مجمع البحرين

در مرور فصل اسلام كتاب جوزف كمپبل دو جريان رازورانه‌اي رو كه راهشون رو از اسلام سنتي جدا كردند مرور كرديم: شيعه و تصوف ديديم كه آبشخور اوليه جريان شيعه به اختلافات اوليه در تعيين خليفه بعد از پيغمبر برميگرده ولي ساختار اعتقادي اين جريان از اين اختلاف فراتر ميره و تحت تاثير جريانات مختلف (كه شايد بعدا در موردشون بيشتر صحبت كردم) تبديل ميشه به جريان اعتقادي‌اي كه به حكمت پنهاني معتقده كه از نسلي به نسلي منتقل ميشه و در نهايت به دست يك منجي پنهان ميرسه. (كه البته اين اعتقاد به منجي در اسلام فقط مختص شيعه نيست، بلكه وجه مشخصه شيعه اعتقاد به همون دانش آسماني، محدود كردنش به خانواده‌اي خاص، و اعتقاد به مهدي بودن عضوي از اين خانواده است). حتي جايگاه فوق‌بشري اعضاي اين خانواده به حدي ميرسه كه به اونها جايگاهي نيمه خدايي داده ميشه، جاودان ميشن (الان هم حضور دارن) و در كار كائنات دخالت ميكنن. طبيعتا وقتي به اين خانواده اصالت داده ميشه به مادر و حلقه نخستشون اهميت فوق انساني و خدايگونه داده ميشه.
در نتيجه در اعتقاد شيعه شخصيت زني وجود داره كه سرچشمه اون حكمت
الهيه.
طبيعتا به علت ماهيت وجوديش شيعه جرياني مبارزه‌جو و حق‌طلبه (چون اصلا در نتيجه ضايع شدن يك حق به وجود مياد). ولي مثل مورد قبل اين خوي مبارزه‌جويي فقط به موارد خاص محدود نميشه و به صورت يك روش زندگي در مياد كه در اون حسينيان (شيعيان) و يزيديان در هميشه تاريخ به صورمختلف حضور دارند.

به موازات اين جريان از الگوي اعتقادي ديگه‌اي صحبت كرديم كه حداقل در ابتدا ارتباطي با شيعه نداشته و از دل سنت برخاسته بوده. جرياني كه احتمالا تحت تاثير عرفان مسيحي و اديان شرقي الگويي مرتاضانه و شهودي پيدا ميكنه. مفاهيمي مثل عشق و معشوق
و ساقي و مي و فناي في الله… در زمينه اين
جريان وارد تفكر اسلامي ميشن. برخلاف شيعه كه دست از مبارزه با دستگاه ارتدوكس
خلافت برنمي‌داره صوفي‌گري (شايد بخاطر همون نزديكي اش با
اعتقادات دنياگريزانه شرقي) خيلي مبارزه نمي‌كنه و در شعر و ادب ادامه پيدا ميكنه.
مولوي و حافظ و سعدي و… در قالب شعر (كه احتمالا ابزاري
بوده كه خيلي توسط دستگاه حاكمه جدي گرفته نميشده) به ترويج عقايد صوفيانه ميپرداختن.

ولي اين دو جريان كاملا مستقل در جاهايي از تاريخ با هم تلاقي ميكنن، گاه دور و گاه نزديك ميشن تا امروز كه حداقل در شيعه‌اي كه ما ميشناسيم افتراق اين دو اعتقاد بسيار سخته. جريان شيعه يك جريان عربي‌يه، و اصولا دعواي خلافت دعوايي محدود به مرزهاي پايتخت حكومت اسلامي بوده. ولي شايد به اين خاطر كه شيعه يكي از اولين حركتها عليه حكومت مركزي در اسلام بوده مورد توجه ايرانيان (كه در يك مستعمره اشغال شده زندگي ميكردن) قرار ميگيره. به طوريكه پس از قيام امام حسين اكثريت قريب به اتفاق خونخواهان اون ايرانيان بودن (به طوريكه در حديثه كه در لشكر خونخواهان كسي به عربي صحبت نمي‌كرده!). البته زمينه‌هاي اعتقادي مزدكي و مانوي ايراني هم چنين اعتقادهايي رو تقويت ميكرده(در اين مورد هم بيشتر حرف خواهم زد). و سپس شايد به علت دوري از حكومت مركزي مناطق شمالي و صعب‌العبور ايران محل مناسبي براي رشد و گسترش جريانهاي علوي و اسماعيلي ميشه(كه اختصاصا در مورد اسماعيليه شايد بشه ريشه‌هاي مشترك شيعه و مزدكي رو راحت تر پيدا كرد). پس ميبينيم كه شيعه از مدينه برخاست و
در مازندران و طالقان رشد كرد و در قم و مشهد به بار نشست.

از طرف ديگه تصوف از همون ابتدا با حلاج و بايزيد در ايران شكل گرفت، و سپس در شعر پارسي ادامه پيدا كرد. بازهم ايران فضاي مناسبي براي رشد جريان صوفيانه در مخالفت با فشار قدرت خلافت شد.

اون چيزي كه شيعه و تصوف رو به هم مرتبط ميكنه ايرانه! امروز ما با شيعه‌اي در ايران طرف هستيم كه به ديوان حافظ به عنوان كتابي الهي نگاه ميكنه، و بسياري از پايه‌هاي اعتقاديش رو با مثنوي مولوي جور ميكنه و نه تنها به امامزاده ميره و در عزاي حسين
گريه ميكنه، به همون اندازه ميل به فناي في الله و خال لب دوست داره و همچو حلاج خريدار سر داره…

من كه اهل تلويزيون نيستم ولي اونايي كه مشترين اين شعر مملو از مضامين صوفيانه رو بارها شنيدن كه شايد براي منجي غايب از نظر شيعه و شايد براي معشوق ازلي حلاج و شايد براي معشوق پنهاني سروده شده باشه كه حتي شاعر هم در خودآگاه خودش نميدونسته كه اون كيه و در كجاي اعتقاداتش قرار ميگيره:

وقتي گريبان عدم با
دست خلقت مي دريد

وقتي ابدچشم تو را
پيش از ازل مي آفريد

وقتي زمين ناز تو را
در آسمان ها مي كشيد

وقتي عطش طعم تو را
با اشكهايم مي چشيد

من عاشق چشمت شدم نه
عقل بودو نه دلي

چيزي نمي دانم از اين
ديوانگي و عاقلي

يك آن شد اين عاشق
شدن

دنيا همان يك لحظه
بود

آن دم كه چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود

وقتي كه من عاشق شدم
شيطان به نامم سجده كرد

آدم زميني ترشدو عالم
به آدم سجده كرد

من بودم و چشمان تو
نه آتشي و نه گلي

چيزي نمي دانم از اين
ديوانگي و عاقلي

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: