ناكاپوك

آن روز صبح كه ناكاپوك از خواب بيدار شد احساس كرد هوا سنگين است. انگار ارواح غريبي در شكمش جابجا ميشدند…

بقيه در ادامه مطلب…

آن روز صبح كه ناكاپوك از خواب بيدار شد احساس كرد هوا سنگين است. انگار ارواح غريبي در شكمش جابجا ميشدند…

كولواكتوك
پوستي‌اش را پوشيد. وسايل شكار را بر دوش انداخت و راهي شد. شايد يك نانوك
يا حداقل يك اوتوك كوچك پيدا كند. ذخيره روغن در شرف اتمام بود…

ساعتها نشست و منتظر ماند… گاهي صداي يك نكتوراليك را از دور ميشنيد كه در آسمان در حال پرواز بود…

و بالاخره يك اوتوك به دامش افتاد. نيزه‌اش را در بدن اوتوك فرو كرد و منتظر ماند از تقلا بيافتد…

خوشحال بود. اوتوك را بر دوش انداخت و حركت كرد. به سمت قبيله! جايي كه همسرش در انتظار او به برفها خيره شده بود…

هوا
مدتي بود كه تاريك شده بود و خورشيد قطبي شبانه بي‌رمق افق دور را روشن
ميكرد. ناكاپوك در فكر فرو رفته بود و آرام قدم برميداشت.. به اينكه چقدر
همه قبيله با ديدن اوتوك خوشحال خواهند شد…

برف
نقره‌اي تيره و خيالهاي شيرين او را از جهان اطراف جدا كرده بود. ناكاپوك
نفهميد كه يك پيكتونگيتوك پليد قدم به قدم به دنبال او در حركت است…

ناكاپوك
ايستاد. اطرافش زمزمه‌هاي غريبي حس ميكرد. انگار ارواحي درون شكمش پيچ و
تاب ميخوردند… ترس بر او مستولي شد… دانه هاي برف دوروبرش به جنبش
درآمدند…به چشمهايش اعتماد نميكرد. فكر كرد روح يك نانوك بزرگ در
چندقدمي‌اش در حال رقصيدن است..

ارواح گذشتگان او را در بر گرفته بودند و فرياد ميكردند…

ناكاپوك بر جا خشكش زده بود

و ناگهان پيكتونگيتوك او را در بر گرفت…
ناكاپوك فرياد زد و روحش از بدنش خارج شد

و پيكتونگيتوك را به چشم ديد…

…..
…..

ناكاپوك چشمانش را باز كرد…مرده بود؟ نور نقره‌اي چشمانش را ميزد. سايه مردي به او مينگريست…

ناكاپوك بر خود لرزيد. روح پرقدرت مرد از چشمانش تراوش ميكرد. او حتما يك آنگاكوك شمن بود.
مرد
گفت: برخيز ناكاپوك شكارچي! ارواح نياكانت با تو يار بوده‌اند كه من در
شكل يك نكتوراليك در آسمان در پرواز بودم كه تو را در چنگال پيكتونگيتوك
گرفتار ديدم. او قلبت را در دهان گذاشته بود كه من چون برق فرود آمدم و
برايش آوازي خواندم كه او را چنان غمگين ساخت كه تو را رها كرد و به اعماق
فرو رفت

من
نيز قلب تو را در سينه‌ات جا دادم و روحت را كه همين اطراف در ميان ارواح
نانوك ها سرگردان شده بود يافتم و در سينه‌ات جا دادم. حال تو زنده‌اي
ناكاپوك! برخيز!

شمن اين را گفت و به شكل عقابي درآمد و پريد…

ناكاپوك برخاست. او هنوز زنده بود! 

شادمان اوتوك را بر دوش انداخت و راهي شد…راه زيادي تا قبيله در پيش داشت. قدم‌ها را تند كرد و به گرماي ايگلوها و شادماني بچه‌ها فكر كرد…

صبح قطبي از راه ميرسيد و آيويكها در دوردست آواز سرداده بودند…

7 پاسخ to “ناكاپوك”

  1. امیر ج Says:

    خیلی عالی مرد🙂
    شاد شدم و انرژی اخذ کردم!

  2. آفتاب Says:

    آخیییییییش! دستت درد نکنه!

  3. ایران Says:

    چه پا یان جا لبی داشت. زنده باد شمن

  4. سامه Says:

    بابا اينا رو از كجاي مخيله ت در آوردي؟!!!!!!!! خيلي جالب بود.

  5. زانا Says:

    تخيل فوق العاده ای بود. حس خيلی عجيبی توم به وجود آورد

  6. زانا Says:

    دقيقاً همونی که سروش گفت!

  7. سروش Says:

    عااااااااااااااااااااااااالیییییییییییی بود!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: