۱۴۰۰

هرچي ميخوام كمپبل رو ادامه بدم و صوفي‌گري رو بنويسم نميشه. دست و دلم به كار جدي نميره. راستش جدي‌ترين كارها به نظرم شوخي ميرسه! خب شوخيم حال و حوصله ميخواد. دلم يه كار جدي ميخواد. كه بيارزه آدم به خاطرش شب تا صبح بيدار بمونه و ساعتها كار كنه و بدوه و فكر كنه و … و از تموم شدنش هم راضي نباشه و هي كشش بده! اصلا چنين كاري تو دنيا داريم؟
حتي نسبت به يه چيزايي كه قبلا حساسيت نسبي داشتم هم بي‌تفاوت شدم. به نظرم شوخيه كه گوگل اسم خليج فارس رو عوض كرده، شوخيه كه گروني بيداد ميكنه، كه امسال خشكسالي ميشه، كه اصلاح‌طلبا از گردونه بيرون انداخته شدن، كه ممكنه جنگي بشه…
اصلا من نسبت به سال ۸۷ يه حس بد خرافي پيدا كردم. اي‌كاش ميشد سريع fast forward شه و بره ۸۹ يا ۹۰ يا ۹۱ يا ۹۲ يا ۹۳ يا ۹۴ يا ۹۵ يا ۹۶ يا ۹۷ يا ۹۸ يا ۹۹ يا ۰۰! آره! سال ۰۰ رو ترجيح ميدم. كلا سالهاي عوض شدن صده‌ها و هزاره ها سالهاي خوبي هستند و يه اتفاقايي توشون ميفته.

6 پاسخ to “۱۴۰۰”

  1. نیشگون Says:

    خواستم بگم سال نود شد ها! الان مطمئنی که اون موقع دلت الان رو می‌خواست؟

  2. امیر Says:

    آقا من چند هفتس شبا تا صبح بیدارم!! نگو اینه ماجرا!!!

  3. آفتاب Says:

    آقا این کا که گفتی آدم تا صبح بیدار بمونه و هی کشش بده من جدا پایه ام … نه که بی کارم البته!

    به هر حال، فک می کنم آدم خودش بید برای همچین کاری چنین اعتبارب تعیین کنه. یه مشکل ماها اینه که انتظار داریم این اعتبار از قبل موجود باشه. ولی گاهی بزرگ بودن و هیجان انگیز بودن و … این کار دقیقا ناشی از همون لذت و البته زجریه که براش کشیدیم و حتی رو دیگرانم تاثیر می ذاره!
    به هر حال، من تو کاغذام (!) لیست چند تا از این کارها رو نوشته م که بعدا انجامشون بدم!! تو که میدونی! بیا شروع کنیم!

  4. احمد Says:

    «خوب، كه چي بشه؟!» اين سؤال ساده‌ايه كه خيلي وقتا براش در قبال كارايي كه داريم انجام ميديم، جوابي نداريم. خنده دار اينه كه براي زودتر و بهتر انجام شدن بعضي از اين كارا استرس و بي‌خوابي و … رو هم تحمل مي‌كنيم! خيلي دلم مي‌خواد براي يك هفته هم كه شده به عملي كردن دورترين و غيرعادي‌ترين ايده و حسرت‌هام بپردازم. ولي صادقانه مي‌گم كه جسارتشو ندارم، مي‌ترسم! مي‌ترسم وقت تلف كرده باشم و پشيمون بشم.
    با همه‌ي اينا يه استدلال دلگرم كننده دارم براي خودم كه هنوز برام رنگ نباخته: «تو هنوز چيزي نمي‌دوني، به همين دليله كه ديد نداري. پس تا به اون اندازه نرسيدي كه ديد پيدا كني، تست كن، فكر كن و ياد بگير!»
    مي‌ترسم از روزي كه پي ببرم ديد داشتن مهم نبوده و من لذت جنگيدن، باختن، گريه كردن، خرحمالي كردن، خوندن و … رو از دست دادم!
    پي نوشت: تو هم با اين دوستاي خل و چلت! ديگه نبينم impulse منفي تو ويلاگات هوا كنيا! همون كمپبل رو ادامه بده و خاك بازي نكن!

  5. بابك Says:

    برام اين حس خرافيت جالبه. البته من هم نسبت به خيلي از چيزها بي تفاوت شدم.
    اگه آدم نتونه روي جهان و محيطش تأثير بزاره، نااميد ميشه، دوتا واكنش دفاعي هم در مقابل اين نااميدي، بي تفاوتي و خرافات است.
    ps: به علت همين نااميدي و بيتفاوتي كاري كه قرار بود انجام بدم، رو هنوز انجام نداد و حتما تاآخر هفته يك كار قابل قبولي انحام ميدم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: