آن گناه نخستين…

امروز مي‌خوام در مورد آفرينش اوليه آن جوان مغرور صحبت كنم. اينكه چطور آنچه كه ما قرنها با عنوان گناه نخستين شناختيم شكل گرفت. چطور آن مار هوشمند نخستين هيولاي مارزبان ترسناك زندگي ما رو بوجود آورد. و اينكه جريان اون فريب بزرگ و آن سيب سرخ چي بوده…
نه! اصلا قبلش صبر ميكنم ببينم هركي چي فكر ميكنه!

داستان گناه نخستين و فريب نخستين در تورات رو عينا آوردم. به خوندنش ميارزه. زيباست! لطفا هركي اين مطلبو ميخونه يه نظر بده… چرا درخت معرفت؟ چرا حوا؟ چرا مار اول سراغ آدم نرفت؟ و چرا با خوردن از اون سيب كذايي يه چنين بلايي سر زوج نخستين (و به دنبالش نوع بشر) اومد؟…

خودتون رو جاي شخصيتهاي مختلف نمايش بذارين و به رفتار درست در اون لحظه فكر كنيد!…

و اما داستان:

آدم و حوا

هنگامی كه خداوند آسمانها و زمين را ساخت هيچ بوته و گياهی بر زمين نروييده بود، زيرا خداوند هنوز باران نبارانيده بود، و همچنين آدمی نبود كه روی زمين كشت و زرع نمايد، اما آب از زمين بيرون می آمد و تما م خشكيها را سيراب می‌كرد.آنگاه خداوند از خاکِ زمين ، آدم را سرشت . سپس در بينی آدم روح حيات دميده ، به او جان بخشيد وآدم ، موجود زنده ای شد.

پس از آن ، خداوند در سرزمين عدن ، واقع در شر ق، باغی به وجود آورد و آدمی را كه آفريده بود در آن باغ گذاشت. خداوند انواع درختان زيبا در آن باغ رويانيد تا ميوه‌های خوش طعم دهند. او در وسط باغ ، درخت شناخت و همچنين درخت حيات را قرار داد.  از سرزمين عدن رودخانه ای بسوی باغ جاری شد تا آن را آبياری كند…

 خداوند، آدم را در باغ عدن گذاشت تا در آن كار كند و از آن نگه‌داري نمايد و به او گفت از همه ميوه های درختان باغ بخور، بجز ميوهء درخت

شناخت نيک و بد، زيرا اگر از ميوهء آن بخوری مطمئن باش خواهی مرد.

خداوند فرمود: شايسته نيست آدم تنها بماند. بايد برای او يار مناسبی به وجود آورم. آنگاه خداوند همه حيوانات و پرندگانی را كه از خاک سرشته بود نزد آدم آورد تا ببيند آدم چه نامهايی بر آنها خواهد گذاشت. بدين ترتيب تمام حيوانات و پرندگان نامگذاری شدند.  پس آدم تمام حيوانات و پرندگان

را نامگذاری كرد، اما برای او يار مناسبی يافت نشد.

آنگاه خداوند آدم را به خواب عميقی فرو برد و يكی از دنده هايش را برداشت و جای آن را با گوشت پُر كرد، و از آن دنده ، زنی سرشت و او را پيش

آدم آورد. آدم گفت :اين است استخوانی از استخوانهايم و گوشتی از گوشتم .نام او «نسا«* باشد. چون از انسان گرفته شده. به اين سبب است كه مرد از پدر و مادر خود جدا می شود و به همسر خود می پيوندد، و از آن پس ، آن دو يكی می شوند.

آدم و همسرش، هر چند برهنه بودند، ولی احساس خجالت نمیكردند.

سقوط انسان

مار از همهء حيواناتی كه خداوند به وجود آورد، زيركتر بود. روزی مار نزد زن آمده به او گفت: آيا حقيقت دارد كه خدا شما را از خوردن ميوه ء تمام درختان باغ منع آرده است؟ زن در جوا ب گفت: ما اجازه داريم از ميوه همهء درختان بخوريم ، بجز ميو هء درختی كه در وسط باغ است . خدا امر فرمود ه است كه از ميو هء آن درخت نخوريم و حتی آن را لمس نكنيم و گرنه می ميريم.

مار گفت: مطمئن باش نخواهيد مُرد بلكه خدا خوب می داند زمانی كه از ميوه ء آن درخت بخوريد، چشمان شما باز می شود و مانند خدا می شويد و می توانيد خوب را از بد تشخيص دهيد. آن درخت در نظر زن، زيبا آمد و با خود انديشيد: ميوه ء اين درختِ دلپذير، می تواند، خوش طعم باشد و به من دانايی ببخشد. پس از ميو هء درخت چيد و خورد و به شوهرش هم داد و او نيز خورد. آنگاه  چشمانِ هر دو باز شد و از برهنگی خود آگاه شدند؛

پس با برگهای درختِ انجير پوششی برای خود درست كردند. عصر همان روز، آدم و زنش ، صدای خداوند را كه در باغ راه می رفت شنيدند و خود را لابلای درختان پنهان كردند. خداوند آدم را ندا داد: آدم ، چرا خود را پنها ن میكنی؟ آدم جواب داد: صدای تو را در با غ شنيدم و ترسيدم زيرابرهنه بودم ؛ پس خود را پنهان كردم. خداوند فرمود: چه كسی به تو گفت كه برهنه ای؟ آيا از ميوه ء آن درختی خوردی كه به تو گفته بودم ازآن نخوری؟

آدم جواب داد: اين زن كه يار من ساختی، از آن ميوه به من داد و من هم خوردم. آنگاه خداوند از ز ن پرسيد: اين چه كاری بود كه كردی؟  زن گفت: مار مرا فريب داد.

پس خداوند به مار فرمود: بسبب انجام اين كاراز تمام حيوانا ت وحشی و اهلی زمين ملعونترخواهی بود. تا زنده ای روی شكمت خواهی خزيد و

خاک خواهی خورد،  بين تو و زن ، و نيز بين نسل تو و نسل زن ، خصومت می گذارم . نسلِ زنْ سر تو را خواهد كوبيد و تو پاشنهء وی را خواهی زد. آنگاه خداوند به زن فرمود: درد زايمان تو را زياد می  كنم و تو با درد فرزندا ن خواهی زاييد. مشتاق شوهرت خواهی بود و او بر تو تسلط خواهد داشت.

سپس خداوند به آدم فرمود: چون گفته ء زنت را پذيرفتی و از ميو هء آن درختی خوردی كه به تو گفته بودم از آن نخوری، زمين زير لعنت قرار خواهد

گرفت و تو تما م ايام عمرت با رنج و زحمت از آن كسب معاش خواهی كرد. از زمين خار و خاشاک برايت خواهد روييد و گياهان صحرا را خواهی

خورد.  تا آخر عمر به عرق پيشانی ات نان خواهی خورد و سرانجام به همان خاكی باز خواهی گشت كه از آن گرفته شدی؛ زيرا تو از خاک سرشته شدی و به خاک هم برخواهی گشت.

آدم ، زن خود را (حَوّا (يعنی زندگی ناميد. چون او می بايست مادر همه ء زندگان شود.  خداوند لباسهايی از پوست حيوان تهيه كرد و آدم و همسر ش را پوشانيد.  سپس خداوند فرمود: حال كه آدم مانند ما شده است و خوب و بد را می شناسد، نبايد گذاشت از ميوهء «درخت حيات » نيز بخورد وتا  ابد زنده بماند. پس خداوند او را از باغ عدن  بيرون راند تا برود و در زمينی كه از خاکِ آن سرشته شده بود، كاركند. بدين ترتيب او آدم را بيرون كرد ودرسمت شرقی باغ عدن فرشتگانی قرار داد تابا شمشير آتشينی كه به هر طرف می چرخيد، راه درخت حيات را محافظت كنند.

 

 

2 پاسخ to “آن گناه نخستين…”

  1. کلمه Says:

    چند نکته پراکنده:
    1- میوه ممنوع، میوه درخت شناخته. ولی این شناخت از چه نوعیه؟ به نظر میاد نتیجه بلافصل این شناخت، آگاهی از جنسیت رن و مرده. و شرم از آمیزش جنسی لابد.
    2- بعد از آکاهی از جنسیت، برای آدم و حوا مجازات تعیین می شه. ولی این مجازات چه ماهیتی داره؟ مجازات زن اینه که درد زایمانش بیشتر بشه و فرزندانش در خطر مرگ شاید، قرار بگیرند. بازهم می بینیم که موضوع آمیزش جنسی و باروری مطرحه. و آدم هم که باید کار کنه و لابد رزق و روزی فرزندانش رو تهیه کنه.
    3- و اما چرا مار؟ مار یکی از شناخته شده ترین سمبل هاست. سمبل فالیک! و خوب طبیعیه که نماد فالیک و مردانگی، باید سراغ زن بره.
    4- دو درخت در این داستانه. درخت شناخت و درخت حیات. اگه همونطور که گفتیم شناخت، در واقع شناخت حنسیت و تمابلات جنسی باشه، می بینیم که این دو درخت هر کدوم به نوعی نماد بقا هستند.

  2. آفتاب Says:

    به نظر میرسه این خدا با اون خدایی که ما میشناسیم خیلی فرق میکنه! احتمالا بسته به نتیجه ای که قرار بوده گرفته شه و خواستگاه فکری اون دین یا قوم معتقد به اون، منشا گناه اولیه چیزای متفاوتیه.
    اگه این متنو در نظر بگیریم و دین یهودو، به نظر می رسه که به شدت خداشو از خدای یونانیا برداشته (و البته احتمالا بابلیا) چون خدا یه شخصیت انسانی داره و چندان پدروار (مثل مسیح، که یه خرده کاملتش به صورت آفریننده می شه تو اسلام) برخورد نمیکنه با قضیه. خدا رقیب بشره و میخواد انسان نادان باشه. برعکس مسیحیت که احتمالا به علت ویژگیهای فرهنگی گناه اولیه رو به عشق و .. نسبت میده، در دین یهود گناه اولیه چندان هم گناه نیست. در اونجا اتفاقا ماره که راست میگه نه خدا. انسان با خوردن اون میوه نمیمیره ولی چشاش باز میشه و معنی خوب و بد رو میفهمه. یعنی خدا میخواسته انسانو گول بزنه که مثل خودش نشه و موقعیت خداییش به خطر نیفته. در واقع مجازاتی هم که برای انسان تعیین میکنه نه از روی نافرمانی، بلکه از ترس اینه که نکنه میوه ی حیاتو هم بخوره و دیگه خود خدا شه! میش فهمید ااون فرهنگ تفاوت خودشو با بقیه ی هستی، احساس رنج کشیدن دائمیشو با این داستان توجیه کرده و خیلی خوب شرح داده. البته این زجر میتونه م ناشی از خودآگاهی، قدرت انتخاب، قدرت تخیل و نیاز به بودن در جایگاه بتر که الان فراهم نیست و … باشه که همه اینا با داستان توجیه می شن.
    اما چرا مار؟ و چرا حوا؟
    راستش نمی دونم. احتمالا فروید در این زمینه خیلی حرفا داره که بزنه! ولی به سادگی میشه این قضیه رو به شکل عجیب مار در مقایسه با سایر حیوونا و یا روحیه ی مردسالار دوران و زن ها رو منشد گناه دونستن نسبت داد. که شایدم یه ذره ساده کردن قضیه باشه ولی چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه.
    به هر حال من روایت قرآنو بیشتر دوس دارم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: