور بشم هم بستگی داره به این که چی دلم بخواد. اگه دلم نخواد غمگین و نوستالژیک بشم، هرگز احساس فاصله نمیکنم اصلا که بخواهم غمگین شم. مهم نگاه آدمه! مثلا من الان هیچ نوستالژی به دوران دبیرستان یا دانشگاه ندارم چون احساس میکنم اصلا ازش فاصله ای نگفتم!

  3. رضا Says:

    جالبه! داشتم به نظرات دوستان به اين پست فكر ميكردم!
    به اين نتيجه رسيدم براي اينكه بتوني ايران رو دوست داشته باشي براي ديدن جاهاي مختلفش نوستالژيك شي بايد ازش دور باشي!

    انقدر دور كه كم‌كم بديهاش محو شه و صحنه‌هايي كه يه روزي برات آيينه دق بود خاطره هاي شيرين!

    نميخوام اينو بگم! ولي وقتي سعي ميكنم اونجا رو از چشم بقيه (و گذشته خودم) ببينم به اين نتيجه ميرسم ايران يه جاي عالي براي تعطيلاته و يه جاي وحشتناك براي زندگي!

  4. مهتاب Says:

    اینجا فقط باید از املت و کوه حرف زد.من خوبم آفتاب!

  5. آفتاب Says:

    یه نفرم این مهتابو جمع کنه! هر وقت من بهش تلفن میزنم هم ازین حرفا میزنه! من اصلا نمیفهمم منظورش چیه راستش!

  6. آفتاب Says:

    من که میدونی … کلا با کوه میونه ندارم! عوضش چند روز پیش، 9 صبح با یکی از بچه های پایه رفتیم میدون راه آهن … سر میدون یه رستوران هست که هرکی میرسه تهران ساک به دوش اول میره اون تو. در پیییت!! دونفری به عنوان صبحانه دلمون نیومد از هیچی بگذریم. اول یه حلیمو دو نفری با هم خوردیم. بعد یه نیمرو با هم خوردیم. بعد یه املت … یه عدسی … یه لوبیا … یه خامه عسل … بعدشم گفتیم یه منتخباینا رو به عنوان حسن ختام بخوریم که شد املت! آى حال داد! آی حال داد!

  7. حجت Says:

    چه خبره؟ اولین می‌گین آفتاب بره تورونتو چی می‌شه. بعد می‌گین مهتاب بره تورونتو! حالا ما اسممون این جوری خوشگل موشگل نیست چه گناهی کردیم؟!
    …………………………………………………………..

    الهي حضرت حجتتم بفرست تورنتو!
    نه نفرست! من اونجام! بفرست كالفرنيايي، واشنگتني جايي!

  8. مهتاب Says:

    الان دارم اشکامو جمع میکنم.دلم براتون تنگ شده زیاد!بر عکس رضا من بد جوری فاصله ها رو حس میکنم…به عبث می پایم که به در کس آید…امروز بعد از 1 سال رفتم مرکز …نزدیک بود دیوونه تر بشم… به یاد همه روزای خوبی که با هم داشتیم دوستتون دارم زیاد
    ……………………………………………………………….
    آخه مهتاب جان! تو كه قلبت ضعيفه چرا وقتي رفتي مركز كه بني بشري توش نبود؟
    البته قبول دارم مركز بدون من لطفي نداره!😉
    حالام كه چيزي نشده! ۲ روز مرخصي بگير يه سر بيا تورنتو هم فاله هم تماشا!!

  9. رها Says:

    سلام رفیق
    مگه چجوری هستی که دوستات اینهمه متعجبن؟
    ………………………………………………..

    والله چي بگم! از دوستام بپرس! از نظر خودم كه كلي آدم احساساتي و برخوردار از طبع لطيفي هستم!!

  10. احمد Says:

    توصيفت از پهلوان شاهكار بود. اين مردك اصلا انگار مشكل داره با منم! انقدر مي‌سوزم وقتي بعد از شونصد بار رفتن، به زور جواب سلاممو مي‌ده!
    اصلا نمي‌خوام دلتو بسوزونم رضا جان، ولي ديروز در معيت دكتر جميلي، يكي از استثنايي‌ترين شرايط اوسون رو ديديم! تو تاريكي قبل از طلوع آفتاب رسيديم و ديديم برق ندارن. تو نور چراغ زنبوري و گرماي آتيش شومينه، املت و سوسيس تخم مرغ و عدسي دست ‌پخت آقاي پهلوان بد اخلاق رو خورديم! فقط يكم برف كانادايي كم داشت خداييش!
    …………………………………………………….

    نامردا!املت و سوسيس تخم مرغ و عدسيو با هم خوردين! تمام اجر ورزش صبحگاهي رو زايل كردين كه!

  11. آفتاب Says:

    ای داد! فعلا من دلم واسه این برادر رضا خیلی تنگ شده. البته خودمونیم … با وجود اینترنت و این وبلاگا چندان این مدت فاصله ای احساس نکردم! بحثامونو کردیم، از هم خبر داریم، دعوا هم کردیم! تبادل اطلاعاتم کردیم! انگار نه انگار که در دو سوی مختلف کره زمینیم! قدیما بدون اینترنت خیلی وحشتناک بوده ها … نه؟

    ………………………………………………
    راست ميگه! وقتي من و آفتاب دعوا ميكنيم يعني فاصله ها نزديكه!

  12. امير ج Says:

    تحريم برف عالي بود! فكر كن!!

    راستي تصور كنين رضا ـ آفتاب بره اونور چي مي شه!!

  13. سامه Says:

    عوضش اين تهران ديگه شورشو در آورده، نه برفي نه باروني، تازه طهرها آفتاب مي شه مثه چي!!!!!!!!! اصلا به روي مبارك نمي آره كه زمستونه، فكر كنم تو تحريم برفيم!

    …………………………………………………………

    اصلا بيا عوض! برف كانادا مال تو! نيمروي دارآباد مال من! چه گيري دادم به اين نيمروهه!

  14. ایران Says:

    سروش جون بر گردان از سایه بود

  15. زانا Says:

    1. کاملاً حس می کنم شرایطی مشابه با پارسال خود من رو داری طی می کنی! من هم انقدر درباره ی برف و نوستالژی کوه نوشتم که خودم دیگه خسته شدم! اینو فقط یکیشه!
    http://fr.blog.360.yahoo.com/blog-qqctGw06erXUCCg8OS2ECSY-?cq=1&p=73

    2. تا بهار هنوز خیلی مونده! ولی بالاخره می آد! عوضش آی می چسبه! آی می چسبه! آی خوش می گذره! آی خوش می گذره!

    3. تنها راه گذروندن زمستون تفریحات زمستونی و برفیه ! شخصاً بهتون cross-country ski رو توصبه می کنم! خیلی آسون و مفرح! زمین خوردنشم خیلی درد نداره!!!
    ………………………………………………………………………….
    اي بابا كسرا جان! دست به دلم نذار! لامصبا نكردن اين زمين اسكيتو يكم نرمتر بسازن! جات خالي چنان خوردم زمين كه الان دو هفته است در دوران نقاهتم!!

  16. سروش Says:

    چه همه در حال تغییر و تحولند
    شعر هم می گفتی خبر نداشتیم مامان جان؟

  17. ایران Says:

    گر چه بر ف سنگین است دل قوی دار بها ر نز دیک است

    ………………………………………………………………………….

    چشم! ولي نيمروي دارآباد و چه كنم؟!

  18. آناهیتا Says:

    راست می گن رضا جان! از وقتی رفتی هی مرتب روحیه ات داره لطیف تر میشه! و هی به این رضای ما شبیه تر! خیلی جالبه!
    نتیجه اخلاقی: رضای ما روحیه خیلی لطیفی داره!
    ………………………………………………………………………….

    در اينكه رضاي شما طبع لطيفي داره كه شكي نيست! خدا خدا كن كه اين تغيير تدريجي يك طرفه باشه و اون كم كم جاي منو نگيره آنا جان!😉

  19. سهراب Says:

    رضا و نوستالژی؟ بی خیال داداش!اصلا بهت نمیاد! این حرفارو اگه آفتاب میزد و از تو در جوابش میخوندم که تا کی میخوای در بند این فضاهای توستالژیک بیهوده باشی برام طبیعی بود!

    ………………………………………………………………………………….

    بابا اي ول سهراب! ما چه خطرناكي بوديم قبلا!! خوب شد نمرديم و اينهمه طبع لطيف بالقوه شكوفا شد!

  20. آریا Says:

    اتفاقا منم این جمعه ی قبلی با یه جمعی گلابدره بودم. همه ی چیزای خوبی که گفتی بود + پسرایی که احساس عدم امنیت ایجاد می کردند.
    ………………………………………………………………………………………….

    همون عدم امنيتشم كلي نوستالژيكه!😉

  21. سروش Says:

    ا ! راست می گه ! خودتی رضا؟ فکر کردم خوشحالی که بعد چند روز بلاخره داره برف می آد (محض اطلاع بقیه: اینجا برف که می آد هوا گرم می شه!!)
    ام م م….

    ……………………………………………………………………………………..

    خوب گرم ميشه! ولي نيمروي صبح جمعه دارآباد كه نميشه!

  22. آفتاب Says:

    رضاجان! اصلا بهت نمیاد راستش! تو خودتی؟! من همین الان از دربند اومدم اینو خوندم کلی تعجب کردم! جات خالی شیشلیگ خوردم با چای و قلیون … خیلی هم سرد بود اگرچه فکر کنم در برابر سرمای اونجا اصلا معنی نداشته باشه! به هر حال خیالت راحت … اینا هم چنان هست. همون جوری که بود!
    ………………………………………………………………………………………….
    خودم كه فكر ميكنم خودمم آفتاب جان! بهم نمياد؟!

    دستت درد نكنه! همينجوري تاكسيدرميشون كنين تا بيايم تحويل بگيريم!

    شيشليك رو هم از قلم انداخته بودم! ممنون بابت يادآوري!
    راستي قليونه رو هم خوردي برادر؟!😉 مصرف اپيومت بالا رفته ظاهرا!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: