گنج مدفون- داستان صنعا- قسمت سوم

اکتبر 28, 2009 با Utna

توجه: در داستان صنعا نقل قولهایی از دانشمندان غربی در مورد تاریخچه واحتمال تغییر تدریجی قرآن مطرح خواهد شد. در همینجا اعلام میکنم که قصد توهین به مقدسات مسلمانان را ندارم، هرچند قویا معتقد به انجام پژوهش علمی و مستند در هر زمینه ای در زیر و بالای آسمان کبود هستم! هر جا نظریاتی از این دست را ذکر میکنم سعی میکنم دفاعیات و نظرات مخالفان را هم بیان کنم که خواننده در تصمیم گیری و قضاوت نهایی آگاه تر باشد.

در سال ۱۹۹۹ توبی لستر در مجله Atlantic Monthly مقاله‌ای با عنوان «قرآن چیست؟» منتشر کرد و در آن به بررسی آنچه بر گنجینه صنعا گذشته بود پرداخت. وی نقل قول زیر را از گرد پویین گزارش کرد:

«از نظر من قرآن ملغمه‌ای از متون مختلف است که چه بسا معانی بسیاری از آنها در زمان محمد به درستی درک نشده بود. خیلی از آنها ممکن است یک قرن قبل از ظهور اسلام نوشته شده باشند. حتی در درون متون سنتی اسلام هم مجموعه عظیمی از اطلاعات متضاد و متفاوت از فرهنگها و ادیان مختلف، مخصوصن متون مسیحی، به چشم میخورد، که با کنار هم گذاشتن آنها میتوان بخش عظیمی از ضدتاریخ(شبه تاریخ- معادل anti history) اسلام را استخراج کرد. قرآن خود ادعا میکند که «مبین» یا آشکار و روشن است، ولی وقتی به آن نگاه میکنید میبینید که از هر پنج جمله یکی (یا چیزی همین حدود) واضحن بی معنی است. البته مسلمانان تفسیر دیگری از این مساله دارند، اما واقعیت اینجاست که حدود یک پنجم قران غیرقابل درک است. به این جهت است که این تضاد تاریخی حول بحث چگونگی ترجمه قرآن شکل گرفته است. اگر قرآن غیرقابل درک باشد، و حتی به زبان عربی قابل فهم نباشد، طبیعتن به زبان دیگر هم قابل ترجمه نخواهد بود. به این جهت است که مسلمانان میترسند. وقتی قرآن خود ادعا میکند که زبانش گویا و واضح است اما اینگونه نیست، یک تناقض روشن وجود دارد. شاید مساله اصلن چیز دیگریست.»

این تفسیر جنجال برانگیز و چه بسا توهین آمیز از زبان قرآن بر پایه چند یافته استوار بود. پویین در جریان بررسی هزاران ورقه قرآن صنعا تفاوتهایی در ترتیب سوره‌ها و ناهمگونی‌های خفیف بین نسخه ها یافته بود. اما شاید مهمترین یافته پویین همان نوشته‌های پنهان زیر متون بودند که به اصطلاح Palimpsest گفته میشود. پویین این بازنویسی ها را به حساب تغییر تدریجی متن قرآن در گذشت زمان میگذاشت.

این یافته آخری سر و صدا و اختلاف نظرهای زیادی به پا کرد. شاید تنها راه حل برای آن خواندن متون زیرین و مقایسه آنها با متون موجود بود. سرانجام تکنولوژی به داد مباحثه‌کنندگان رسید و عکاسی با کمک اشعه فرابنفش جزییات بیشتری از متون زیرین آشکار کرد.

Presentation1

راستش من خودم مقاله‌ای که به تفسیر و جمع‌بندی یافته‌ها در مورد متون زیرین (Scriptio inferior) بپردازد ندیدم. ولی حدس میزنم که تفسیر من به آنچه رخ داده نزدیک باشد. نتیجه آن طور که انتظار دارید هیجان انگیز نیست! بررسی متون زیرین احتمالن نشان داد که آنها تفاوت چندانی با متون رویی ندارند! فقط قدیمی ترند!

تفسیر این یافته چندان سخت نیست! ۱۴۰۰ سال پیش تهیه و نگهداری پاپیروس کار سختی بوده است!  درنتیجه کاغذها برخلاف امروز یک بار مصرف نبوده اند. رنگهای طبیعی بعد از گذشت چند سال جلوه و وضوح خود را از دست میدادند. در نتیجه پاپیروسها طی فرایندی شسته میشدند و متون جدید برآنها نوشته میشد. از عکس العمل پویین نسبت به این یافته هم مطلع نیستم!

گذشته از بحث متون زیرین، ادعای دیگر پویین تفاوت ها و ناهمگونی‌های یافت شده بود. پویین از این مساله به عنوان شاهدی بر این مدعا استفاده میکرد که قرآن هم مانند هر کتاب دیگری تاریخچه دارد و مستقیم و دست نخورده از آسمان نیافتاده است، بلکه در گذر زمان ویراسته و بهینه شده است. این ادعا در مقابل طرز تفکر ارتدوکس اسلامی بیان میشد که قرآن جزء به جزء از آسمان بر پیامبر نازل شده و در گذر زمان از انحراف مصون بوده است. آیا گنجینه صنعا میتوانست مثال نقضی باشد؟

برای روشن تر شدن علت این اختلاف نظر دراز دامن بین مسیحیان و مسلمانان بد نیست نگاهی به عهدهای قدیم و جدید بیاندازیم. عهد قدیم یا تقریبن همان مجموعه ای که معمولن به نام تورات میشناسیم یک تاریخچه چند هزار ساله دارد! و از بخشهای نخستین که بطور سنتی به موسی نسبت داده میشد تا کتب متاخر که نویسندگان متعددی دارد را شامل میشود. ترجمه های یونانی و لاتین (که منابع اصلی کتب مقدس مسیحی هستند) با متون عبری تفاوتهای متعدد و قابل توجهی دارند. و در مجموع ملغمه بزرگ و متنوعی از وقایع تاریخی، داستانها و اسطوره‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای و دستورات و قوانین است. داستان عهد جدید و انجیلهای متنوع که در شورای معروف نیسه به نوعی همخوان شده‌اند را هم در داستان مصری کمی تعریف کردم. حتی انجیلهای Canonical مورد قبول اکثر فرق مسیحی هم به هیچ وجه یکسان نیستند و حداقل از دید افراد مختلفی نوشته شده‌اند. با وجود این تنوع و تکثر جالب است بدانید که تا اواسط قرن اخیر نظر قاطبه کلیسا بر «تحریف ناپذیری» کتب مقدس (Inerrancy) استوار بود و نقد و بررسی تاریخی کتب مقدس عملی ضددینی محسوب میشد. به این معنا که همه آنچه در کتب مقدس آمده کلام خداست که بر نویسنده الهام شده و در نتیجه ۱۰۰٪ صحیح است! هرچند با پیشرفت دانش و کاهش قدرت کلیسا به تدریج در دو سه قرن اخیر نقدهای متعدد و چه بسا رادیکالی بر این طرز فکر وارد شد و بالاخره در دهه ۷۰ میلادی بود که نظریه تحریف ناپذیری به طور رسمی اصلاح شد و به نظریه خطاناپذیری (Infallibility) تغییر کرد. به این معنا که در مسائل مرتبط با ایمان و رفتار گفته کتب مقدس خطاناپذیر است هرچند ممکن است از نظر تاریخی و جغرافیایی و علمی خطاهای ظاهری در آن مشاهده شود!!

برگردیم به داستان صنعا! همانطور که میدانید عموم فرقه‌های اسلامی هنوز Inerrancy را بر Infallibility قرآن ترجیح میدهند. ذات تحریف ناپذیری چنان مطلق و جهان شمول است که مثال نقضی کافی است که صحت ان را زیر سوال ببرد! پویین معتقد بود که این مثال نقض را یافته است. «متن (قرآن صنعا) چنان ناقص نوشته شده است که تنها در صورتی میتوانید آن را به درستی بخوانید که متن اصلی را به طور کامل در حافظه داشته باشید. در واقع متن صنعا مانند بقیه قرآنهای اولیه تنها راهنمایی بوده برای آنان که قرآن را از حفظ میدانسته اند. آنها که قرآن را از بر نبوده اند احتمالن آن را به گونه دیگری میخواندند، چرا که هیچ اعراب گذاری و مصوت گذاری در آن وجود ندارد. با گذشت زمان که مردم متن شفاهی را فراموش کرده اند به تدریج شروع به تفسیر خود از متن مکتوب کرده اند تا آن را معنی دار تر کنند. در نتیجه متن به طور طبیعی با گذشت زمان تغییر کرده است. نمونه این قضیه حجاج بن یوسف والی عراق است که افتخار میکند که هزار الف به متن قران افزوده است!».

پروفسور آلن جونز استاد قران شناسی دانشگاه آکسفورد تا اینجای قضیه با پویین موافق است. او معتقد است که حجاج علاوه براین اولین کسی بود که قران را اعراب گذاری کرد. از آن زمان (حدود سال ۸۰ هجری) متن قرآن تقریبن ثابت ماند. البته جونز یک اختلاف عقیده مهم با پویین دارد. او معتقد است که ممکن است متون صنعا تنها کپی های بدی از قرآن باشند. زیرا در زمان عثمان (حدود سال ۳۰ هجری) تلاش گسترده ای برای همسان سازی و حفظ متن قرآن صورت گرفت، و طبیعی است که مدتی طول میکشد تا نسخه عثمان به همه بلاد اسلام برسد. در نتیجه شاید متون صنعا محصول این دوران گذار باشند و بعد از رسیدن و انتشار متن عثمان کنار گذاشته شده‌اند.

کسی نمیداند! در هر حال مجموعه متون صنعا حداقل نشان میدهند که قرانهای نخستین قرن اول بعد از اسلام تفاوت فاحشی با قرانهای امروز ندارند و به گفته پروفسور خلیدی استاد دانشگاه کمبریج «تصور سنتی مسلمانان از چگونگی حفظ و نگهداری از قرآن هنوز همچنان پابرجاست، و در متن صنعا چیزی ندیدم که نظر من را به شدت تغییر دهد»!

شاید همین مساله بود که پژوهشگران غربی را بر آن داشت به جای بررسی و سرمایه گذاری بر روی تغییرات و تاریخچه تغییر شکل قرآن چندین سال به عقب بروند و به بررسی و نظریه پردازی بر روی چگونگی تدوین قران بپردازند. شاید بتوان گفت یکی از جنجال برانگیز ترین نظریات در این زمینه توسط فردی ناشناس با نام مستعار Christoph Luxenberg مطرح شده است. او در کتابی به نام «قرائت سوری-آرامی قرآن: تلاشی بر رمزگشایی زبان قرآن» که به زبان آلمانی در سال ۲۰۰۰ منتشر شد نظریه جالبی مطرح کرد. وی مانند گرد پویین انگشت بر روی موضوع غیرقابل فهم و مبهم بودن بسیاری از جملات در قرآن گذاشت. همان ابهامی که منجر به نوشته شدن صدها کتاب تفسیر قرآن در طول تاریخ اسلام شده است. تفسیرهایی که چه بسا به شدت متضاد و متناقضند. او پژوهشگران غربی را به باد انتقاد میگیرد که چرا در این موارد به گفته‌های مورخان سنتی مسلمان بسنده کرده اند. چراکه به نظر بسیاری از پژوهشگران غربی بخشهای مختلفی از تاریخ اولیه اسلام در واقع داستانهایی است که مورخان برای معنی بخشیدن به آیات مبهم اختراع کرده اند و در واقع به قول پویین ضد(شبه)تاریخ است. لوکزنبرگ از روش دیگری استفاده میکند. از نظر او در جاهایی که متن عربی غیرقابل فهم است میتوان از نگاه دیگری به موضوع نگاه کرد. شاید این بخش متن ترجمه بدی از متنی به زبان دیگر باشد! زبانهای سوری و آرامی که در شبه جزیره عربستان در زمان ظهور اسلام گسترش قابل توجهی داشته اند. او معتقد است که بسیاری از بخشهای قران ترجمه متون قدیمیتر مسیحی به زبانهای سوری و آرامی است. او برای تایید این مساله مثالهای متعددی از کلمات قرآن میزند که به ظاهر بی معنی هستند ولی با مراجعه به معنای آنها در زبانهای دیگر تفسیر جدیدی از مفهوم آیات پدیدار میشود. در قسمت بعد نگاهی به نظریه لوکزنبرگ می‌اندازم…

منابعی که در داستان صنعا به آنها استناد شده:

ویکی پدیا:

http://en.wikipedia.org/wiki/Sana%27a_manuscripts

http://en.wikipedia.org/wiki/Gerd_R._Puin

http://en.wikipedia.org/wiki/Biblical_Inerrancy

http://en.wikipedia.org/wiki/Biblical_infallibility

سایر مقالات:

http://www.islamic-awareness.org/Quran/Text/Mss/soth.html

http://www.guardian.co.uk/education/2000/aug/08/highereducation.theguardian

http://www.theatlantic.com/doc/199901/koran

http://www.unesco.org/webworld/mdm/visite/sommaire.html

کتابها:

The Syro-Aramaic Reading of the Koran: A Contribution to the Decoding of the Language of the Koran English Edition 2007

گنج مدفون- داستان صنعا- قسمت دوم

اکتبر 16, 2009 با Utna

توجه: در داستان صنعا نقل قولهایی از دانشمندان غربی در مورد تاریخچه واحتمال تغییر تدریجی قرآن مطرح خواهد شد. در همینجا اعلام میکنم که قصد توهین به مقدسات مسلمانان را ندارم، هرچند قویا معتقد به انجام پژوهش علمی و مستند در هر زمینه ای در زیر و بالای آسمان کبود هستم! هر جا نظریاتی از این دست را ذکر میکنم سعی میکنم دفاعیات و نظرات مخالفان را هم بیان کنم که خواننده در تصمیم گیری و قضاوت نهایی آگاه تر باشد.

در سال ۱۹۷۹ که دولت یمن برای حفظ گنجینه نویافته مسجد صنعا دست به سوی کشورهای غربی دراز کرده بود گرد پویین Gerd Puin استاد تاریخ اسلام و رسم الخط عربی در دانشگاه سارلند آلمان برای سفری تحقیقاتی به یمن رفت. مسوولان موزه ملی یمن این همزمانی را خوش اقبالی خود دانستند و گنجینه صنعا را به پویین نشان دادند. هزاران پاپیروس کهنه و رنگ و رو رفته که از رطوبت و گذر ایام و بدرفتاری یابندگان مچاله و چسبیده و در شرف نابودی بودند. همان چند بررسی اول پویین را قانع کرد که در مقابل گنجینه ای بزرگ قرار گرفته است. وی به آلمان رفت و دولت آلمان غربی را به تقبل هزینه پروژه نجات گنجینه صنعا ترغیب نمود.

پویین و همکارانش در تلاشی شبانه روزی و طاقت فرسا ورق به ورق صفحات را از هم جدا کرده و ترمیم میکردند. ۱۵۰۰۰ ورق پاپیروس! وقتی پروژه ترمیم به اتمام خود نزدیک میشد پویین کم کم شروع به اظهار نظر کرد. وی اعلام کرد که نسخه های یافت شده به بازه زمانی مابین قرن اول و دوم هجری تعلق داشته اند. رسم الخط موجود در نسخه ها بر حسب میزان قدمت حجازی و کوفی بوده است. در هیچکدام از دو رسم الخط فوق الذکر اعراب گذاری (فتحه،ضمه، کسره) وجود نداشته است، و «موارد متعددی از تفاوتهای خفیف در متون، املاهای متفاوت از لغات مشابه، و ترتیبهای غیرمعمول سوره ها» مشاهده شد. او همچنین در مورد یافته ای عجیب هم گزارش داد: بازنویسی بر روی ردپاهایی از متونی قدیمیتر در بسیاری از نسخه ها.  و پویین اینگونه نتیجه گیری کرد: قران نیز مانند هر کتاب دیگری دارای یک تاریخچه است و یافته ها این عقیده را که قرآن در طول قرنها صددرصد بدون تغییر مانده است تایید نمیکند، و این کتاب احتمالن در گذر زمان تکامل پیدا کرده است.

همانگونه که انتظار میرفت این جملات خشم مسلمانان و دولت یمن را برانگیخت. پویین از دسترسی و ادامه کار بر روی گنجینه صنعا بازداشته شد و پروژه با مسوولیت همکار وی گراف فون بوتمر Graf von Bothmer  ادامه یافت. از آن تاریخ به بعد دولت یمن اجازه دسترسی به گنجینه صنعا را محدود نمود و احتمالن برای انتشار نتایج تحقیق در این زمینه محدودیتهایی ایجاد کرد. در سال ۱۹۸۹ بودجه پروژه قبل از آماده سازی حتی فهرستی از نسخ یافت شده ته کشید! و سرعت کارها باز هم کمتر شد. پویین که همچنان در مورد یافته ها گاه و بیگاه نظر میداد معتقد بود «دولت یمن تمایل دارد پروژه را بی اهمیت نشان دهد، ما هم همینطور ولی به دو علت متفاوت». منظور تیم آلمانی برای بی اهمیت نشان دادن پروژه به زودی مشخص شد! فون بوتمر ۳۵۰۰۰ میکروفیلم از گنجینه صنعا را به آلمان برد و امیدهای غربیان برای انتشار مطالعه ای علمی و منسجم از تاریخ نخستین نسخ قرآن بدون دخالت و تاثیر بنیادگرایی اسلامی افزایش یافت. اما اتفاق دیگری انتشار هر کار حساسیت برانگیز در این مورد را تا اطلاع ثانوی به تاخیر انداخت. در سال ۱۹۸۹ امام خمینی فتوای قتل سلمان رشدی را به جرم توهین به مقدسات مسلمانان صادر کرد! ۶ سال بعد در سال ۱۹۹۵ دادگاه عالی مصر دکتر نصر ابوزید از مدیران دائره المعارف اسلام و استاد قرآن شناسی دانشگاه قاهره را به جرم ارائه نظریه ای در مورد تکامل تدریجی متن قرآن به ارتداد محکوم کرد و طی حکمی رسمی به همسرش دستور طلاق از وی را صادر نمود! ابوزید و همسرش از ترس تهدیدهای متعدد به قتل به هلند گریختند، و از آن زمان تاکنون مقاله ای منسجم و جامع که توقعات پژوهشگران غربی را برآورده کند در موردگنجینه صنعا منتشر نشده است! هرچند چندین سال بعد یونسکو مجموعه قابل توجهی از نسخ صنعا را برای دسترسی عموم در مجموعه «حافظه جهانی» خود منتشر کرد و به گفته پویین تلاشهای وی و همکارانش مجموعه صنعا را «برای هزار سال دیگر» زنده نگه داشت.

در قسمت بعد به بررسی نظریات پویین و مخالفان وی در مورد تفاوتهای مشاهده شده در نسخه صنعا و متون پنهان زیر متن اصلی، و در نهایت نظریه کریستوف لوکزنبرگ در این زمینه خواهم پرداخت…

میان برنامه!

اکتبر 2, 2009 با Utna

basii

گنج مدفون- داستان صنعا- قسمت اول

سپتامبر 30, 2009 با Utna

مسجد اعظم صنعا – زمستان ۱۹۶۵

صنعا شهر هزارو یکشب است. با ساختمانهای چندطبقه و پرنقش و نگار که خاطراتی صدها ساله دارند. در قلب این شهر زیبا مسجد اعظم با تک مناره ای سفید ایستاده است. مسجدی که بنا به روایاتی به دستور حضرت محمد ساخته شده است، اما معماری بیزانسی آن حکایت از عمری درازتر دارد. تنها مدرک معتبر موجود از عمر طولانی این مسجد کتیبه ای از الولید بن عبدلملک خلیفه اموی است که د رقرن اول هجری دستور بازسازی آن را صادر کرده است.

بارانهای شدید زمستان ۱۹۶۵ به دیوارهای کتابخانه غربی آسیب رسانده بود و چاره‌ای جز تعمیر آنها نبود. کارگران تحت نظر نماینده موزه ملی یمن شروع به کندن دیوار شبستان غربی کردند. کار به خوبی پیش میرفت و آخرین آجرها از دیوار نم گرفته برداشته میشد که ناگهان در بین دو لایه دیوار دالانی تاریک ظاهر شد. چند کارگر با ترس و لرز پایین رفتند و خود را در اتاقی وسیع و بدون منفذ یافتند. وقتی به مدد نور فانوس‌ها بالاخره اتاق اندکی روشن شد کارگران خود را در برابر توده‌ای عظیم از پاپیروس های نم گرفته دیدند که در ردیفهای متعدد تا سقف فشرده چیده شده بود. متولیان مسجد و نمایندگان موزه ملی یمن در جریان قرار گرفتند و به کارگران دستور داده شد که فعلن کاغذهایی را که در مسیر عملیات تعمیر قرار داشتند در کیسه‌ بریزند و بنایی را مجددن از سر بگیرند!! پنج کیسه سیب زمینی پر از کاغذهای پوستی مچاله شده و در هم فشرده به کتابخانه اوقاف در مسجد منتقل شد و تعمیرات ادامه پیدا کرد و دیوار بالا امد و توده پوست‌های در هم فشرده باز در تاریکی فرو رفت! ظاهرن کنجکاوی کسی هم تحریک نشد!

هفت سال گذشت! در سال ۱۹۷۲ دیوار خارجی مسجد نیاز به تعمیر پیدا کرد. برای این کار سقف بخشی از کتابخانه باید برداشته میشد و باز انبار پنهان مسجد ظاهر گشت. در طول این هفت سال مشخص شده بود که پاپیروس‌های فرستاده شده به مسجد اوقاف صفحات قرآن و احتمالن بسیار باستانی هستند. مسوولان کتابخانه هم به تدریج محتوای کیسه‌ها را به مال‌خرها و عتیقه‌فروشهای محلی فروخته بودند و سودی هم عایدشان شده بود. این بار دستور داده شد که همه کاغذهای اتاق پنهان خارج شود! کاغذهای باستانی در حدود ۲۰ گونی بزرگ از مسجد خارج شدند و به موزه ملی یمن انتقال پیدا کردند! خبر قرآن های پیدا شده کم‌کم در جهان میپیچید و توجهات به سمت صنعا جلب میشد. اما محتوای کیسه‌ها همچنان کم و کمتر میشد! و بالاخره در نتیجه نگاههای کنجکاوی که به سمت مسجد اعظم جلب میشد دولت سرانجام خرید و فروش قرآنهای پوستی مسجد را ممنوع اعلام کرد و پوست‌ها این بار با احترام دوباره به کتابخانه مسجد اعظم صنعا بازگشتند. یونسکو سرمایه‌ای را برای حفاظت از این آثار باستانی اختصاص داد و انها را میراث بشری اعلام کرد. در سال ۱۹۷۶ در دانشگاه کمبریج مجمع بزرگی از دانشمندان مسلمان و غیرمسلمان تشکیل شد و راههایی برای حفاظت و جلوگیری از آسیب بیشتر گنجینه صنعا پیشنهاد گردید.

طبیعتن در یمن متخصصان و امکاناتی که بتوانند از این کاغذهای باستانی در شرف تخریب محافظت کنند وجود نداشت. در نتیجه دولت یمن دست به دامن کشورهای پیشرفته شد. دولت دانمارک خود پیشقدم شد و پیشنهاد حفاظت و نگه‌داری از متون را مطرح کرد، به این شرط که همه کاغذها به دانمارک منتقل شود. پیشنهادی که طبیعتن توسط یمنی‌ها به شدت رد شد! بعد از چانه‌زنی‌های بسیار بالاخره دولت آلمان غربی پیشنهاد پروژه نجات دست‌نوشته‌ها شامل تعمیر و فهرست برداری از صفحات در یمن به هزینه آلمانیها را ارائه کرد، و مورد قبول واقع شد. مسوول پروژه نجات گرد پویین Gerd Puin باستان‌شناس آلمانی بود.

پروژه در سال ۱۹۸۰ آغاز شد. پویین و تیمش صفحات را تک به تک بازسازی و شماره‌گذاری کردند. بیش از ۱۵۰۰۰ پاپیروس متعلق به حدود ۱۰۰۰ نسخه از قرآن! که بسیاری از آنها بسیار باستانی به نظر میرسیدند. رسم الخط قرآنها به خط حجازی نخستین بودند. خطی که از رسم‌الخط کوفی هم قدیمی تر مینمود. همان بررسی‌های نخست این احتمال را مطرح کرد که این قرآنها احتمالن از نخستین نسخ قران و متعلق به قرن اول هجری هستند. پویین کشف دیگری هم کرد! بر بسیاری از پاپیروس‌ها رد نوشته‌هایی قدیمی و نیمه‌پاک شده بود که بر رویشان آیه‌های جدیدی نوشته شده بود!

Presentation1

توجهات به سمت کشف جدید جلب شد! تمامی فرقه‌های مسلمان بر این عقیده بودند که قرآن از طرف خدا بر پیغمبر نازل شده و به امر و حفاظت الهی غیرقابل تحریف و تغییر باقی مانده است. نتیجه مستقیم این اعتقاد آن است که قرآن امروزی باید به تمامی مشابه اولین نسخه باشد. اعتقادی که برای جهان مسیحیت به شدت گران تمام شده بود! و پژوهشگران مسیحی به دنبال فرصتی بودند تا با یک مثال نقض این اعتقاد خدشه ناپذیر را زیر سوال ببرند. و حالا یافته پویین مانند هدیه‌ای آسمانی در دستان آنها فرود امده بود! آن نوشته‌های محو زیر آیه‌های قرآن چه بودند؟ آیه‌هایی دیگر؟ صورتهای اولیه قرآن؟ آیا قرآن هم مانند انجیلها و تورات در جریان بازنویسی‌ها و با گذشت زمان به صورت امروزی درآمده بود؟ …

تا قسمت بعد صبر کنید…

گنج مدفون- داستان مصری- قسمت پنجم

سپتامبر 3, 2009 با Utna

بهیجعلی هم ولایتی محمدعلی داستان ما گنج نجع حمادی را به یک فروشنده عتیقه جات در قاهره فروخته بود. فوسین تانو گنج بادآورده را به دو قسمت کرد و به سراغ مجموعه داران مشهور در قاهره رفت. همانطور که انتظار میرفت کتابها به راحتی فروش رفتند. قطعه اول را زن مجموعه دار ثروتمند ایتالیایی ساکن قاهره به نام دوشیزه داتاری خرید. قطعه دیگر را آلفردو مالارد، یک ایتالیایی دیگر. این وسط قطعه سومی هم در دستان رابرت اید پیدا شد!

هیچکدام از این افراد با پیشنهاد فروش کتابها به دولت موافقت نکردند. در سال ۱۹۵۵ که دولت مصر متون نجع حمادی را گنجینه ملی اعلام کرد و خرید و فروش آن را ممنوع نمود دوشیزه داتاری چاره دیگری جز تحویل آن به دولت را نداشت، ولی بقیه مالکان تا آن تاریخ مدتها بود که گنج خود را از مصر خارج کرده بودند.

اما سرنوشت قطعات باقی مانده جالب و مرموز است. آلفردو مالارد در کلبه خود در کنار دریاچه ای در کوههای آلپ خودکشی کرد. اما قبل از مرگ کتاب را به توماس مالکو فروخته بود. او هم مدتی بعد در حالیکه عازم سفری به افریقا بود ناپدید شد و هیچ ردی از خود باقی نگذاشت. تا مدتی خبری از متن شماره ۱۴ نبود، که پیتر ولکر به طور تصادفی آن را در یک حراجی زیرزمینی عتیقه جات پیدا کرد و خرید. جسد پیتر والکر بیچاره هم مدتی بعد در آپارتمان خود پیدا شد و از آن زمان به بعد از سرنوشت متن شماره ۱۴ مجموعه نجع حمادی اطلاعی در دست نیست… البته لازم به تذکر است که خیلی ها اصلن وجود متن شماره ۱۴ و داستانهای مرتبط با آن را زیر سوال برده اند.

رابرت اید که مالک ۵ متن از ۱۳ متن یافت شده بود، کتابها را به طور پنهانی به امریکا منتقل کرد. پروفسور گیل کیسپل سوئدی که استاد تاریخ ادیان در دانشگاه اوترخت و عضو موسسه کارل گوستاو یونگ بود از فروش کتابها مطلع شد و به امریکا رفت. در آن دوران یونگ به کیمیاگری و نشانه شناسی علوم غریبه در قرون وسطی علاقه مند شده بود و در موسسه خود جمعی از پژوهشگران علاقه مند را برای مطالعه بر روی این موضوع گرد هم آورده بود. مطالعات آنها بر روی سمبل های کیمیاگری به ریشه مشترک و گمشده ای در قرون نخستین مسیحی ختم میشد که در آن زمان تنها ردپاهای مبهم و ناقص از آن به جا مانده بود، مسیحیت گنوستیک! و اکنون پیدا شدن متونی باستانی از این مسیحیت برای این موسسه خبری مسرت بخش بود.

گیل کیسپل موفق به خرید کتابها نشد. رابرت اید کتابها را به بلژیک برگرداند و در محل امنی پنهان کرد. وی چند سال بعد از دنیا رفت و همسرش گنج پنهان را در معرض فروش گذاشت. سرانجام گیل کیسپل موفق به خرید کتابها شد و آنها را به عنوان هدیه تولد به یونگ هدیه داد! محققان هیجان زده موسسه یونگ ترجمه متون را آغاز کردند. از میان متون انجیل نویافته توماس توجه محققان را جلب کرد. انجیلی که با این جملات آغاز میشد: «اینها سخنان پنهانی عیسای زنده است که  یهودا توماس برادر دوقلو بر کاغذ مینویسد»…

چرا سخنان پنهانی؟ برادر دوقلوی عیسی؟ اگرچه بسیاری از بخشهای این انجیل با اناجیل کنونیکال (انجیل مرقس، لوقا، متی و یوحنا) مشترک بود اما روح متن به مسیحت و خدایی با ویژگیهایی متفاوت اشاره میکرد. اما هیجان و خوشحالی محققان موسسه یونگ دیری نپایید! انجیل توماس آنها بخشهای قابل توجهی را کم داشت! یاس حاصل از این کشف را تنها یک احتمال برطرف میکرد! مقاله ای که به قلم ژان دورسیه از موزه آثار قبطی قاهره نوشته شده بود و به وجود چنین متنی در میان مجموعه موجود در موزه اشاره کرده بود. گیل کیپسل به دنبال قطعات گم شده به قاهره رفت و عکسهایی از انجیل توماس موجود در زوریخ با خود برد. و در قاهره همه قطعات پازل در کنار هم قرار گرفت و پرده از یکی از مهمترین متون پنهان مسیحیت برداشته شد.

انجیل توماس در طول سالهای بعد از آن موضوع مطالعات مفصلی قرار گرفت. بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که انجیل توماس نه تنها اطلاعات مفیدی در مورد عقاید پنهانی قرن اول مسیحیت و ربشه های نخستین مسیحیت گنوستیک به دست میدهد، بلکه احتمالن یکی از معماهای مهم قرن اخیر در مطالعات تاریخ مسیحیت را هم حل میکند. این معما داستان انجیل گم شده Q است!

اتفاق نظر بر این است که انجیلهای کنونیکال موجود در سالهای ۶۵ تا ۱۰۰ بعد از میلاد به صورت بینام نوشته شده اند و ناگهان در پایان قرن دوم میلادی نام های فعلی به آنها نسبت داده شده است. زبان همه انجیلها یونانی بود و با زبان عبری حواریون عیسی متفاوت بود. بازنویسی پیاپی انجیلها و تغییر زبان و … باعث شد که متن انجیلها تا حدودی با هم متفاوت باشد و چه بسا یک واقعه مشابه را هم به گونه متفاوتی تعریف کنند. در این میان سه انجیل مرقس، متی و لوقا تا حد زیادی به یکدیگر نزدیکند و تفاوتهای آشکاری با انجیل یوحنا دارند. انجیل یوحنا در عوض با نگاهی نزدیکتر به عقاید گنوستیک داستان زندگی عیسی را شرح میدهد. این تفاوت نگاه از همان جمله نخست انجیل یوحنا آشکار است:

In the beginning was the Word, and the Word was with God, and the Word was God.

در ابتدا کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خود خدا بود…

داستان Sophia و Logos را که در پست قبلی نوشتم یادتان که هست؟!

در قرن نوزدهم برای نخستین بار نظریه ای مطرح شد که احتمالن علت شباهت سه انجیل اول منبع مشترک آنهاست. این انجیل فرضی انجیل منبع (Quelle) یا بطور خلاصه Q نامیده شد. جستجو برای یافتن این انجیل به نتیجه ای نرسید، ولی ویژگیهای احتمالی آن حدس زده میشد. یکی از این ویژگیها سبک نوشتارآن بود. انجیلهای فعلی حالت شرح حال گونه و داستان زندگی دارند. بدیهی است که نخستین نوشتارهای مسیحیت اینگونه نبوده اند. احتمالن در قرن نخست خود حواریون یا پیروان آنها بعد از حدود نیم قرن پس از مرگ عیسی برای جلوگیری از فراموش شدن سخنان او با مراجعه به حافظه خود شروع به نوشتن نقل قولهایی از او کرده اند. پس طبیعتن نخستین انجیلها مجموعه نقل قولها و خاطرات مرتبط با عیسی از زبان شاهدان بوده است، و سپس در جریان بازنویسی ها قالب داستان گونه پیدا کرده است. انجیل توماس دقیقن این گونه است. مجموعه ای از نقل قولهای منسوب به عیسی. همین ویژگی ساختاری و شباهت قابل توجه آن به سه انجیل باعث شد که این نظریه که احتمالن انجیل توماس همان انجیل Q است تقویت شود.

داستان مصری که سرگذشت کشف یکی از مهمترین مجموعه های پنهان تاریخ مسیحیت است اینجا به پایان میرسد.پست های بعدی را با داستان صنعا که سرگذشت کشف متون باستانی دیگری است ادامه میدهم. این بار متونی باستانی در تاریخ اسلام…وقتی در سال ۱۹۷۲ کلنگ کارگران ساختمانی در مسجد اعظم صنعا در لایه دیوار یکی ازطاقهای قدیمی مسجد توده ای از کاغذهای پوستی را آشکار ساخت که به عقیده عده ای قدیمیترین نسخه کشف شده قرآن بود…

منابع داستان مصری:

http://www.touregypt.net/featurestories/naghammadi.htm

http://www.nag-hammadi.com/history.html

http://www.gnosis.org/naghamm/nhl.html

http://en.wikipedia.org/wiki/Nag_Hammadi_library

http://www.albane.euro.st/

http://en.wikipedia.org/wiki/Gospel_of_thomas

http://en.wikipedia.org/wiki/Gnosticism

مطالب مرتبط با مسیحیت گنوستیک در همین وبلاگ:

his-dark-materials

انجیل به روایت مریم

The Cross and Crescent

متون کتابخانه نجع حمادی:

http://www.gnosis.org/naghamm/nhlcodex.html

توضیح: داستانهای ذکر شده در مجموعه داستان مصری واقعی هستند. در بعضی جاها برای حفظ ساختار داستانی بخشهایی فرعی را اضافه کرده ام!

گنج مدفون- داستان مصری- قسمت چهارم

آگوست 27, 2009 با Utna

دوست القاموس کتابها را به موزه آثار قبطی در قاهره فرستاد. چند روز بعد عده ای از طرف موزه به القصر رفتند و کتابها را ازالقاموس تحویل گرفتند. هنوز کسی فرصت ترجمه متون را پیدا نکرده بود، ولی هر چه بود کتابها آثار تاریخی پر ارزشی بودند…

چند ماه بعد یک قاچاقچی آثار تاریخی به همراه بخشهایی دیگر از گنج برادران السمعان دستگیر شد! این مساله باعث شد که گردانندگان موزه به حقیقت تلخی پی ببرند. آنچه کشیش روستای القصر چند ماه پیش تحویل داده همه محموله نیست.

القاموس از داستان بیخبر بود! او همه آنچه را که محمدعلی در نزد وی پنهان کرده بود تحویل داده بود. بعد از ساعتی سوال و جواب بالاخره نشانی محمدعلی را به ماموران پلیس که به همراه مدیران موزه به القصر آمده بودند داد.

محمدعلی خیلی سریع حقیقت را گفت! به محض دیدن ماموران و آدمهای شهری کراوات زده حساب کار خودش را کرده بود! دیگر نیازی به پس گردنی و لگد نبود!! راستش این بود که محمدعلی فقط بخشی از کتابها را نزد القاموس پنهان کرده بود. بقیه کتابها را مدتی بعد به یک مال خر اهل همان روستا به نام بهیجعلی فروخته بود.

کتابها به زودی سر از قاهره درآورده بودند و مدتی بود که در بازار زیرزمینی  عتیقه جات خرید و فروش میشدند. دیگر پیدا کردن باقی کتابها کار آسانی نبود.

در همین مدت ژان دورسیه در موزه آثار قبطی قاهره شروع به ترجمه متون کرد. او به بخشهایی از یک متن قدیمی برخورد که اگرچه بسیار شبیه انجیل بود اما ساختار و بخشهای قابل توجهی از آن با انجیلهای معمول متفاوت بود. انجیلی به قلم توماس حواری..

این انجیل و متون به دست آمده دیگر حکایت از آن داشتند که نویسندگان و گردآورندگان کتابها به مسیحیتی متفاوت با مسیحیت امروزی معتقد بوده‌اند. معتقداتی که بیش از مسیحی بودن (به معنای شناخته شده) مجموعه ای از معتقدات هرمسی و افلاطونی بود که با ظرافت خاصی با مفاهیم مسیحی به هم بافته شده بود. مسیحیت گنوستیک.

گنوزیس Gnosis در زبان یونانی به معنی شناخت بود. شناختی که نه از راه اکتساب دانش بلکه از راه کشف و شهود به دست می آمد. شاید بهترین معادل برای عبارت گنوزیس کلمه عرفان عربی باشد که به همان شناخت درونی و شهودی اشاره دارد. فصل مشترک همه فرقه ها و معتقدات گنوستیک اعتقاد به جوهر روحانی آدمیست. اینکه انسان جلوه ای از نور خداست که در قفس تاریک مادی گرفتار شده و باید این قفس بشکند و به روح جهان بپیوندد. این نوع طرز فکر البته به جهان  مسیحیت محدود نمیشد و در دنیای باستان سابقه ای طولانی داشت. اما ریشه مشترک مکاتب فکری گنوسی در جهان غرب به نظریات افلاطون بازمیگشت. وی معتقد به عدم اصالت جهان مادی قابل مشاهده بود، که همه آنچه ما در جهان میبینیم سایه ای مبهم از جهانی روحانی و والاست که در ادراک نمیگنجد. پیروان فلسفه افلاطون به تدریج عقاید فلسفی وی را با رازوری و اساطیر شرقی درآمیختند و فلسفه های نوافلاطونی را پدید آوردند. در قرنهای اول و دوم میلادی وقتی مسیحیان نخستین به دنبال پایه هایی فلسفی برای اعتقادات جدیدشان میگشتند بسیاری در قلمرو امپراطوری روم با این عقاید فلسفی برخورد کردند، و از ازدواج آن ایمان با این فلسفه مسیحیتی جدید زاده شد.

دانای کل، نور مطلق و روح جهانMonad  از خود جلوه های ساطع میکرد که سرمنشا آفرینش بود. این جلوه ها Aeon ها بودند که در آفرینش جهان برین Pleroma وی را یاری میکردند.آخرین Aeonها سوفیاSophia (خِرَِد) و همزاد مردشLogos (کلمه)  یا همان مسیح بود. سوفیا اما لحظه ای از نور حق غافل شد و از مرگ ترسید. همین ترس باعث هبوطش شد. سوفیا در حال سقوط سعی کرد به مانند پدر آسمانی از خود جلوه ای ساطع کند شاید که نجات یابد. دوری او از نور مطاق باعث شد دمیورژ (demiurge) زاده شود. دمیورژ ذات پلیدی داشت. وی شعله قدرت مادر را دزدید وشروع به آفرینش جهان مادی کرد. ماده هم مانند جوهره اولیه اش پلید بود. اما جلوه سوفیا در قفس پلیدی ماده محبوس شد. و دمیورژ انسان را آفرید. با تنی از جنس پلیدی و شعله ای محبوس از جنس سوفیا به نام روح. وظیفه آدمی بازگرداندن این شعله به منشا آسمانی آن است.

مسیح کلمه خدا در قالب عیسی به زمین آمد تا شناخت Gnosis لازم را به بشریت بیاموزد که چگونه از دام تن برهند و شعله روحانی وجود خویش را آزاد کنند. وقتی مسیح دوباره ظهور کند آدمیان به برکت همین شناخت رها میشوند و سوفیا آمرزیده خواهد شد و خرد روحانیPneume  خود را باز خواهد یافت. قالب جسمانی عیسی نه خدا و یا موجودی الهی بلکه انسانی معمولی است که تنها وسیله ای است که از آن طریق Logos شناخت و راه نجات را برای نوع بشر به ارمغان آورده است.

مسیحیت گنوستیک در سوریه و مصر گستردگی قابل توجهی پیدا کرد و تبدیل به یکی از فرق مهم مسیحیت نخستین در قرنهای اولیه میلادی شد. اگرچه تفاوت پایه‌های اعتقادی آن با معتقدات کلیسا به حدی بود که در همان قرون اولیه هم دست مایه جدلها و تکفیرهای متعددی در بین فقهای مسیحی گردید. در قرن چهارم میلادی با ایمان آوردن کنستانتین قیصر روم به مسیحیت کم کم این دین از محاق به در آمد و مسیحیان بدون ترس از مرگ و شکنجه به اجرای مناسک دینی خود میپرداختند. در این قرن شوراهای نیسه جهت یکسان کردن اعتقادات و پاسخگویی به شبهات تشکیل شد. نتیجه این شوراها حکم تکفیر تعدادی از فرقه های مسیحی از جمله فرقه های گنوستیک بود. احتمالن در نتیجه همین احکام پیروان این فرقه ها متون و کتب مقدس خود را جهت حفظ برای مدتی در خاک پنهان کرده اند. اما مسیحیت گنوستیک هیچگاه اجازه ظهور مجدد نیافت،هرچند در قرون وسطی هزاران نفر از پیروان این ادیان توسط کلیسا قتل عام شدند، اما اعتقادات عرفانی مسیحی به شکل ادیان پنهان و زیرزمینی همچنان ادامه پیدا کرد. کتابهای داستان ما احتمالن در قرن چهارم و در نتیجه همان تکفیرهای اولیه پنهان شده اند. تا به امروز…

البته میزان آگاهی پژوهشگران در زمان ژان دورسیه از پایه های مسیحیت گنوستیک بسیار محدود و عمدتن  براساس نوشته های کشیشان و فقهای مسیحی از اعتقادات انحرافی بود، که طبیعتن چندان بیطرفانه و قابل استناد نبود. البته نوشته های گنوستیک پراکنده‌ای  در قرن نوزدهم یافت شده بود، ولی میزان پراکندگی و عدم انسجام آنها به حدی بود که تصویر واضحی از این دین ها به مخاطب ارائه نمیکرد.

دورسیه به ارزش بالای کشف جدید پی برد. اما مشکل آنجا بود که محمدعلی در جریان دو قسمت کردن گنج خود کتابها را ورق ورق کرده بود، و اکنون تقریبن همه کتابها ناقص و ناخوانا شده بودند…

گنج مدفون- داستان مصری- قسمت سوم

آگوست 21, 2009 با Utna

خانواده السمعان آن شب را به سختی به صبح رساندند. حسن داستان زبان غریب کتابها را برایشان گفته بود. اینکه آنچه آنها در دست دارند کتابهایی است که احتمالن صدها یا هزاران سال قدمت دارند. شاید تمدنی باستانی و … این همه یعنی گنج. گنج را باید فروخت! وگرنه کاغذپاره هرچقدر هم که باستانی باشد انسان را به جایی نمیرساند! محمدعلی و حسن در مورد راههای مختلف فروش کتابها بحث کردند. آنها مشکل بزرگی داشتند! کافی بود که خریدار احتمالی چندان مورد اعتماد نباشد که پای پلیس هم به قضیه وا شود، آن هم در این شرایط که سایه اعدام برادران را تهدید میکرد. پلیس چه میفهمید که آنها فقط حق قاتل پدر را کف دستش گذاشته اند! آنها باید بیش از اینها احتیاط میکردند…

***

صبح زود محمدعلی را بوی سوختن کاغذ از خواب پراند. سراسیمه به حیاط دوید. ام احمد ورقها را یکی یکی در آتش میریخت!

- هوی نسوزان مادر! همه بخت ما را برباد میدهی!

محمدعلی کتاب پاره پاره را از دست مادر میقاپد!

- تمام شب کابوس دیدم محمدجان! این ها دعا و تعویذ است. مگر نمیبینی که چه شعله سرخی دارد؟! این کتابها پای اجنه کافر را به خانه ما وا کرده. میترسم مادر!

- خوب! خوب! طلسم هم که باشد وقتی فروختیمشان بدیمنی‌شان دامن خریدار را میگیرد نه ما! یکی دو روز دندان روی جگر بگذار مادر جان!

- میترسم مادر! تو را به روح پدرت زود اینها را از اینجا ببر…

***

در چند روز بعد از آن اوضاع بر وفق مراد محمدعلی نبود. القصر دهی کوچک بود و همه همدیگر را میشناختند. عملن فروختن این کتابها به اهالی ده عملی غیر ممکن بود! نزدیک ترین شهر هم نجع حمادی بود که یک ساعت تا آنجا راه بود و برادران مال خر معتمدی آنجا سراغ نداشتند…

***

۶ ماه گذشته بود و برادران از فروختن گنجشان ناامید شده بودند. ام احمد بیتابی میکرد و مدام صلوات میفرستاد و همه بداقبالی ها را به کتابها نسبت میداد. انصافن هم بخت و اقبال از خانواده السمعان رو برگردانده بود. بخاطر اصرارهای مادر محمدعلی کتابها را پیش کشیش کلیسای دهکده برد. کتابها احتمالن پیش او در امان بودند و اگر هم بدیمن بودند دامن نصارا را میگرفت! القاموس بازیلیوس پیر هم سر از نوشته ها درنیاورد! اما او هم با برادران در ارزش کتابها هم عقیده بود. القاموس کتابها را در صندوقی در سرداب کلیسای قدیمی پنهان کرد…

***

کتابها مطمئنن قرآن نبودند. چون زبانشان عربی نبود. هرچه بودند به مسلمانان ربطی نداشتند. القاموس بازیلیوس در فکر بود، در حالی که در سرداب کلیسا به کتابهای خاک گرفته درون صندوقچه خیره شده بود. نکند گنج برادران السمعان انجیل هایی باستانی باشد. آنوقت این وظیفه او بود که آنها را نجات دهد و به اهلش برساند. القاموس بالاخره تصمیمش را گرفت. کتابی را از درون صندوق برداشت و به سراغ معلم تاریخی که از گذشته های دور میشناخت رفت.

***

یک ماه گذشت و القاموس منتظر نامه رفیقش بود. او نمونه کتاب را برای دوستش در قاهره فرستاده بود که متخصص اشیا عتیقه بود. و بالاخره یک روز عصر نامه ای دریافت کرد: هرچه زودتر باقی کتابها را برایم بیاور. تو خود نمیدانی چه کشف بزرگی کرده ای!! این کتابها جهان مسیحیت را تکان خواهند داد…

گنج مدفون- داستان مصری- قسمت دوم

آگوست 16, 2009 با Utna

صدای شکستن خمره سفالی سکوت صحرا را شکست. محمدعلی چشمانش را آهسته باز کرد. نه دود سیاهی در کار بود و نه سکه طلا! عرق از پیشانی خاک گرفته محمدعلی جاری بود. دو برادر نزدیک تر رفتند و خرده های سفال را کنار زدند. خمره پر بود از کتاب!! جلدهای چرمی کهنه کتابها توی ذوق میزد. دو برادر نگاهی از سر استیصال به هم انداختند. محمدعلی کلنگ را با عصبانیت بر زمین پرت کرد. نخستین ستاره شبانگاهی در افق غروب میدرخشید…

***

ام احمد نگاهش به در بود. انتظار پسرانش را میکشید که هنوز تا پاسی از شب به خانه نیامده بودند. مخصوصن در این اوضاع و احوال که مردم ده مجاور به خونشان تشنه بودند. شاید هم پلیس کار دستشان داده باشد. در این فکر و خیالها غوطه ور بود که صدای در چوبی خبر از آمدن کسی داد. ام احمد فانوس را برداشت و به بیرون دوید. محمدعلی و حسن بودند، خسته و خاک آلود و مغموم! محمدعلی خورجین را از پشتش به زمین پرت کرد و دهها کتاب کهنه و پوسیده پخش زمین شدند.

- پس خاک کود کجاست؟ تا شب صحرا بودید و آخرش با این کتاب پاره ها برگشتید؟ اینها چیست دیگر؟

- این؟ گنج پسرانت! ببین بخت خاندان السمعان غروب کرده. یک ماه است که آن احمد اسماعیل ملعون پدر بیچاره مان را به آن وضع کشت و حالا ما که بعد از عمری به زیر خاکی بر خورده ایم ببین چی نصیبمان شده! هه! کتاب مکتب خانه ای!

- کسی دنبالتان نکرد؟ پلیس نیامده این اطراف؟

- ما که ندیدیم.

- خوب! بلند شو آبی به صورت بزن و تنور را روشن کن. خار هم که نیاوردید شما! این کتابها را چه کنیم آخر؟!

حسن برخاست و کتابهای کهنه را از زمین جمع کرد. شیرازه کتابها از هم گسیخته و صفحات قهوه ای کهنه شان پاره شده بود. کتابی را گشود تا با سواد قرآن خواندن شکسته بسته اش سر از محتوای آن دربیاورد. کتاب را از یک سو گرفت و سعی کرد بخواند، برعکسش کرد! یا همه سواد یادش رفته بود و یا زبان کتابها زبانی غریب و ناآشنا بود. تلاشش نتیجه نداد!

محمد علی به سمت تنور رفت و با مقداری نی و خار باقیمانده آتش را گیراند. اولین چیزی که به فکرش رسید آن بود که این کتابهای بی مصرف سنگین لعنتی را به جای هیزم خوراک تنور کند که حداقل به درد پختن نان بخورند.

کتابها را برداشت و یکی یکی در آتش انداخت. پاپیروس کهنه ترد به راحتی آتش گرفت و شعله ها بالا رفت. بوی چرم سوخته بلند شد. تقریبن دو سوم پاپیروسها را سوزانده بود که حسن فریاد زد: دست نگه دار! صبر کن! چیز عجیبی در این کتابها هست! شاید گنج ما همین کتابها باشند!…

آنها چه میدانستند که یکی از مهمترین مکتوبات تاریخ را در همین چند دقیقه تقریبن به طور کامل نابود کرده اند!…

naghammadi1

گنج مدفون- داستان مصری- قسمت اول

آگوست 15, 2009 با Utna

دسامبر۱۹۴۵ معدن سنگ نزدیک روستای القصر در مصر

naghammadi3

محمدعلی السمعان و برادرش حسن روستازادگانی اهل القصر در هوای خنک عصرگاهی زمستان در میان کلوخها و صخره ها جستجو میکنند. آنها به دنبال خاک نرمی هستند که تقویت کننده ریشه درختان است. هفته های سختی را پشت سر گذاشته اند. ماه پیش همین موقع ها در جریان یک دعوای قبیله ای با روستای مجاور پدرشان کشته شد. خانواده السمعان تصمیم به انتقام گرفتند و بالاخره هفته پیش محمدعلی و برادرانش احمد اسماعیل قاتل پدر را به سزای عملش رساندند. حالا پای پلیس به آن اطراف باز شده است و محمدعلی نگران است که همین روزها سروکله پلیس در القصر پیدا شود و آنها باید مدتی را در کوهستان سر کنند تا آبها از آسیاب بیفتد.

فریاد حسن رشته افکار محمدعلی را پاره میکند. او رگه ای از خاک کود را پیدا کرده. دو برادر مشغول کندن میشوند و خورجین ها را پر میکنند. دیگر کارشان تمام شده که در عمق چاله برق قرمز رنگی توجه محمدعلی را به خود جلب میکند. محمد به میان چاله میپرد و آن را گودتر میکند. چه میبیند! خمره ای سرخ رنگ سر از خاک بیرون می آورد.

nalut-castle-storagejar

هیجان و اضطراب! حسن میگوید که درونش طلاست! محمدعلی کلنگ را بالا میبرد، اما ناگهان حسن فریاد میزند: نزن! این حتمن داخلش یک جن اسیر شده! ببین درش هم مهر سلیمان دارد…

هوا در حال تاریک شدن است. وهم صحرا از زمین بالا می آید و دو برادر روستایی در مقابل خمره‌ای سرخ رنگ به قد یک انسان ایستاده اند. محمدعلی چشمها را میبندد و بسم الله گویان کلنگ را بالا میبرد….

آنجا و بازگشت دوباره

آگوست 6, 2009 با Utna

بالاخره سفر یک ماهه ایران هم به پایان رسید و ما دیروز عصر به تورونتو برگشتیم. خسته از جت لگ و زر و زر ۱۴ ساعته بچه های مسافر بغل دستی به بهانه ۲ ساعت استراحت ۱۰ ساعت خوابیدیدم! ساعت ۴ صبح هم با تصور ۱۲ شب کمی گیج زدیم تا بالاخره حساب زمان و مکان دستمون اومد و شست و شو و رفت و روب و بازگشت به زندگی!

دارم تجربه میکنم! احساسات نویی که هیچ وقت در زندگی نداشته ام! پارسال همین موقعها سفر ما شروع شد…

آن موقع مقصد تورونتو بود و مبدا تهران! آن موقع هم احساساتم برایم تازگی داشت! چهره‌هایی را به خاطر میسپردم که مبادا از یاد ببرمشان، و چهره‌هایی که در پستوی ذهن قایمشان میکردم که مبادا یاد نا به هنگامشان سستم کند و درد در دلم بکارد… اگرچه به طنز قرار دیدار بعدی را در تهران «سال دیگه، همین موقع، همینجا، تورونتو»! گذاشتم، خودم هم باورم نمیشد که امسال، همان موقعها و همانجا و در تهران همه را ببینم! خانه مان را ترک کردیم و آشنایان و وطنمان، به سمت غربت غرب! اگرچه همان موقع هم خوشحال بودم از این تصمیم. نه بخاطر اینکه ایران جای زندگی نباشد و غرب کعبه آمال باشد و از این حرفها! چون قصد کرده بودم که این جراحی را بر روی زندگی انجام دهم و لازم بود! چاره ای دیگر نبود، حتی اگر خطرات عمل به انجام آن نیارزد. برایش لازم بود!…همه آن احساسات را هم برای اولین بار تجربه میکردم و عجیب تازه بودند! غصه ها، اضطرابها، دلتنگیها، هیجانها و شادمانیهایش تازه بودند…حس آن موقع حس دل کندن بود و به سوی ناشناخته رفتن و این را من تازه تجربه میکردم…

امسال ولی مقصد و مبدا سفر مشخص نبود! وقتی بار میبستیم دلمان برای خانه تورونتویمان تنگ میشد! گلها را آب دادیم و به هزار ترفند خیسی یک ماهشان را تامین کردیم. خانه را خوب تفتیش کردیم و از شهر و درختان و پرندگان بیشمارش خداحافظی کردیم. این بار اما تصور دیدن دوباره آن چهره ها اضطراب برانگیز بود. آنها که قرار بود تکرارشان کنم و آنها که قرار بود از یادشان ببرم! و همه چه محکم در یادخانه ذهن خانه کرده بودند! نه کسی عوض شده بود و نه کسی از یاد رفته بود! همه همان بودند که قرار بود باشند! چنان شبیه که بعد از دیدار اول هر بار که میدیدمشان به این میماند که در این مدت هر روز در کنارشان بوده ام و جای دوری نرفته ام! و این احساس تازگی داشت! حس استواربودن بندهایی که یک سال ترسیدم که بگسلند و بندهایی که خواستم بگسلانمشان! حس دیدارهای شیرینی که از همان اول میدانی که چیزی به پایانشان نمانده! حس داشتن دوستان هرروزه ای که حال دبدنشان حادثه ای گرانبهاست! ذوقی که از عروسی بچه های قدیمی و آدم بزرگهای امروز میکنی (و همین دلیل کافی است که مطمئن شوی که واقعن نه یک هفته که یک سال، یک سال از آخرین بار که دیدیشان میگذرد!)، حس تجربه دوباره آبتنی در آب داغ دریا، باقلوای لبنانی، چلوکباب، بستنی سنتی، شیرینی خامه ای، دستپختهای نوستالژی آور مادرها و … حس این موقع حس دیدن و بودن و جاری شدن و نماندن بود،‌ حسی که ارزش ثانیه ها را میشناسد، معنای تمام شدن زود وقت را میداند، و میداند که چطور خاطره بسازد و از رفتن غمگین نیست، چون قدر لحظه ها را میداند و ارزش جاری شدن را…حسی که خوب میداند که هیچ غمی،‌هرچند سخت و جانکاه آدم را نمیکشد و آداب معاشرت با غصه ها و دلتنگیها را آموخته است… و این احساسات عجیب تازه اند…

تورونتو را دوست دارم. میتوانم بهش اعتماد کنم و دلم برایش تنگ شود. اعتمادی که هیچوقت به تهران نکردم. ابرهای پاره پاره پنبه ایش، باد همیشه وزانش، سبزی و بوی نم کشیدگی خانه هایش و همه حیواناتش را دوست دارم و دلم برایشان تنگ میشود… اما آداب دل بستن و گذر کردن و فنون رام کردن دل تنگی و فقدان را هم آموخته ام… و میدانم که روزی به اینجا هم دل میبندم و میروم به سوی جایی دیگر…