زورق و شاهين

آوریل 23, 2014

نينتورا شهري كوچك بود كه همچون نگيني فيروزه اي در ميان برهوت صحراي توروك تك افتاده بود. كسي علت وجود نامنتظر اين همه طراوت و سرسبزي را در وسط بيابان نميدانست. چرا كه به فاصله چند دقيقه كه از ديوارهاي سنگي شهر دور ميشدي سبزه و ريحان و درختان انبوه و همهمه زنده مردمان به ناگاه جايش را به صخره هاي تيره و ريگ روان و خار و خاشاك ميداد كه در زير هرم آفتاب برشته ميشد و تا فرسنگ ها از هر طرف گسترده بود.

در نينتورا اما نه رودي بود و نه آبگيري. اما كافي بود كه زمين را تا كمر بكني تا به خاك مرطوب و كمي پايينتر به آبي زلال برسي. ساكنان شهر اكثرن يا كاهن بودند و يا كاروانسرايي داشتند و يا سفالگر بودند. چرا كه از دوران باستان مردمان را اعتقاد بر اين بود كه نينتورا جايي است كه رود تورون كه ارواح مردگان را به جهان زيرين ميبرد به سطح زمين ميرسد و در واقع نينتورا دروازه جهان زيرين است. به همين علت بود كه بناي معبد نين اوراك در ميانه شهر به شكل زورقي عظيم بود و كاهنان باستاني معبد را زورق بان ميناميدند.

همين اعتقاد باعث شده بود كه مردمان مصايب سفر چند روزه در زير آفتاب سوزان صحراي توروك را بر خود هموار كنند و از دور و نزديك براي زيارت و اهداي پيش كشي به زورق بانان نين اوراك كه دير يا زود ارواحشان را روانه جهان زيرين خواهند كرد به نينتورا سفر كنند. طبيعتن بسياري از اين زائران افراد بيمار و مسن بودند كه خيلي هايشان در ميانه راه جان ميسپردند. در نتيجه هر روز در نينتورا مراسم بدرقه تازه درگذشتگان در جريان بود. مراسم هم بدين گونه بود كه جسد متوفي را برهنه بر زورقي سفالي ميگذاشتند. زورق باني پارو به دست بر زورق مي ايستاد و ادعيه مخصوص را به زباني باستاني از بر ميخواند. بازماندگان زورق سفالين را بر دوش تا دره اي كه يك ساعتي تا شهر فاصله داشت ميبردند و آنجا در ميان صدها زورق ديگر و مسافران پوسيده شان رها ميكردند و بازميگشتند.

وظيفه زورق بانان اما تنها به مراسم بدرقه محدود نميشد. چرا كه به عنوان دروازه بان جهان زيرين وظيفه مراسله و تسهيل عبور و مرور تك تك ارواح آدميان به جهان زيرين را بر عهده داشتند. روال هم بدين گونه بود كه پس از مرگ شاهيني روح متوفي را بر چنگال گرفته و از دور و نزديك به نينتورا پرواز ميكرد. سپس روح را بر فراز زورق بزرگ معبد نين اوراك رها ميكرد و روح در آنجا توسط كاهنان براي سفر آماده ميشد. حال اگر فردي گناهكار بود شاهين حامل وي ممكن بود در جريان سفر راه را گم كند و محموله را در ناكجا آبادي در بيابان رها كند. در اين صورت روح سرگردان متوفي كه خوراكي جز ريگ بيابان و خار مغيلان نداشت به خواب مردمان مي آمد و طلب ياري ميكرد. آنگاه فرزندي يا همسري يا همسايه اي كه از آزار شبانه رفيق ديرين به ستوه آمده بود رنج سفر بر خود همراه ميكرد و به نينتورا ميامد. به زورق باني زر و سيم ميداد تا در صحراي توروك به دنبال روح گمشده بگردد. زورق بان هم روح را جايي زير صخره اي يا شكاف سنگي پيدا ميكرد، به جبران گناهان گذشته گوشمالي اش ميداد و روانه رود تورون مينمود.
***
اما روزي به ناگاه دروازه جهان زيرين بسته شد. درختان و گلها پژمردند و شنهاي روان نينتورا را پوشاندند. نگين سبز بيابان از نظر ناپديد شد. كاهنان به ميان مردم رفتند و آينده اي تاريك را هشدار دادند. حال كه دروازه بسته است روح مردمان تا ابد در ميان ريگهاي روان سرگردان خواهد ماند. روح مومن و گناهكار در زير آفتاب سوزان گمگشته و نااميد در جهان خواهد گشت و آرام و قرار از فرزندان خواهد ربود. ترس مردمان را فرا گرفته بود. مومنان از يك سو نگران سرنوشت تاريك روح خود بودند و از سوي ديگر از آزار و مويه ارواح نياكان قرار نداشتند.

سرانجام تلمون قديس شبي رويايي صادق ديد كه خداوندگار جهان زيرين بر وي وارد شده و گفت: «حال كه رود تورون را به جهان زبرين راهي نيست ارواح مردمان بايد خود راه خويش را بيابند. در چهارگوشه جهان هزارهزار منفذ به جهان زيرين باز است. مكان اين منافذ را تنها زورق بانان ميدانند. به مردمان بگو كه زورق بانان را گرامي بدارند. آنها زبان شاهين ها را ميدانند و آنها را به سمت منافذ جهان زيرين كه در جهان پراكنده اند رهنمون ميشوند.»

كاهنان در جهان پراكنده شدند، شاهينها پرگشودند و ارواح مومنان آرام يافتند.

مشعل

آوریل 10, 2014

ساعت ۵ عصر ساب وی لبریز از جمعیت بود. هر بار که درها باز و بسته میشدند توده ی جدیدی وارد میشد، توده قدیمی را میفشرد، اتمهایش کمی در محل میجنبیدند و در فضاهای خالی اتمهای قبلی جا باز میکردند. ترکیب دستها و کیفها و بدنها مانند قطعات پازل به هم چفت میشدند. در هر ایستگاه چندنفری ببخشیدگویان خود را از توده به هم پیوسته میکندند و به سرعت با چندنفر تازه نفس جایگزین میشدند.

پسرک لاغر و ژولیده بود. کاپشن مندرس خاکستری بر تن و کلاه نخ نمای کاموایی بر سر داشت. یک کوله پشتی تیره چرک هم بر شانه داشت. با دو دست کشیده یک خرس عروسکی کوچک کثیف را همچون مشعلی در تاریکی در جلو صورتش نگاه داشته بود و در سکوت و به آرامی قدم برمیداشت. چشمهای خرس کوچک که در واقع دو گره کاموا بودند به جای چشمان پسر که سر را میان دو دست فرو برده و به پایین مینگریست به روبرو خیره شده بود. مثل چشمان ناخدایی که سکان کشتی را به دست گرفته و به شکافته شدن آبها در برابر دماغه کشتی زل زده است. در رفتار پسر چنان ابهت ناشناخته ای بود که مردمان ناخودآگاه برایش راه باز میکردند. توده خمیری در برابر خرس عروسکی و کشتی عظیم الجثه اش شکاف میخورد و راه باز میکرد، و در پشت پسر به هم می أمد و یک پارچه میشد. پسر چون راهبی تنها صلیب در دست در جهانی نفرین شده از شیاطین قدم برمیداشت و راه میگشود.

افسانه کوروزوکا

ژانویه 23, 2014

میخواهم شما را با نوع متفاوتی از زیبایی شناسی آشنا کنم. شما را به دنیایی ببرم که در آن مفاهیمی چون موسیقی، ریتم، رقص و درام با آنچه که ذهن مدرن و غربی شده ما با آن خو کرده متفاوت است. برای این ذهن کانالیزه شده متصلب شکسته شدن ساختارهای مرسوم و بدیهی ممکن است در ابتدا عجیب، غیرقابل پذیرش و یا مضحک بنماید. اما شما را توصیه میکنم به صبر و پایداری! با گذار از فاز انکار و مجادله زیبایی و عمق این جهان ناشناخته شما را هم مجذوب خواهد کرد! پس در خواندن این پست صبر پیشه کنید و جور دیگری ببینید!  ممکن است در جریان این سفر (که اتفاقن سفری بسیار جدی است!) در برخورد با این زیبایی شناسی ناساز و نامتفارن به خنده بیافتید، مسخره کنید، یا فحشی هم نثار من کنید. خیلی هم خوب! تا میتوانید بخندید! اما گوشه ذهنتان حواستان به این ذهن انعطاف ناپذیر باشد که دارد با شکسته شدن ساختارهای محبوبش در پرده طنز و تحقیر مقابله میکند!

اگر حاضرید شروع کنیم!

***

تئاتر نوه (Noh) یکی از قدیمیترین و پیچیده ترین سبک های نمایش در جهان است. اشکال اولیه آن به صورت نقالی گروهی ادعیه و قصص مقدس بودایی بوده است. به تدریج نوه صورت پیچیده تری به خود گرفت و به شکل مجموعه ای از موسیقی، ماسک ها، اجراها و رقص ها، و سیر داستانی دراماتیک درآمد. قدیمیترین آثار باقیمانده از نوه متعلق به قرن سیزده میلادی است. اما نوه شکل گیری و انسجام خود به صورتی که الان میشناسیم را مدیون Kan’ami و فرزندش Zeami است. شوگون سوم خاندان آشیکاگا (نیمه قرن چهارده میلادی) فردی هنردوست و حامی ادبیات بود. Zeami که در زمان شوگون جوان هنوز کودکی خردسال بود برای اولین بار نوه را در بارگاه شاه اجرا کرد. شوگون عاشق هنر وی شد و قیمومیت او را بر عهده گرفت.  تقریبن اکثر نمایشنامه های باقیمانده به نوعی توسط و یا تحت تاثیر کارهای Zeami نوشته شده اند. هرچند پس از چند سال Zeami مغضوب شوگون بعدی شد و به جزیره ای دوردست تبعید شد. اما دامادش متون باقیمانده از وی را جمع آوری کرد و رسم نوه را برای نسل های بعد حفظ نمود.

صحنه پردازی نوه ساختار مشخص و از پیش تعیین شده ای دارد. همه بازیگران حتی آنان که نقش زنان را بازی میکنند مرد هستند. بازیگران نقش زنان حتی تظاهر به زن بودن هم نمیکنند و تصور نقش زنانه بر عهده تخیل تماشاچی است! در ابتدای بسیاری از نمایش ها نقش اول بر عهده راوی یا شاهد است که به وسیله گروهی از همخوانان همراهی میشود. همه نمایش ها حداقل یک نقش دارند که توسط بازیگری که صورت خود را با ماسک پوشانده اجرا میشود. بازیگری نوه حرفه ای است که نسل اندر نسل در خانواده ها منتقل میشود و بازیگران به طور سنتی در رشته خود تخصص می یابند. مثلن افرادی نسل اندر نسل برای بازی در نقش راوی یا رقصنده یا گروه همخوان تربیت میشوند و بازی در نقش دیگر را خلاف رسوم خانوادگی میدانند. در کنار صحنه گروهی از نوازندگان حضور دارند که فلوت و سازهای ضربی مینوازند. موسیقی نوه عجیب و غریب و وهم آلود است.

گوش جان میسپاریم به داستان کوروزوکا

***

داستان کوروزوکا (Kurozuka)

خلاصه داستان:

یوکئی راهبی بودایی است که به اتفاق شاگردانش مشغول خودسازی و روزه داری هستند. روزی گروه راهبان به منطقه دوردستی در شمال در دامنه کوه آداتارا (فوکوشیمای کنونی) میرسند. آفتاب غروب کرده و هوا تاریک شده است. گروه به کلبه ای فقیرانه در میان جنگل میرسند. پیرزنی بسیار مسن در کلبه زندگی میکند. با وجود اصرار فراوان یوکئی برای کسب اجازه از زن وی به راهبان اجازه ورود نمیدهد، چرا که زندگی در آن کلبه فقیرانه را کسر شان راهبان میداند. از آنجا که گروه جای دیگری برای اطراق شبانه ندارد یوکئی باز به پیرزن اصرار میکند و وی سرانجام میپذیرد.

در خانه وسیله عجیبی توجه یوکئی را جلب میکند و از زن از چیستی آن میپرسد. زن میگوید که این چرخ نخ ریسی است. پیرزن همانطور که طرز کار با چرخ را به راهبان نشان میدهد از بداقبالی خود و کارمای ناساز و گذرانی جهان مویه میکند. شب از نیمه میگذرد. پیرزن به راهبان میگوید که باید برای جمع آوری هیزم به جنگل رود. اما راهبان باید قسم بخورند که به هیچ عنوان به اتاق خواب پیرزن نگاهی نیاندازند.

همچنان که راهبان در انتظار بازگشت پیرزن هستند یکی از شاگردان یوکئی با وجود مخالفت وی توان کنترل حس کنجکاوی خود را نمیابد و نیم نگاهی به اتاق می اندازد. در آنجا با انبوهی از اجساد تل انبار شده مواجه میشود. پیرزن در واقع هیولایی است که شایعه حضور وی در کوروزوکا دهان به دهان چرخیده است.

پیرزن به محض آنکه متوجه میشود که رازش فاش شده است به صورت هیولا تغییر شکل میدهد و به دنبال گروه راهبان می افتد. همانطور که هیولا به سمت راهبان حمله میکند تا آنها را بخورد یوکئی و گروه به خواندن ادعیه مشغول میشوند. قدرت دعا هیولا را ضعیف میکند و سرانجام در طوفان شبانه ناپدید میشود.

***

حالا اگر آماده اید فیلم نمایش را ببینید. اما به نکات زیر توجه کنید.

۱-خلاصه داستان برای درک موضوع کافی است. اما اگر متن کامل نمایشنامه را میخواهید از اینجا بخوانید.

۲-همانطور که گفتیم میتوانید بخندید یا بگریید. اما در عین حال سعی کنید در حال و هوای وهم آلود موسیقی فرو بروید و در ترس راهبان شریک شوید. پس از اندکی موسیقی را همچون صدای آواز درختان و خش خش باد در جنگلی مرموز خواهید یافت که توسط هیولایی شیطانی تسخیر شده است.

۳-ترجیحن فیلم را کامل ببینید. اگر سریع جلو بروید همه جایش مثل هم است و چیزی دستگیرتان نمیشود! پس یک ساعتی از وقت خود را برایش کنار بگذارید تا نتیجه حاصل شود!!

***

***

منابع:

http://en.wikipedia.org/wiki/Noh

http://www.the-noh.com/en/plays/data/program_035.html

Japanese No Dramas (Penguin Classics)

Japanese No Dramas (Penguin Classics)

خرید از آمازون

افسانه توشیشان. قسمت سوم

ژانویه 21, 2014

قسمت دوم افسانه توشیشان را اینجا بخوانید.

***

روح توشیشان از بدن خارج شد و آهسته به سمت دوزخ پایین خزید.

پس از مدت کوتاهی به دروازه قصری بزرگ رسید. نگهبانان او را به بارگاه یمه (خدای مرگ) بردند که ردایی سیاه بر تن و تاجی زرین بر سر داشت.

یمه پرسید:

«بگو چرا آنجا بالای صخره نشسته بودی!»

توشیشان توصیه پیرمرد را به یاد آورد که گفته بود هرچه شد سخنی بر زبان نیاورد. پس ساکت ماند.

«فکر میکنی الان کجا هستی؟ اگر به زبان نیایی سهمگین ترین عذاب های دوزخ را بر تو نازل میکنم.»

اما توشیشان همچنان ساکت ماند. یمه نگاهی به او کرد و به نگهبانان دستور داد او را به تپه شمشیرها، دریاچه خونین، حوضچه آتش، دریای یخ زده و عذاب های دیگر بسپارند. سینه اش را شمشیرها سوراخ سوراخ کردند، صورتش را شعله ها سوزاندند، زبانش را بیرون کشیدند، پوستش را کندند، بدنش را در أب جوشاندند، مارها مغزش را مکیدند، عقابها چشمانش را خوردند، و…

اما توشیشان همچنان ساکت ماند. سرانجام نگهبانان او را به نزد یمه برگرداندند و گفتند «هر بلایی سرش آوردیم این مرد کلامی سخن نگفت!»

یمه گرهی به ابرویش داد و به یکی از نگهبانان گفت: «والدین این مرد در دوزخ بهایم هستند. بیاوریدشان»

اندکی بعد دو اسب را به بارگاه آوردند. توشیشان به چشمانش اعتماد نمیکرد. هرچند بدن آن دو مانند اسب بود اما صورتهایشان دقیقن مانند مادر و پدرش بود.

«اگر همین الان اعتراف نکنی که چرا آن بالا نشسته بودی پدر و مادرت را پیش چشمانت شکنجه میکنم»

توشیشان سخن نگفت. «عجب فرزند ناخلفی هستی. فکر میکنی اگر پدر و مادرت زجر ببینند ضرری به تو نمیرسد. نه؟»

«این دو حیوان را چنان تازیانه بزنید که گوشت و استخوانشان خمیر شود»

نگهبانان اطاعت امر کردند و با تازیانه های فولادی با بیرحمی به جان دو حیوان افتادند.

دو اسب، یا همان والدین توشیشان، شیهه های دردناک کشیدند و خون گریستند.

«هنوز تصمیمی به حرف زدن نگرفتی؟»

صحنه دلخراشی بود. والدینش از درد به زمین غلطیدند، گوشت بدنشان بیرون زد و استخوانهایشان شکست.

توشیشان چشمانش را بسته بود و توصیه مرشد را در ذهن تکرار میکرد که نجوای آهسته ای شنید:

«نگران نباش. مهم نیست که چه بر سر ما می آید. اگر تو خوشحال هستی دل ما هم شاد است. اگر نمیخواهی حرفی بزنی، نزن!»

صدا صدای آشنای مادرش بود. توشیشان حس کرد که راه نفسش بند آمده. ناخودآگاه چشمانش را باز کرد و مادرش را، اسب را، دید که بر زمین افتاده و از درد به خود میپیچد.

«مادرم حتی در زیر این شکنجه دردناک به فکر من است. مردمان در دوران ثروت به دور من میچرخیدند. اما در دوران بیچارگی کلامی هم با من سخن نمیگفتند. اما در عوض (آهی دردناک از سینه کشید) مادرم همیشه نگران حال من است»

توشیشان به سمت مادرش دوید. دستانش را به دور گردنش حلقه زد و فریاد زد: «مادر!»

تا این کلام از دهانش خارج شد تصویر جلوی چشمانش تغییر کرد. او به پایتخت برگشت در حالیکه در زیر أفتاب غروبدم با حواس پرتی به دیوار دروازه غربی تکیه داده بود. نسیم غروب، هلال ماه، و خیابان شلوغ درست همانگونه بود که قبلن دیده بود.

«چه فکر میکنی؟ حتی اگر شاگرد من بمانی هیچگاه یک مرشد کوه نشین نخواهی شد!» صدای پیرمرد چپ چشم بود که با لبخند سخن میگفت.

«نه! نخواهم شد. اما من به همین که هستم راضی ام.» توشیشان این را گفت و در حالی که اشک از چشمانش جاری بود دستان پیرمرد را در دست گرفت.

ءوقتی دیدم والدینم را دارند آنطور شکنجه میکنند نتوانستم ساکت بمانم»

«اگر ساکت میماندی، خودم…» پیرمرد به چشمان توشیشان خیره شد و گفت «اگر ساکت میماندی، خودم تو را میکشتم! مطمئنم که دیگر علاقه ای نداری که مرشد کوه نشین بشوی. از مال و ثروت هم که خسته شده ای. خوب! پس میخواهی چه بشوی؟!»

«هرچه که بشوم. میخواهم مانند یک انسان زندگی کنم» توشیشان این را گفت و لبخندی زد.

«آنچه را که الان گفتی همیشه به خاطر بسپار. من و تو دیگر یکدیگر را نخواهیم دید.» پیرمرد این را گفت و از او دور شد. اما چند قدم آن طرف تر به سمت او برگشت و با لبخند گفت:

«اوه! فکری به خاطرم رسید. خوشبختانه من خانه و مزرعه ای در دامنه کوه دارم. آن را به تو میدهم. برو و فعلن آنجا زندگی کن! الان فصل شکوفه های هلو است!»

:-)

 

 

 

 

 

 

افسانه توشیشان. قسمت دوم

ژانویه 14, 2014

قسمت اول افسانه توشیشان را اینجا بخوانید.

***

ظرف مدت کوتاهی به مقصد رسیدند و ساقه بامبو بر روی ستیغ یک صخره بسیار بلند فرود آمد. ارتفاعشان چنان بالا بود که دب اکبر درست بالای سرشان میدرخشید. تنها صدایی که شنیده میشد وزش باد بر کاجهای روییده بر لبه پرتگاه بود.

پیرمرد از توشیشان خواست همانجا بنشیند و گفت: «من باید به دیدار پریان جنگلی بروم. اما تو باید همینجا بنشینی و منتظر بازگشت من بمانی. در مدتی که اینجا هستی ارواح خبیث بسیاری به دیدارت خواهند آمد. هرچه رخ داد کلامی نباید از دهانت بیرون بیاید. اگر کوچکترین صدایی از دهانت بیرون بیاید آرزویت برای بدل شدن به مرشد کوه نشین بر باد خواهد رفت. اگر آسمان هم به زمین بیاید کلمه ای سخن نگو!»

«فهمیدم. حتی اگر جانم را هم بدهم نباید کلامی بگویم!»

«درست است! خیالم راحت شد. حالا دیگر باید بروم!»

پیرمرد بر ساقه بامبو نشست و در چشم بر هم زدنی در آسمان شبانگاه ناپدید شد.

توشیشان بر صخره نشسته بود و به ستارگان خیره شده بود. ساعتی گذشت. و ناگهان صدایی در هوا پیچید.

«هوی! تو کی هستی که آنجا نشسته ای؟»

همانطور که پیرمرد دستور داده بود چون سنگ ساکت ماند. صدا دوباره بلند شد و با لحن تهدید آمیزی گفت:

«جواب بده. وگرنه خواهی مرد!»

صدایی از توشیشان درنیامد. ناگهان ببر بزرگی بر صخره پرید و نعره زد. در همان هنگام مار سفید بسیار بلندی در حالیکه زبان زهرآلودش را بیرون آورده بود به دور او خزید.

توشیشان همانطور در سکوت نشست و به روی خودش نیاورد. ببر و مار همزمان به سمت او پریدند و درست در آن لحظه که توشیشان احساس کرد الان جان از بدنش خارج میشود ناپدید شدند. توشیشان نگران بود که چه چیزی در انتظارش است. به ناگهان باد سختی وزیدن گرفت و ابر سیاهی آسمان را پوشاند. برق شدیدی در آسمان درخشید و غرش رعد صخره را لرزاند. سپس باران بسیار شدیدی همچون آبشاری باریدن گرفت. برق سرخ رنگی از ابر سیاه درخشید و به او برخورد کرد. توشیشان چشمانش را بست و بر زمین غلطید.

وقتی چشمانش را باز کرد آسمان دوباره صاف شده بود و دب اکبر بالای سرش میدرخشید. نفس راحتی کشید و عرق سرد را از پیشانی پاک کرد. به ناگاه خدای جنگجویی در زره طلایی در برابرش ظاهر شد و تبرزینش را به روی سینه توشیشان گذاشت و با لحنی متفرعن گفت:

«هوی! کیستی؟! پاسخ بگو تا جانت را نگیرم!»

توشیشان همچنان ساکت ماند.

«نمیخواهی حرف بزنی، نه؟ زود پاسخ بگو وگرنه سینه ات را سوراخ میکنم!» توشیشان همچنان سکوت کرد.

«اگر حرف نزنی همین الان تو را میکشم!»

خدای جنگجو این را گفت و تبرزین را در سینه توشیشان فرو کرد. توشیشان بر زمین افتاد و مرد…

ادامه در قسمت بعد!!

 

 

 

افسانه توشیشان. قسمت اول

ژانویه 9, 2014

قصه هایی هستند که در کودکی شنیده ایم. اما در پس پشتشان پیچیدگی و رازواری ای نهفته است که مثل یک سوال پاسخ داده نشده در ذهن کودکانه میمانند و تا بزرگسالی هر چندوقت یک بار بیرون می آیند و خود را به ما یادآوری میکنند. افسانه توشیشان یکی از آنهاست…

توشیشان (Tu Tze Chun) یک افسانه قدیمی چینی است که داستان نویس ژاپنی ریونوسوکه آکوتاگاوا (۱۸۹۲-۱۹۲۷) آن را به تصویر کشیده است. آکوتاگاوا شاید پدر داستان کوتاه در ادبیات ژاپن باشد. از او داستانهای زیادی به فارسی ترجمه شده که شاید آشناترینشان راشومون باشد که آکیراکوروساوا آن را دستمایه شاهکار سینمایی خود قرار داده است.

****

در یک غروبدم بهاری مرد جوانی در پشت دیوارهای دروازه غربی لوییانگ، پایتخت استان تانگ، ایستاده بود و با حواس پرتی به آسمان زل زده بود. مرد جوان توشیشان نام داشت. او فرزند خانواده ثروتمندی بود، اما همه ثروت خانوادگی را حیف و میل کرده بود و پس از آن در فقر و نداری غوطه ور شده بود. در آن زمانها لوییانگ یکی از پررفت و آمد ترین شهرهای جهان بود و کاروانها دائمن در مسیر شهر در رفت و آمد بودند. در آن شلوغی توشیشان به دیوار تکیه زده بود و با حواس پرتی به آسمان نگاه میکرد. نسیم خنکی وزید و هلال محو ماه در افق پدیدار شد. جریان افکار به مغزش هجوم آورده بود. «دارد شب میشود. از این بدتر نمیشود. گرسنه ام… و جایی ندارم که شب را در آن به سر برم…از این زندگی فجیع نفرت دارم…دلم میخواهد همین الان به درون رودخانه بپرم و خلاص شوم».

در آخرین پرتوهای خورشید غروبدم دروازه شهر سایه ای بلند بر زمین انداخته بود. به ناگاه پیرمردی چپ چشم در برابرش ظاهر شد و با لحنی غیردوستانه پرسید: «به چی فکر میکنی؟»

سوال پیرمرد چنان غیرمنتظره بود که توشیشان ناخودآگاه پاسخی صادقانه داد: «من؟ به اینکه امشب جایی برای خوابیدن ندارم. نگران اینم». و سرش را پایین انداخت.

«صحیح! برایت متاسفم!» پیرمرد پاسخ داد. سپس اندکی فکر کرد و به خورشید غروب در افق اشاره کرد. «میخواهم چیزی به تو یاد بدهم که برایت خوب است. در مقابل خورشید غروب بایست و به سایه ات نگاه کن. شبانگاه جایی که سایه سرت بر آن افتاده بود بکن. صندوقی پر از جواهر خواهی یافت!»

«واقعا؟!» توشیشان به ناگهان سر بلند کرد. اما با کمال تعجب هیچ اثری از پیرمرد ندید. در عوض ماه روشن در آسمان میتابید و چند خفاش بر فراز جمعیت عابران میپریدند.

***

توشیشان یک شبه تبدیل به ثروتمندترین مرد پایتخت شده بود. همانطور که پیرمرد دستور داده بود شبانگاه محل سایه سرش را کنده بود و جعبه ای پر از جواهر یافته بود.

خانه ای جدید خرید و زندگی مرفهی در پیش گرفت. از گرانترین شرابها مینوشید و لذیذترین غذاها را میخورد. در باغش گرانبهاترین درخت ها را کاشته بود، کبوتران در میان درختانش میپریدند. درشکه ای از جنس چوب درختان معطر داشت…و هرچیز دیگری که فکرش را بتوان کرد!

خبر ثروت بادآورده در شهر پیچید. دوستان سابق که در ایام نداری نیم نگاهی هم به او نمیکردند هر روز به او سر میزدند. به تدریج بر تعداد مهمانهای روزانه افزوده شد و مهمانیهای شبانه بزرگ و بزرگ تر شدند.

ثروت توشیشان ته کشید و به زودی دوباره به مردی فقیر بدل شد. آدمیزاد سنگدل است. دوستان قدیمی دوباره از او فاصله گرفتند و دیگر به سختی جایی برای خواب و حتی لیوان آبی برای نوشیدن پیدا میکرد.

غروبدمی دیگر توشیشان دوباره در کنار درواز شهر به دیوار تکیه زده بود و با حواس پرتی به آسمان زل زده بود. که ناگهان پیرمرد چپ چشم دوباره ظاهر شد و پرسید:

«به چی فکر میکنی؟»

مرد جوان در حالی که سر در گریبان فرو برده بود پاسخی نداد.

پیرمرد دوباره با لحنی آرامتر پرسید:

«به چی فکر میکنی؟»

«راستش را بخواهی من امشب جایی برای خوابیدن ندارم. نمیدانم باید به کجا بروم!»

«صحیح! میخواهم چیزی به تو یاد بدهم که برایت خوب است. در مقابل خورشید غروب بایست و به سایه ات نگاه کن. شبانگاه جایی که سایه سرت بر آن افتاده بود بکن. بار دیگر صندوقی پر از جواهر خواهی یافت!» و در چشم بر هم زدنی در میان جمعیت ناپدید شد.

توشیشان دوباره ثروتمند شد. همان سبک زندگی سه سال پیش را در پیش گرفت و ظرف مدت سه سال همه ثروتش را برباد داد و دوباره تبدیل به مردی فقیر شد.

***

«به چی فکر میکنی؟»

این سومین بار بود که پیرمرد چپ چشم بر مرد جوان که به دیوار غربی تکیه داده بود و به هلال ماه خیره شده بود ظاهر شد.

«من؟ به اینکه امشب جایی برای خوابیدن ندارم. نگران اینم»

«صحیح! برایت متاسفم. میخواهم چیزی به تو یاد بدهم که برایت خوب است. در مقابل خورشید غروب بایست و به سایه ات نگاه کن. شبانگاه جایی که سایه سرت بر آن افتاده بود بکن. بار دیگر صندوقی پر از جواهر خواهی یاف…»

درست قبل از آنکه پیرمرد سخنش را تمام کند توشیشان دست بلند کرد و پیرمرد را متوقف کرد.

«ممنونم آقا! ولی من دیگر جواهر نمیخواهم!»

پیرمرد با تردید گفت:«دیگر جواهر نمیخواهی؟ به نظر میرسد که از زندگی مرفه به تنگ آمده ای!»

«از رفاه خسته نشده ام. آنچه بیزارم کرده مردمان هستند!»

«جالب است؟ چرا از مردم خسته ای؟»

«بخاطر اینکه مردمان سنگدلند. تا زمانی که ثروتمندم به دورم میگردند. اما در دوران فقر و نداری از من روی بر میگردانند. وقتی دوباره ثروتمند شوم دوباره به دورم حلقه میزنند.»

پیرمرد لبخندی زد و گفت: «تو جوانی! اما در عین حال هوشیار هم هستی. به نظر میرسد از این پس سبک زندگی فقیرانه اما در آرامش را ترجیح میدهی.»

مرد جوان اندکی در سکوت حرفش را سبک و سنگین کرد و سپس به پیرمرد گفت:

«من میخواهم شاگرد شما باشم و از شما بیاموزم. من فکر میکنم که شما یک مرشد کوه نشین هستید. هیچ کس دیگر به جز مرشدان کوه نشین نمیتوانند مرا یک شبه تبدیل به ثروتمندترین مرد پایتخت کنند. لطفن مرا به شاگردی بپذیرید و هنرهای فراطبیعی خود را به من بیاموزید!»

پیرمرد ابرویش را بالا داد و کمی فکر کرد. سپس با لبخند گفت:

«بله! من یک مرشد کوه نشین هستم. وقتی تو را برای اولین بار دیدم احساس کردم که انسانی هوشیار هستی. برای همین تو را دوبار ثروتمند کردم. اگر میخواهی شاگرد من باشی میپذیرم!»

توشیشان با شادمانی چندین بار در برابر پیرمرد تعظیم کرد.

«نیازی به این همه تشکر نیست. حتی اگر شاگرد من باشی اینکه بتوانی یک مرشد شوی به خود تو بستگی دارد. در هر حال باید به کوه من بیایی. خوشبختانه همین حوالی یک ساقه بامبو یافته ام. در پشت من سوار بامبو شو. او ما را به کوه میرساند»

پیرمرد وردی خواند و ساقه بامبو به آسمان پرواز کرد و در آسمان تاریک و روشن غروب بهاری به سمت کوه روان شد…

ادامه در قسمت بعد!

 

آن مرد آمد- قسمت آخر

دسامبر 19, 2013

كسي نميداند كه زن از كجا پيدايش شد. اما روزي در ميان زائران مرد نشسته ظاهر شد و از آن روز صبح و شب همانجا ماند. ژوليده و خاك آلود بود. زيرلب مدام با مخاطبي ناديدني در گفتگو بود. از آن زنها كه عابران تميز با ديدنش راهشان را كج ميكنند و نگاهشان را ميدزدند. عابران تميز با جهانهاي گردگيري شده و چشمان اتوكشيده شان وقت و توان آن را نداشتند كه غبار ديوانگي و آلودگي را كنار بزنند و در پشت طره هاي موي گره خورده و صورت چرك اندود زيبايي و طراوتي نشكفته را در چهره زن تشخيص دهند. اما زن جوان و زيبا بود و ناظر دقيق در نگاه پرتمنايش به مرد نشسته در پشت نرده فلزي كه به تازگي به دور مرد نشسته كشيده بودند عشقي عميق و غمي جانكاه مي يافت.
از آن روز كه پيدايش شد در پشت نرده فلزي مينشست و زيرلب زمزمه ميكرد. در ميان كلمات نيم گفته و زمزمه هاي نامفهوم تنها ميشد اين ترجيع بند را به وضوح از راز و نياز تمام نشدني زن شنيد: ايندفعه ميرويم. ميبرمت. ميرويم…

روزها گذشت و زن هم چون مرد نشسته به بخشي از منظره ثابت گذر تبديل شد. زائران علاوه بر پيش كشي به مرد نشسته سكه اي هم در دامن زن ديوانه مي انداختند. خانمهاي مهربان براي او هم آرزوي شفاي عاجل ميكردند. اما به ياد ندارم كسي به سراغش رفته باشد و سر صحبت را باز كرده باشد. همانطور كه كسي به سراغ هيچ گدايي نميرود و پاي درددلش نمينشيند.

ماهها گذشت. برنج فروش مدتي بود كه مغازه را به شركتي زيارتي فروخته بود از گذر قديمي نقل مكان كرده بود. نانوا كارش سكه بود. پيرمرد حصيرباف همچنان چراغ گردسوز را در آغوش ميگرفت و از پشت شيشه مه گرفته دكان به دوردست خيره ميشد. زن ديوانه هم همچنان با دستان قفل شده به نرده سرد فلزي در گوش مرد نشسته زمزمه هاي عاشقانه ميكرد. اما روزي يك بلدوزر شهرداري و يك وانت كارگر سررسيدند. ظاهرن شهرداري نماي زيارتگاه جديد را با الگوي جديد گسترش فضاي شهروندي مغاير يافته بود. حال كه مرد بر جا ميخكوب شده بود قرار بود او را با قطعه زمين زير پايش منتقل كنند. در مورد مقصد اما اختلاف نظر فراوان بود. عده اي آسايشگاه رواني را پيشنهاد داده بودند و عده اي با اشاره به پديده عجيب عدم نياز مرد به آب و غذا موزه يا بايگاني فرهنگي. خلاصه هر جايي غير از گوشه خيابان كه هم مايه سد معبر بود و هم محل تجمع گدايان و مخل آرامش همشهريان.

كارگران مدتي منتظر ماندند و اين پا و آن پا كردند. منتظر نماينده ميراث فرهنگي و ناظران دانشگاهي بودند كه قرار بود بر كيفيت انتقال نظارت كنند. يكي دو ساعتي گذشت و هوا تاريك شد. اما از ناظران هم خبري نشد. سر آخر سركارگر بي حوصله با فحش به زمين و زمان به كارگران دستور داد وسايل را بگذارند و فردا صبح برگردند. كارگران هم بر روي توده بيل و كلنگ و نرده دور مرد نشسته پارچه برزنتي كشيدند و ناپديد شدند. زن اما در گوشه اي آرام نشسته بود و به منظره پارچه برزنتي خيره شده بود. شايد بشود گفت كه در چشمان غمگينش برقي از شادي هم درخشيد. و از ميان زمزمه هاي نامفهومش اين را ميشد واضح شنيد: ميبرمت. امشب ميرويم…

كسي از باقي داستان خبر ندارد. صبح كه كارگران رسيدند پارچه برزنتي را در گوشه اي كنار زده يافتند. نرده هاي آهني دور مرد نشسته خم شده بود و بر سطحشان ردي از خون خشكيده بود. مرد ديگر آنجا نبود. اما كمي آنسوتر بدن زن ديوانه بر زمين سرد شده بود. در حاليكه خون تازه از دستان خشكيده اش بر زمين جاري بود…
***
همان شب در همان نزديكي مادر و همسر زنداني تبعيدي در تاريكي جاده بياباني جان سپردند…

آن مرد آمد-قسمت سوم

دسامبر 6, 2013

داستان مردي كه در سرماي زمستان برجا ميخكوب شده بود خيلي زود همه جا پيچيد. همه شبكه هاي خبري در راس برنامه ها به اين موضوع پرداختند و متخصصان با مجري ها در نشست هاي تحليلي بگومگو كردند. پس از يكي دو روز شور و هيجان و بحث هاي كارشناسي تمام نشدني تيمي خبره از پزشكان به اين نتيجه رسيدند كه با موردي نادر از سرمازدگي مواجه هستند. يكي از متخصصان حتي ابراز اميدواري كرد كه شايد بررسي اين مورد بتواند به كشف راههاي موثري براي افزايش طول عمر بشر بيانجامد.

مورد مرد نشسته تنها مورد علاقه تيم هاي پزشكي نبود. پليس روزي چند بار مجبور به دستگيري افرادي ميشد كه با سوء استفاده از غفلت ماموران از نوار احتياطي ميگذشتند و خود را به مرد نشسته ميرساندند.معمولن هدف ماجراجويان لمس كردن و از نزديك بررسي كردن و چه بسا گرفتن عكس يادگاري با معجزه نشسته بود. اما در ميان دستگير شدگان موارد جالبي هم وجود داشت. مرد جواني خود را به مرد نشسته رسانده بود و به همان حالت و با چشمان بسته در اعتراض به دستگيري فعالان سياسي بر زمين نشسته بود. ديگري خود را به مرد نشسته رسانده بود و با اسپري رنگ بر صورت او عليه رسانه هاي خبري سرمايه داري ناسزا نوشته بود. چند نفري هن آمده بودند تا از امامزاده جديد طلب شفا و ثروت و ارتقاي شغلي كنند. شهردار در اين زمينه پيامي ويژه صادر كرد و ضمن تشكر از شهروندان بخاطر توجه به مسايل نوظهور فرهنگي از مردم خواست كه تا اطلاع ثانوي از ازدحام در آن منطقه بپرهيزند.

كسبه دو هفته اي بود كه سر كار نميرفتند. يعني اجازه ورود به گذر را نداشتند. همهمه اوليه كه آرام شد صداي زمزمه اعتراض كسبه هم بلند شد. اما در آن ميانه كسي توجهي به غرولند چند خرده فروش بي سروپا نداشت. دوربين هاي خبري و خبرنگاران سمج در اين دو هفته در همه زواياي زندگي اهالي سرك كشيده بودند و بارها و بارها چند سوال ثابت را در گوش همسايه ها تكرار ميكردند. آيا كسي مرد را ميشناخت؟ آيا صبح روز واقعه كسي مرد را ديده بود؟ آيا مورد مشابه در اين محله سابقه داشته است؟ و آيا فرد مصاحبه شونده در خود تمايلي براي چسبيدگي به زمين سرد احساس نميكند؟…جواب همه اين سوالات منفي بود!

مرد نشسته همچنان بر جاي نشسته بود و آرام نفس ميكشيد. اما در معماي او پيشرفتي حاصل نميشد. خبر اوليه گرماي خود را از دست داد و به ناگهان حوصله خبرگزاري ها از اين علامت سوال ميخكوب بر زمين به سر آمد. دوربينها به همان سرعتي كه آمده بودند ناپديد شدند و جز چند نگهبان سرماخورده و نوارهاي ورود ممنوع كسي در آن محل بر جا نماند.

يك ماه گذشت و مرد نشسته در برف و بوران و آفتاب نيلوفروار برجاي ثابت مانده بود. از سخت گيري ماموران هم كاسته شده بود. كسبه به سر كار برگشته بودند و از حضور پرشمار مشتري هايي كه براي بازديد از اين اثر تاريخي جديد به محله فراموش شده مي آمدند راضي بودند. كم كم به فهرست اجناس همه مغازه ها برچسب هاي مرد نشسته، كارت پستالهاي مرد نشسته، مجسمه هاي كائوچويي مرد نشسته و دعاي زيارت مرد نشسته هم اضافه شد. مرد نشسته تبديل به يكي از جاذبه هاي توريستي شده بود…

ادامه دارد…

آن مرد آمد- قسمت دوم

دسامبر 1, 2013

مامور خپل شهرباني با يك موتورسيكلت فكسني سررسيد. جز صداي ناله باد و خش خش دانه هاي برف صداي ديگري شنيده نميشد. گذر قديمي در سايه برف كبود و آسمان سنگين برفي گم شده بود. تابلوها را از نظر گذراند و به دنبال آدرس گشت كه چشمش به توده سفيد نشسته افتاد. اولين فكري كه در اين شرايط به ذهن ميرسد اين است كه مردي كه ساعتها زير برف بدون ذره اي تكان خوردن ثابت مانده باشد طبيعتن مرده است. اما مرد نشسته عجيب زنده مينمود. صاف نشسته بود و نوك انگشتان زانوها را لمس ميكردند. اما صورتش كه در زير لايه برف فقط نمايي مبهم از آن پيدا بود سنگي و آرام بود. چنان كه به خوابي سنگين فرو رفته. مامور شهرباني آرام و دودل مرد را صدا زد. اما پاسخش تنها سكوتي بود كه با صداي خش خش برف خراشيده ميشد.مامور شهرباني نگاهي مضطرب به اين سو و آن سو كرد. نگاه مرد نشسته در پشت پلكهاي بسته و لايه نازك برف خيلي سنگين بود. مامور شهرباني جرات دست زدن به مرد را در خود نديد. بي سيم برداشت و تقاضاي آمبولانس يا هرچيز ديگري كرد كه اين تنهايي دو نفره لاكردار را تمام كند…
آمدن آمبولانس يك ساعتي طول كشيد. مامور شهرباني در اين مدت لاينقطع سيگار كشيده بود و ثانيه اي چشم از مرد نشسته برنداشته بود. چيزي در مرد نشسته بود كه غريب و ترسناك بود. مامور شهرباني نميتوانست آن را حلاجي كند. مثل يك ماهي لغزان در آبي گل آلود از توضيح دادن ميگريخت.
آمبولانس از آن مدل هاي قديمي فولكس واگن بود كه در ميان توده برف هن و هن كنان به جلو مي آمد. نور چراغهاي گرد آمبولانس بر دو مرد كه مثل دو آدم برفي ايستاده و نشسته بودند پاشيد. مامور سريع توضيحي به پرستار جوان كه بر روي روپوش سفيد كاپشن پفي پوشيده بود داد و چند قدم عقب ايستاد. پرستار مرد را صدا زد. تكان داد. و لحظه اي مستاصل ايستاد. چراغ قوه اي آورد كه مردمك چشم را امتحان كند. اما چشمها به سان دروازه اي فولادين بسته بودند و به هيچ ترفندي باز نشدند. مرد نشسته آرام و منظم نفس ميكشيد و قلبش مينواخت و بدون شك نمرده بود. پرستار و راننده سعي كردند مرد را از جا بلند كرده و بر برانكارد بگذارند. اما مرد مثل مجسمه اي سنگي بر زمين دوخته شده بود. مامور هم به آنها پيوست و سه نفري شروع به كشاندن و هل دادن مرد نشسته كردند. شايد كه تكاني بخورد.
دقايقي گذشت و در آن سرماي سوزان عرق از پيشاني سه مرد جاري شد. اما تلاشهايشان نتيجه اي نداد و مرد همچنان چون درختي تنومند بر زمين ميخكوب شده بود. چاره اي جز درخواست نيروي كمكي نبود!

…تا صبح برف زيادي باريد. راهها بسته شده بود و درب خانه ها به سختي باز ميشد. با رسيدن صبح صداي خش خش پارو ها هم شروع شد. مردم توده هاي برف را از سقف خانه و حياط به كوچه ميريختند و راه بيشتري را بند مي آوردند. كسبه هم كه همگي واقعه شب گذشته را فراموش كرده بودند يكي يكي سروكله شان پيدا ميشد. اما صحنه اي كه ميديدند چيزي نبود كه انتظارش را داشتند. يك ماشين پليس در عرض خيابان پارك كرده بود. يك سرباز وظيفه با اوركت رنگ و رو رفته و پوتين هاي تابه تا نگهبان ايستاده بود. دور و بر محلي كه مرد شب گذشته نشسته بود را نوار ورود ممنوع كشيده بودند. دو مرد خوش پوش كه از تلويزيون آمده بودند با دوربين فيلم برداري و بند و بساط ايستاده بودند و با هيجان گزارش تهيه ميكردند. و سر آخر! مرد نشسته همچنان آرام و چشم بسته بر جاي بود و دست بر زانو از پشت پلكهاي بسته همه را ميپاييد…

آن مرد آمد- قسمت اول

نوامبر 29, 2013

آن مرد در يك صبح سرد زمستاني آمد…

آفتاب بي رمق تازه سر زده بود و جريان كار و زندگي شروع ميشد. نانوا پخت صبحگاهي را تمام كرده بود و با دستان آردي چليپا شده به پيشخان تكيه زده بود. برنج فروش چاق بر سر نوع برنج با مشتري سمج كلنجار ميرفت. صاحب سالخورده مغازه حصيربافي از پشت شيشه بخارگرفته مغازه دودزده پيدا بود كه چراغ علاء الدين زنگزده را در آغوش گرفته است! بچه ها ميان برفهاي خيس تازه باريده به دنبال هم ميدويدند و تك و توك ماشينها برف هاي گل آلود را زير چرخها به اطراف ميراندند.
در آن موقع روز خيلي ها بايد آمدن مرد را ديده باشند. آفتاب سوخته بود و ته ريش داشت. ميانسال بود و لاغر اندام با موهايي كم پشت. از آن آدمها كه رفتن و آمدنشان توجه بني بشري را جلب نميكند. بنابراين عجيب نيست كه كسي آمدن مرد را به ياد ندارد.

اولين بار توجه نانوا به حضور مرد جلب شد، كه البته احتمالن چند ساعتي از زماني كه مرد در پياده رو بر روي برف هاي گل آلود نشسته بود ميگذشت. چهار زانو نشسته بود و دستها را بر زانو گذاشته بود. پشتش صاف و گردنش كشيده و چشمانش بسته بود. نانوا به خيال آنكه مرد گدايي تازه كار است زير لب ناسزايي گفت و مشغول خمير گرفتن براي پخت ظهرگاهي شد.

آفتاب پاييزي غروب نشده زورش تمام شد و هوا رو به تاريكي رفت. سوز زمستاني وزيدن گرفته بود. باد زمستاني چند مشتري باقيمانده را هم با خود برد. آن موقع بود كه حضور مرد نشسته توجه كسبه را جلب كرد. نانوا و برنج فروش و كفاش سر گذر و چيني فروش آن طرف تر، صاحب گاراژ سر محل، و سر آخر پيرمرد حصيرباف به دور مرد نشسته حلقه زدند. آرام صدايش زدند. بلندتر صدا زدند. با دست تكانش دادند. يكي لگد آهسته اي هم نثار ساق پايش كرد. اما مرد همچنان با چشماني بسته و گردني كشيده بر جاي نشسته بود. دست آخر برنج فروش ايده اي بكر به ذهنش رسيد. كركره مغازه را بالا كشيد و با شهرباني تماس گرفت كه براي بردن گداي مزاحم ماموري بفرستند. كاسبان خوشحال از اتخاذ تصميم درست در چشم بر هم زدني ناپديد شدند و سر در گريبان و دست در جيب به خانه دويدند.

برف آغاز به باريدن كرد. مرد همچنان دست بر زانو نشسته بود و سوز استخوان سوز بر صورتش مي نشست و آرام آرام در پشت لايه برف پنهان ميشد…


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: