ادامه صوفيانه

تا به دار كشيده شدن حلاج صحبت كرديم…

ادامه بحث صوفي‌گري رو از كتاب كمپبل خلاصه ميكنم:

تركيب كردن دو مفهوم خدا و جهان مادي براي خيلي از دينها معضل بوده! براي معتقدان دو نيروي خير و شر در جهان اين معضل بزرگتر هم بود!
بالاخره جهان مفهومي پليده يا الهي؟ براي افرادي كه معتقد به وجود تنها يك قدرت مطلقه هستند اين تركيب ساده‌تره. جهان هم بخشي از وجود خداست، خود خداست…

در انجيل توماس {از انجيلهاي گنوستيك متعلق به مجموعه نجع‌الحمادي كه در مطالب قبلي بهشون اشاره كردم،
مطالب انجيل به روايت مريم و his dark materials رو از همين وبلاگ ببينين} از زبان عيسي آمده: من همه چيز هستم. همه چيز از من پديد آمده و همه چيز به من متعلق است. در چوبي كه مي‌بريد و در سنگي كه برميداريد من حضور دارم…

در نوشته‌هاي بايزيد دو مرحله رازوري {يا همون عرفان خودمون!} وجود داره: از دست دادن همه چيز (فنا) و سپس جاودانگي در پيوستن به خدا (بقا). اين تقسيم‌بندي يادآور آيه ۵۵ سوره الرحمن ه كه ميگه: كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ. وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ

در رازوري صوفي‌گرانه (مانند عرفان هندي) اين فناي اوليه ارزش قابل توجهي داره. يك تازه‌كار به نزد مرشدي ميره (در سانسكريت گورو، در فارسي پير، در عربي شيخ) و در سايه آموزه‌هاي اون از همه چيز ميبره و ناگهان درهاي جديدي به روش باز ميشه.

با اين اعتقاد بسياري از آيه‌هاي قرآن برخلاف تفسير ارتودوكسشون به صورت رازورانه هم تفسير ميشن و در تاييد اين عقيده استفاده ميشن. آيه‌هايي مثل: لا اله الا الله، وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ، فَأَيْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ و ….

پس از به دار كشيده شدن حلاج كه از ديد صوفيان چون پروانه‌اي عاشقانه در شعله شمع سوخت (سوال اينجاست كه چرا چنين تفسير شاعرانه‌اي تاكنون در مورد عيسي مطرح نشده؟!) جريان صوفي‌گري احتياطات جديدي را در پيش گرفت. به طوريكه بر رو لباس قانون و در زير لباس عرفان پوشيد. پذيرش ظاهري قانون به عنوان بخشي از مراحل فنا و زجر در سلوك عارفانه مطرح شد. به بيان محمد غزالي صوفي‌گري با اين حركت درون نظام ارتودوكس اسلام قرار گرفت و دوران عارفان شهيد قرون اول اسلام به پايان رسيد و جاي خود را به شاعران عارف داد. شاعراني چون خيام، نظامي، سعدي، حافظ، مولوي و جامي.

برخلاف تفكر شيعه كه زجر كشيدن شهدا رو انكار ميكرد، تفكر صوفي‌گرايانه اين زجر عاشقانه رو مرحله‌اي جدايي‌ناپذير از فنا ميدونست. در تضاد آشكار صوفي‌گري و جريان ارتودوكس اسلامي سوال جديدي مطرح ميشد. چه به سر كساني مياد كه بخاطر عشق به خدا توسط قانون دين خدا اعدام ميشن؟! آيا اونها به سعادت جاودان ميرسن؟

مورد شيطان يك مورد واضح اين تضاد بود. در قرآن آمده كه شيطان توسط خدا نفرين شد چون برخلاف ساير فرشتگان در برابر آفريده اون (انسان) سجده نكرد. از ديد عارفانه اين حركت شيطان (سجده نكردن براي غير خدا) از ايمان قوي و اسلام كاملش منشا گرفته!

عشق به خدا مانع از اين ميشد كه شيطان براي غير اون سجده كنه، حتي به دستور خودش! اما خدا (مانند خداي كتاب ايوب) فراتر از قانون، فراتر از نظم و فراتر از تفكر در حاليكه قبلا دستور داده كسي جز او را نپرستند اين‌دفعه به اجبار ميخواد كه بر آفريده او سجده كنند. شيطان به مثابه يك عاشق كامل زجر اخراج از بهشت و آتش ابدي دوزخ رو ميپذيره و بر غير او سجده نميكنه…و چنان كه حلاج گفته: شيطان در عمق دوزخ ميناله و زجر ميكشه. نه بخاطر آتش دوزخ. بلكه بخاطر دوري از خدايي كه بخاطر عشقش در آتش افتاده. و همچنان به ياد آخرين سخن معشوقش تا به ابد قلبش ميتپه، كه گفت : بيرون شو! {بد نيست يه نگاهي به مطالب «آن جوان مغرور رانده شده» از همين وبلاگ هم بندازين}

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: