«سیب بزن!»…حوا گفت!
.
.
«شر نشه واسمون»…آدم گفت!
.
.
«ای وای! ای وای! بچه ها اومد!»…مار گفت!
.
.
«سلام بچه هااا…ا؟ اون چیه تو دستتون؟ سیب خوردین؟ تهنایی؟…»…خدا گفت!
.
.
«نامردا…تهنا خورا…منو بگو که فکر میکردم با هم رفیقیم…نامردا…تهناخورا…»…خدا گفت!
.
.
«بچه ها! یک…دو…سه! هپی برث دی توووو یووووو!» …سه نفری گفتند!
.
.
«ا؟ تولدمه؟ سوپریز شدم که!…مهربونا مهربونا…»…خدا گفت!
.
.
و چهار نفری در کنار هم به خوبی و خوشی در باغ عدن زندگی کردند…تا خود ابد!
.
.
.
و دو نفری گاهی وقتها سیبی میزدند و شادی میکردند و مار نگهبانی میداد…
اوت 12, 2011 در 9:48 ق.ظ. |
خدا هم خداهای قدیم!